از ترس تا اعتماد
از ترس تا اعتماد
part: 1
خانهی ا.ت همیشه ساکت بود، اما آن سکوت از جنس آرامش نبود؛ از جنس ترس بود
دیوارهای قدیمی آن خانه، سالها شاهد اشکهای خاموش، حرفهای نگفته و نگاهی بودند که هیچوقت مهربانی ندیده بود
پدرش مردی بود سرد، سختگیر و بیرحم؛ از آن آدمهایی که محبت را ضعف میدانستند و سکوت را اطاعت
ا.ت در آن خانه مثل پرندهای بود که بال داشت، اما قفس هم داشت
هر روز صبح با صدای بسته شدن در، با ترس از خواب میپرید
هر شب با بغض میخوابید و با این آرزو بیدار میشد که شاید امروز روزِ آزادی باشد
اما آزادی برای او فقط یک کلمه بود؛ دور و دستنیافتنی
یک شب بارانی، وقتی باد شیشههای پنجره را میلرزاند، مردی وارد عمارت شد که نگاهش از همه چیز متفاوت بود
جیمین.
جیمین نه با غرورِ بیرحمانهی مردهای ثروتمند وارد شد و نه با سر و صدای اغراقآمیز
او آرام بود، اما آرامشش از جنس ضعف نبود
از جنس کسی بود که خیلی چیزها را دیده، خیلی زخمها را فهمیده، و حالا آمده بود چیزی را نجات بدهد
پدر ا.ت، که مدتها به فکر خلاص شدن از مسئولیتش بود، با جیمین معاملهای کرد؛ معاملهای که بیشتر شبیه واگذار کردنِ یک زندگی بود تا یک توافق
ا.ت وقتی فهمید قرار است به عمارت جیمین برود، دنیا دور سرش چرخید
او همانجا با صدایی لرزان گفت:
_ من وسیله نیستم... من آدمم
اما هیچکس گوش نداد
و آن شب، زیر باران، ا.ت با چشمانی پر از نفرت و قلبی شکسته، پا به عمارت جیمین گذاشت
part: 1
خانهی ا.ت همیشه ساکت بود، اما آن سکوت از جنس آرامش نبود؛ از جنس ترس بود
دیوارهای قدیمی آن خانه، سالها شاهد اشکهای خاموش، حرفهای نگفته و نگاهی بودند که هیچوقت مهربانی ندیده بود
پدرش مردی بود سرد، سختگیر و بیرحم؛ از آن آدمهایی که محبت را ضعف میدانستند و سکوت را اطاعت
ا.ت در آن خانه مثل پرندهای بود که بال داشت، اما قفس هم داشت
هر روز صبح با صدای بسته شدن در، با ترس از خواب میپرید
هر شب با بغض میخوابید و با این آرزو بیدار میشد که شاید امروز روزِ آزادی باشد
اما آزادی برای او فقط یک کلمه بود؛ دور و دستنیافتنی
یک شب بارانی، وقتی باد شیشههای پنجره را میلرزاند، مردی وارد عمارت شد که نگاهش از همه چیز متفاوت بود
جیمین.
جیمین نه با غرورِ بیرحمانهی مردهای ثروتمند وارد شد و نه با سر و صدای اغراقآمیز
او آرام بود، اما آرامشش از جنس ضعف نبود
از جنس کسی بود که خیلی چیزها را دیده، خیلی زخمها را فهمیده، و حالا آمده بود چیزی را نجات بدهد
پدر ا.ت، که مدتها به فکر خلاص شدن از مسئولیتش بود، با جیمین معاملهای کرد؛ معاملهای که بیشتر شبیه واگذار کردنِ یک زندگی بود تا یک توافق
ا.ت وقتی فهمید قرار است به عمارت جیمین برود، دنیا دور سرش چرخید
او همانجا با صدایی لرزان گفت:
_ من وسیله نیستم... من آدمم
اما هیچکس گوش نداد
و آن شب، زیر باران، ا.ت با چشمانی پر از نفرت و قلبی شکسته، پا به عمارت جیمین گذاشت
- ۳۸۳
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط