ادامه ی داستان

ادامه ی داستان
دوما:*جاخالی داد*اوه سری ای......ولی نه اونقدر که جاخالی بدی
بعا:......؟!؟!؟!؟!؟«اسلاید دو»
ذهن بعا:چی؟..ل***ی باید حدس میزدم این میشه
دوما:اوه انگار نتونستم حملمو به قلبت برسونم زنده ای😅هرچند شما شیطان کشت سخت جون تر از این حرفایی پس.....؟
بعا:*همون توری کف زمین مونده بود*هووووممممم😖
دوما:هو؟واقعا نمیتونی بلند شی؟انتظار داشتم بازم حمله کنی البته تو باید سیزده سال اینان باشه انگار آستانه ی تحمل دردت کمه😅
ذهن بعا:نمیتونم...نمیتونم مثل بقیه به درد بی تفاوت باشم هرچقدر سعی میکنم به درد فکر نکنم نمیتونم مغزم می‌دونه زحمت درد دارن نمیتونم مثل بقیه تا پای مرگ بجنگم تنحا نکتم اینه که خیلی از مرگ نمی‌ترسم همین حتما واسه همین اون دوسم نداشت شینوبوهم میخواست بگه و نمیتونی تو شرایط سخت بجنگی....ببخشید*اشک*
توسرش:یه پسر:میگم
بعا:هوم!
*خیلی سال قبل*
رنگوکو:بعا خیلی نمیگه ببخشید؟😅
بعا:عوعوم
اوبانای:آره میگی
بعا:ایگوروو
رنگوکو:انقدر احساس شرمندگی نکن بابا😊
بعا:میگم من بخوام شیطان کش شم چیکار کنم؟اخه تحمل دردو ندارم
اوبانای:ولی احتمالا اگه تو موقعیت حساسی باشه میتونی تحمل کنی
بعا:بعید می‌دونم
اوبانای:چرا میشه🙂
ذهن بعا:من تو آزمون بدجور زخمی شدم شمشیرمو با اولین زربه شکست فقط بخاطر رنگوکوهو ایگورو خودمو رو زمین کشوندم تا به اتمام آزمون رسیدم بهوش اومدمم که تو امارت پروانه بودم اصلا یه هفته شده بود یه ماه بستری بودم نمیشه اصلا چرا آوردنم تو سپاه
شینوبو:پس..نمیتونی سر شیطانا و قطع کنی
بعا:اوهوم*داقون*😓
شینوبو:منم همینطور
بعا:هوم؟
شینوبو:من با زهر می‌جنگم شاید استفاده از زهر برات راحت تره
بعا:ج..ج..دی؟
شینوبو:اوهوم امتحان کن😊
*حال*
ذهن بعا:اونا.....اونا هوامو داشتن مادرم منو نمی‌خواست پدر مادر رنگوکو منو قبول کردن همونجا با رنگوکو هو سنجیرو آشنا شدم همونجا مثل برادرام شدن همونجا ایگورو برادرم شد شینوبو هو کاناعه هوامو داشتن شیطانایی دیدم که مهربونن باید بخاطر اونا....اگه من اینجا بمیرم نمیتونم حواسم به اونا باشه که نمیرن بعد مبارزه همه چیز برای زنده ها فرق می‌کنه چون خیلیا مردن نباید نه نمی‌زارم میشه میشه میشه آره میشه معلومه که میشه میتونم
دوما:میدونی چیه خیلی دلم میسوزه که بکشمت😢*اشک تمساح*
بعا:*بلند شد*
دوما اوه بلند شدی؟پس هنوز زور داری😊
بعا:*حمله*چندین بار دومارو زخمی کرد*ذهنش:اگه این کارو کنم جواب میده دیگه چیزی نمیشه
دوما:ببخشید ولی جواب نمیده موندم چقدر دیگه میتونی
شینوبو:*درحال دویدن سمت پیدا کردن بعاهو دوما*باید عجله کنم
بعا:*چیز دیگه هم به دوما زد*
دوما:*بعارو انداخت زمین و پاشو گذاشت روش*وای خیلی قشنگن هم شجاعی هم خنگ که بهم حمله کردی😭😊
بعا:....💢ذهنش:ای خدااا
دوما:*محکم باشو گذاشت روی یجایی از کمر بعارو فشار داد*
بعا:هاع*چنتا از دندهاش شکست*از حال رفت*
شینوبو:*رسید*هه؟!😰
دوما:اوه ینفر دیگه سلام
ذهن شینوبو:بعا؟اونیکی اون دوماست؟خیلی دیر رسیدم
دوما:یه حسی بهم میگه می‌شناختیش*با لگش بعارو پرت کرد یه گوشه*
شینوبو:...💢💢💢💢
دوما:نگران نباش بعداً کاملا سالم میخورمش که جسدش چیزی نشه😊
شینوبو:توی اشغال دیگه چه موجودی هستی؟وقتی حتی به یه بچه که تازه سیزده سالش شده هم رهم نمیکنی
دوما:من فقط سعی میکنم همرو خوشحال کنن
شینوبو:خوشحال؟من همین الان تو چشمای یه بچه اشک دیدم اونم بخاطر تو😑💢
دوما:دقیقا بیشتر آدما از مرگ میترسن درسته واسه همینم من اونا رو میخورم تا تاعبد کنار هم زندگی کنن اینکه خیلی خوبه
شینوبو:باورم نمیشه یکی می‌تونه انقدر وحشتناک باشه
دوما:وای خانوم ما تازه همو دیدیم چرا آنقدر بامن بدی؟😥
شینوبو:*هاعوریشو گرفت*این هاعوری برات آشنا نیست؟💢💢💢
دوما:هوو؟..آها اون کاربر تنفس گل واقعا آدم قوی ای بود یادمه چون خورشید در اومد نتونستم بخورمش
شینوبو:💢💢💢💢
خب دیگه بقیش واسه ی بعد😅
فکر کنم بد جا قطش کردم امیدوارم خوشتون اومده باشه😅🩷🍡
دیدگاه ها (۲)

یونیت آنقدر بیکارم تو بروز دارم سومین می‌نویسم😅💢🩷🍡شینوبو:زند...

بعا ورژن سکنایی😅🍡🩷

بها:*دویدن*ذهن:از همین میترسیدم باید زود برسم به شینوبو نبای...

سلام عکس سناریو اینه🩷🍡(هیچی..هیچی عکس پیدا نکردم)الان تو پست...

نزوکوروراستی بچه ها گذشته ی بعارو عوض کردم تو سناریوهم عوض ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط