Part6
[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
تهیونگ:یعنی چی برگردیم شبو اینجا میمونیم!!
با تعجب گفتم
لارا:چی میگی تهیونگ خل شدی؟
تهیونگ خندید و گفت
تهیونگ:ترسیدی؟نترس شوخی کردم
لارا:بی مزه
به سمت ماشین قدم برداشتیم و سوار شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم
«روز بعد»7:00صبح
لارا"با صدای تهیونگ از خواب بیدار شدم نگاش کردم و گیچ گفتم
لارا:چیه چته
تهیونگ:پاشو اماده شو کلاست ساعت هشت شروع میشه
پتو رو روی سرم انداختم
لارا:ولم کن خوابم میاد
تهیونگ:یعنی چی میخوای روز اول دیر برسی
لارا:ده دقیقه فقط
تهیونگ:باشه..
تهیونگ از اتاق بیرون رفت جشمامو بستم خواستم بخوابم که انگار دیگه خوابم نمیومد..
بلند شدم
نیم ساعت گذشت که از حموم بیرون اومدم لباسی که تهیونگ برای مدرسه ام خریده بود رو پوشیدم کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم
تهیونگ رو دیدم که داشت صبحانه میخورد کنارش نشستم ده دقیقه بعد با تهیونگ ظرف هارو جمع کردیم و از خونه بیرون اومدیم سوار ماشینش شدیم و حرکت کردیم...
بلاخره رسیدیم پیاده شدم و به بچه ها که یا گروهی بودن و یا دونفره
تهیونگ:امیدوارم دردسر درست نکنی من دیگه میرم
لارا:باشه فعلا
تهیونگ:کلاست تموم شد بیرون منتظرتم فعلا
و رفت..از جلوی مدرسه وایستادم که نگاه چندنفرو به خودم جلب کردم یکیشون جلو اومد و گفت
...:دانش اموز جدیدی؟
لارا:آره
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت
...:من مین سوا هستم
دستشو گرفتم و گفتم
لارا:خوشبختم منم کیم لارا
سوا به دوستاش اشاره کرد که اومدن
به یکیشون اشاره کرد و گفت
سوا:این خواهرمه مین سنا
دست دادیم
سوا:و اینم لی نیلی
دستشو دراز کرد و دست دادم
لبخندی زدم و گفتم
لارا:از اشنایی باهاتون خشبختم امیدوارم بتونیم دوست های خوبی باشیم..
همه لبخندی زدن
سوا:بریم کلاس الاناست که شروع بشه
باشه ای گفتم و رفتیم..مدرسه شلوغی بود همه بچه ها با صدای زنگ وارد کلاساشون شدن و ماهم همینطور
استاد اومد و نگاهی به من کردو گفت
👩🏻🏫:دانش اموز جدید هستی؟
بلند شدم و گفتم
لارا:سلام بله
👩🏻🏫:بیا و خودتو معرفی کن
کنار معلم ایستادم صدامو صاف کردم و جذاب گفتم
لارا:کیم لارا هستم
همه دانش اموزا خودشون رو معرفی کردن و منم بعد اشنایی سر جام نشستم که استاد شروع کرد به درس دادن..خیلی خسته کننده بود کلاس ریاضی...
دو ساعت به سختی گذشت و زنگ کلاس خورد معلم یه خسته نباشید گفت و از کلاس بیرون رفت
سوا:بریم یهچیزی بخوریم گشنمه
سنا:اره
نیلی کیفش رو روی میز گذاشت و بلند شد
نیلی:میگم شما چیزی متوجه شدید
سنا:من که نفهمیدم
منو سوا هم باهم گفتیم:منم!
سنا:بریم بیرون پاهام درد گرفته..
باهم از کلاس بیرون اومدیم
که دو نفر به سمتمون اومدن
👩🏻:به به سوا میبینم رفیق جدید پیدا کردی مارو فراموش کردی دختر کناریش خندید و به من زل زد
👩🏽:خارجی هستی؟
لارا:دورگه ام
سوا:این به شما ربطی نداره راتونو بکشید گم شید
👩🏻:اوه بد اخلاق شدی سوا..فکرکنم دلت واسه کتک هامون تنگ شده
نیلی:بسه دیگه مگه نشنیدی چی گفت؟یالا از اینجا برید
دختره به سمت من اومد دستمو گرفت و گفت
👩🏻:بنظرم میتونیم دوستای خوبی باشیم
سوا با نگرانی نگاهم کرد که گفتم
لارا:نیازی نیست
دختره خواست دستشو ببند کنه که صدایی اومد
👩:اینجا چخبره..هانا تو باز سگ شدی
👩🏻 یا هانا:بیا ببین دانش اموز جدید اومده سال پایینیه
دختره به سمتم اومد دستشو دراز کرد و گفت
👩:اوه چه عالی هانول هستم..
بدون اینکه دستشو بگیرم گفتم
لارا:خشبختم
نیلی دستمو گرفت و گفت
نیلی:بریم بوفه
سنا:اره بریم
بدون اینکه نگاهشون کنم با سوا اینا رفتیم سمت بوفه مدرسه یه جا برای نشستن پیدا کردیم که نیلی رفت چیزی سفارش بده
لارا:میگم اینا کی بودن مشکلتون باهاشون چیه؟
سوا:هانول یه روانی دو رو قلدره ولی جوری رفتار میکنه که انگار دختره خوبیه و با همه گرم میگیره و از اون ژرف به نوچه هاش هانا اینا میگه که بچه هارو اذیت کنه
سنا سرش تو گوشی بود
لارا:عااا..بیخیال پس خوب شد دستشو نگرفتم
سوا اروم خندید و گفت
سوا:صورتش فقط قرمز شده بود..ولی مواضب باش شاید بعدا بخواد طلافی کنه
لارا:هیچ غلطی نمیتونه بکنه..بیخیال حالا
سوا:اوممم..میتونم شمارت رو داشته باشم؟
عشق ترسناک
✦...............................
تهیونگ:یعنی چی برگردیم شبو اینجا میمونیم!!
با تعجب گفتم
لارا:چی میگی تهیونگ خل شدی؟
تهیونگ خندید و گفت
تهیونگ:ترسیدی؟نترس شوخی کردم
لارا:بی مزه
به سمت ماشین قدم برداشتیم و سوار شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم
«روز بعد»7:00صبح
لارا"با صدای تهیونگ از خواب بیدار شدم نگاش کردم و گیچ گفتم
لارا:چیه چته
تهیونگ:پاشو اماده شو کلاست ساعت هشت شروع میشه
پتو رو روی سرم انداختم
لارا:ولم کن خوابم میاد
تهیونگ:یعنی چی میخوای روز اول دیر برسی
لارا:ده دقیقه فقط
تهیونگ:باشه..
تهیونگ از اتاق بیرون رفت جشمامو بستم خواستم بخوابم که انگار دیگه خوابم نمیومد..
بلند شدم
نیم ساعت گذشت که از حموم بیرون اومدم لباسی که تهیونگ برای مدرسه ام خریده بود رو پوشیدم کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم
تهیونگ رو دیدم که داشت صبحانه میخورد کنارش نشستم ده دقیقه بعد با تهیونگ ظرف هارو جمع کردیم و از خونه بیرون اومدیم سوار ماشینش شدیم و حرکت کردیم...
بلاخره رسیدیم پیاده شدم و به بچه ها که یا گروهی بودن و یا دونفره
تهیونگ:امیدوارم دردسر درست نکنی من دیگه میرم
لارا:باشه فعلا
تهیونگ:کلاست تموم شد بیرون منتظرتم فعلا
و رفت..از جلوی مدرسه وایستادم که نگاه چندنفرو به خودم جلب کردم یکیشون جلو اومد و گفت
...:دانش اموز جدیدی؟
لارا:آره
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت
...:من مین سوا هستم
دستشو گرفتم و گفتم
لارا:خوشبختم منم کیم لارا
سوا به دوستاش اشاره کرد که اومدن
به یکیشون اشاره کرد و گفت
سوا:این خواهرمه مین سنا
دست دادیم
سوا:و اینم لی نیلی
دستشو دراز کرد و دست دادم
لبخندی زدم و گفتم
لارا:از اشنایی باهاتون خشبختم امیدوارم بتونیم دوست های خوبی باشیم..
همه لبخندی زدن
سوا:بریم کلاس الاناست که شروع بشه
باشه ای گفتم و رفتیم..مدرسه شلوغی بود همه بچه ها با صدای زنگ وارد کلاساشون شدن و ماهم همینطور
استاد اومد و نگاهی به من کردو گفت
👩🏻🏫:دانش اموز جدید هستی؟
بلند شدم و گفتم
لارا:سلام بله
👩🏻🏫:بیا و خودتو معرفی کن
کنار معلم ایستادم صدامو صاف کردم و جذاب گفتم
لارا:کیم لارا هستم
همه دانش اموزا خودشون رو معرفی کردن و منم بعد اشنایی سر جام نشستم که استاد شروع کرد به درس دادن..خیلی خسته کننده بود کلاس ریاضی...
دو ساعت به سختی گذشت و زنگ کلاس خورد معلم یه خسته نباشید گفت و از کلاس بیرون رفت
سوا:بریم یهچیزی بخوریم گشنمه
سنا:اره
نیلی کیفش رو روی میز گذاشت و بلند شد
نیلی:میگم شما چیزی متوجه شدید
سنا:من که نفهمیدم
منو سوا هم باهم گفتیم:منم!
سنا:بریم بیرون پاهام درد گرفته..
باهم از کلاس بیرون اومدیم
که دو نفر به سمتمون اومدن
👩🏻:به به سوا میبینم رفیق جدید پیدا کردی مارو فراموش کردی دختر کناریش خندید و به من زل زد
👩🏽:خارجی هستی؟
لارا:دورگه ام
سوا:این به شما ربطی نداره راتونو بکشید گم شید
👩🏻:اوه بد اخلاق شدی سوا..فکرکنم دلت واسه کتک هامون تنگ شده
نیلی:بسه دیگه مگه نشنیدی چی گفت؟یالا از اینجا برید
دختره به سمت من اومد دستمو گرفت و گفت
👩🏻:بنظرم میتونیم دوستای خوبی باشیم
سوا با نگرانی نگاهم کرد که گفتم
لارا:نیازی نیست
دختره خواست دستشو ببند کنه که صدایی اومد
👩:اینجا چخبره..هانا تو باز سگ شدی
👩🏻 یا هانا:بیا ببین دانش اموز جدید اومده سال پایینیه
دختره به سمتم اومد دستشو دراز کرد و گفت
👩:اوه چه عالی هانول هستم..
بدون اینکه دستشو بگیرم گفتم
لارا:خشبختم
نیلی دستمو گرفت و گفت
نیلی:بریم بوفه
سنا:اره بریم
بدون اینکه نگاهشون کنم با سوا اینا رفتیم سمت بوفه مدرسه یه جا برای نشستن پیدا کردیم که نیلی رفت چیزی سفارش بده
لارا:میگم اینا کی بودن مشکلتون باهاشون چیه؟
سوا:هانول یه روانی دو رو قلدره ولی جوری رفتار میکنه که انگار دختره خوبیه و با همه گرم میگیره و از اون ژرف به نوچه هاش هانا اینا میگه که بچه هارو اذیت کنه
سنا سرش تو گوشی بود
لارا:عااا..بیخیال پس خوب شد دستشو نگرفتم
سوا اروم خندید و گفت
سوا:صورتش فقط قرمز شده بود..ولی مواضب باش شاید بعدا بخواد طلافی کنه
لارا:هیچ غلطی نمیتونه بکنه..بیخیال حالا
سوا:اوممم..میتونم شمارت رو داشته باشم؟
- ۲.۶k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط