{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مــــی شود یک شب خوابید ،

مــــی شود یک شب خوابید ،

و صبــح

با خبــر شد ، غم ها را از یک کنــار به دور ریخته اند ؟!

که اگـــر اشکی هست …

یا از عمــق ِ شادمانی دلی بی درد است ؛

یا از پــس ِ به هم رسیدن های دور …

یا گـــریه ی کودکی

که دست بی حواسش ، بادبادکـــی را بر باد می دهد !

کــاش مــی شد

یک صبــح

کسی زنگ خانه هامان را بــزند بگــوید :

با دست ِ پـــر آمده ام …

با لبــخند ،

با قلب هایی آکنده از عشــق های واقعی .

از آن ســـوی دوست داشتن ها …

آمده ام بمــانم و …

هـــرگز نروم !!
دیدگاه ها (۶)

بـــعضـــی وقـــتـــا دوســـتـــ دارمـــ کـــنارمـــ بـــاشی...

کاش آدم ها کمے بیشترمرا مےفهمیدند...!خیلی از آنها بے انکه من...

.روی کاغذ نوشتم : دست هـــای تو …و روی آن دست کشیدم !روی کاغ...

ل بده که خواهــــی آمد …اماهــــرگز نیا !اگــــر بیایی …همه ...

کاش می شد یک صبح کسی زنگ خانه هامان را بزند و بگوید بادست پر...

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 36/روی چوب‌های گرم اسکل...

#The_Princess's_Last_Smile#لبخند_آخر_پرنسس#پارت_معرفیاسم : ل...

💙در میان راهروهای سردِ بلاتکلیفی، هنوز صدای تپشِ قلبت را از ...

🎭🖤 آخرین نقش 🖤🎭گاهی زندگی، ما را مجبور می‌کند نقشی را بازی ک...

🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْأل...

لحظه‌ای که نازنین کنار سینا نشست، انگار زمان برای تمام آن پن...

# فصل دوم: در میانه‌ی طوفانسکوت بعد از اعتراف سینا، سکوتی نب...

از ترس تا اعتمادpart: 1 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط