{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان شماره ۷

رمان شماره ۷

دنیل آوا : چشم

داناوان رفت
دنیل: آوا میگم میای بریم اتاق من
آوا : باشه

اتاق دنیل

دنیل : دارا دارا
اینم اتاق من
آوا : خیلی خوشگله
دنیل : ممنونم
خب چیکار کنیم
آوا : نمی‌دونم
یک سوال ما الان نام زدیم
وای تو مدرسه بدبخت میشیم
دنیل : وای آره راست میگی ولی فکر کنم بابا درستش کرده میخوای ازش بپرسیم
آوا : آره بریم
دنیل : بریم

در دفتر کار داناوان
ویو داناوان
در اتاق کار ام بودن که در زده شد
دنیل : پدر منم با آوا
داناوان : بیا داخل
آوا : در گوش دنیل : بابات رو چی صدا کنم
دنیل : پدر
آوا : پدر جان ما برامون سوال شد که رفتیم مدرسه برامون شایه درست نکند
داناوان : درستش کردم همه می‌دونن
دنیل : ممنونم پدر
آوا : ممنونم پدر جان
پارت اتاق رفتن بیرون
در اتاق دنیل
آوا : خب اینم درست شد
دنیل : آره عزیزم
آوا : وی گفتی الان به من گفتی عزیزم
دنیل : مشکل داره به کسی که هم دوسش دارم هم عزیزمه هم نامزدمه بگم عزیزم
آوا : نه عزیزم
دنیل : لبخند زد
که خدمتکار ماری خدمتکار آوا آمد و در زد و گفت : ارباب جوان و بانو وسایل بانو رسیده بیاید
دنیل : باشه امدیم
آوا عزیزم بریم
آوا : بریم
در اتاق آوا





تا پارت بعد بای ولی واقعا معذرت میخواهم که پارت ندادم 💖💖
دیدگاه ها (۰)

پروفایل تغییر کرد گم نکنیدا

دامیان جلوی بقیه دخترا دامیان جلوی آنیا

شماره هفت پارت نمی‌دونم فکرنم ۱۰ دنیل آوا : چشم داناوان رفت ...

بچه‌ها همونطور که گفتم هیچ ایده‌ای ندارم برا رمان الان یه ثا...

رمان شماره ۷ فکر کنم پارت ۹ خانواده ناهار شون رو خوردند بچه...

برگشتم پارت 2 دامیان :باشه 🙁انیا :یادته که بهت مشت میخواست ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط