# فصل دوم: در میانهی طوفان
# فصل دوم: در میانهی طوفان
سکوت بعد از اعتراف سینا، سکوتی نبود که با آرامش همراه باشد؛ سکوتی بود که گوشها را خون میآورد. نازنین همانجا ایستاده بود، در حالی که کلمات سینا مثل تیغهای سرد روی پوستش خراش میانداختند. تمام تصویرِ سینایِ باحال، سینایِ پایه، سینایِ قهرمان، در مقابل چشمانش فرو ریخت و به تکههایی سیاه و کثیف تبدیل شد.
اما نازنین، برخلاف هر آدم دیگری در دنیا، عقب نرفت. او عقب نرفت، نه چون از کار سینا خوشش آمده بود، نه چون حقیقت را پذیرفته بود؛ او عقب نرفت چون میدانست اگر الان تنها بماند، سینا دیگر هرگز برنگردد. او میدانست که سینا همین حالا هم در یک زندانِ بیپایان از عذاب وجدان اسیر شده است.
نازنین لرزش بدنش را مخفی کرد. او میخواست فریاد بزند، میخواست با تمام وجود از او متنفر باشد، اما در عوض، قدمهایش را به سمت او برگرداند. او به جای فرار، به سمتِ لبهی پرتگاه رفت.
او دوباره دستهای لرزان سینا را گرفت. این بار محکمتر، انگار میخواست با قدرتِ دستهایش، سینا را از آن سیاهی بیرون بکشد.
«ببین سینا... به من نگاه کن!» نازنین با صدایی که از شدت فشار میلرزید، اما قطعاً محکم بود، فریاد زد. «من از کاری که کردی متنفرم. از خودت، از اون شرطبندی، از اون آدمهایی که باهاشون بودی، از همهچیز متنفرم! میخوام برگردم و همهشون رو نابود کنم!»
او مکث کرد، چشمانش پر از اشک بود اما نگاهش مستقیم به چشمهای خالی سینا دوخته شده بود.
«اما من تو رو تنها نمیذارم. نمیتونم بذارم تو این گندکاری غرق بشی و خودت رو هم نابود کنی. اگه فکر کردی با این اعتراف میتونی از من فرار کنی یا من رو از خودت دور کنی، سخت در اشتباهی. من اینجا هستم. حتی باز هم اینجا هستم.»
سینا، که انگار منتظر بود نازنین او را طرد کند یا با تنفر از او رو برگرداند، با شنیدن این حرفها، تمامِ استحکامِ باقیماندهاش را از دست داد. او روی زانوهایش افتاد و سرش را روی شانهی نازنین گذاشت و شروع کرد به گریه کردن؛ گریههایی که نه از سرِ تأسف، بلکه از سرِ ویرانیِ مطلق بود.
نازنین، با وجود اینکه تمام وجودش از این حقیقت منزجر بود، او را در آغوش گرفت. او میدانست که این فقط شروع یک طوفان است. میدانست که وقتی بقیه اعضای گروه — سجاد، پارسا و آنیسا — از این موضوع باخبر شوند، دنیای آنها هم فرو خواهد ریخت. میدانست که پارسا با منطقش، سجاد با حمایتش از آنیسا، و آنیسا با حساسیتهایش، همگی با این حقیقت روبرو خواهند شد که یکی از ستونهای گروهشان، به لجن آلوده شده است.
اما در آن لحظه، زیر نور کمسوی ویلا، فقط دو نفر بودند: یک مرد که خودش را از دست داده بود و زنی که تصمیم گرفته بود حتی در میانهی ویرانی، نگهبانِ او باشد.
نازنین در حالی که سرِ سینا را روی شانهاش نگه داشته بود، به آسمان تاریک نگاه کرد. او میدانست که از فردا، زندگی آنها دیگر هرگز مثل قبل نخواهد بود. جنگِ واقعی، تازه شروع شده بود.
سکوت بعد از اعتراف سینا، سکوتی نبود که با آرامش همراه باشد؛ سکوتی بود که گوشها را خون میآورد. نازنین همانجا ایستاده بود، در حالی که کلمات سینا مثل تیغهای سرد روی پوستش خراش میانداختند. تمام تصویرِ سینایِ باحال، سینایِ پایه، سینایِ قهرمان، در مقابل چشمانش فرو ریخت و به تکههایی سیاه و کثیف تبدیل شد.
اما نازنین، برخلاف هر آدم دیگری در دنیا، عقب نرفت. او عقب نرفت، نه چون از کار سینا خوشش آمده بود، نه چون حقیقت را پذیرفته بود؛ او عقب نرفت چون میدانست اگر الان تنها بماند، سینا دیگر هرگز برنگردد. او میدانست که سینا همین حالا هم در یک زندانِ بیپایان از عذاب وجدان اسیر شده است.
نازنین لرزش بدنش را مخفی کرد. او میخواست فریاد بزند، میخواست با تمام وجود از او متنفر باشد، اما در عوض، قدمهایش را به سمت او برگرداند. او به جای فرار، به سمتِ لبهی پرتگاه رفت.
او دوباره دستهای لرزان سینا را گرفت. این بار محکمتر، انگار میخواست با قدرتِ دستهایش، سینا را از آن سیاهی بیرون بکشد.
«ببین سینا... به من نگاه کن!» نازنین با صدایی که از شدت فشار میلرزید، اما قطعاً محکم بود، فریاد زد. «من از کاری که کردی متنفرم. از خودت، از اون شرطبندی، از اون آدمهایی که باهاشون بودی، از همهچیز متنفرم! میخوام برگردم و همهشون رو نابود کنم!»
او مکث کرد، چشمانش پر از اشک بود اما نگاهش مستقیم به چشمهای خالی سینا دوخته شده بود.
«اما من تو رو تنها نمیذارم. نمیتونم بذارم تو این گندکاری غرق بشی و خودت رو هم نابود کنی. اگه فکر کردی با این اعتراف میتونی از من فرار کنی یا من رو از خودت دور کنی، سخت در اشتباهی. من اینجا هستم. حتی باز هم اینجا هستم.»
سینا، که انگار منتظر بود نازنین او را طرد کند یا با تنفر از او رو برگرداند، با شنیدن این حرفها، تمامِ استحکامِ باقیماندهاش را از دست داد. او روی زانوهایش افتاد و سرش را روی شانهی نازنین گذاشت و شروع کرد به گریه کردن؛ گریههایی که نه از سرِ تأسف، بلکه از سرِ ویرانیِ مطلق بود.
نازنین، با وجود اینکه تمام وجودش از این حقیقت منزجر بود، او را در آغوش گرفت. او میدانست که این فقط شروع یک طوفان است. میدانست که وقتی بقیه اعضای گروه — سجاد، پارسا و آنیسا — از این موضوع باخبر شوند، دنیای آنها هم فرو خواهد ریخت. میدانست که پارسا با منطقش، سجاد با حمایتش از آنیسا، و آنیسا با حساسیتهایش، همگی با این حقیقت روبرو خواهند شد که یکی از ستونهای گروهشان، به لجن آلوده شده است.
اما در آن لحظه، زیر نور کمسوی ویلا، فقط دو نفر بودند: یک مرد که خودش را از دست داده بود و زنی که تصمیم گرفته بود حتی در میانهی ویرانی، نگهبانِ او باشد.
نازنین در حالی که سرِ سینا را روی شانهاش نگه داشته بود، به آسمان تاریک نگاه کرد. او میدانست که از فردا، زندگی آنها دیگر هرگز مثل قبل نخواهد بود. جنگِ واقعی، تازه شروع شده بود.
- ۴۶۷
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط