برادرخواندهیمن پارت56:
با نشستن مشت محکم جونگکوک روی بازوش، از درد دستشو گرفت و با شکایتی تصنعی گفت:
_هی هی! اصلا به من چه!
جونگکوک طلبکارانه جواب داد:
_به تو چه آره؟ تهیونگ همه حرفاشو به تو گفته بعد تو چی؟ به عنوان رفیق من نباید یه کلمه بهم میگفتی؟
جیمین با خندهای کوتاه تکیهشو به پشتی صندلیش داد:
_آها! الان جوابتو میدم!
یه پاشو روی پای دیگهش انداخت و در حالی که انگشتاشو تو هم گره میکرد نگاه شرورانهشو بهش داد:
_اینجا دو تا نکته داریم! اول اینکه تهیونگ به من اعتماد کرد و انتظار داشت رازشو به کسی نگم
در حالی که با لذت به جا خوردن جونگکوکی که رو به روش ایستاده بود خیره میشد ادامه داد:
_بعدشم اگه تو هم مثل تهیونگ آدم بودی و موضوع رو با رفیقت در میون میذاشتی من خیلی زودتر از اینا دستتونو میذاشتم تو دست هم
با پایان جملهش دست به سینه نیشخند زد و گفت:
_خیلی به هم میاید جفتتون یه تختهتون کمه!
جونگکوک با بهت نگاش کرد و ثانیه بعد مشت دیگهای نثار بازوش کرد:
_عوضی!
در همون حین چند تقهای به در اتاق جونگکوک خورد و ثانیه بعد تهیونگ وارد اتاق شد. جیمین با لبخند نگاش کرد:
_اوه آقای کیم خوب تو اتاق دوستپسرت پلاسی!
تهیونگ به خنده کوتاهی اکتفا کرد و با بستن در اتاق، در حالی که بهش تکیه میداد نگاهشو به جونگکوک داد. پسر کتش رو در آورده بود و تنها پیراهن سفید مردونهش رو به تن داشت. موهاش به طرز دلربایی مرتب شونه شده بود و امان از چشمای معصومی که نگاش میکردن. با لبخند روی لبهاش بیتوجه به جیمینی که نگاشون میکرد دستاشو برای به آغوش کشیدن پسر باز کرد. جونگکوک چند ثانیهای نگاش کرد و با تعللش جیمین به حرف اومد:
_اگه بغلشو اینجوری واسه من باز میکرد با سر میرفتم
جونگکوک نگاه حسودشو بهش داد و اخم کرد:
_انگار کافی نبوده باید بیشتر کتکت میزدم!
با چشمغرهای بهش نگاهشو سمت تهیونگ کشید و در حالی که خیره به چشماش لبخند میزد به طرفش رفت. با حلقه شدن دستای تهیونگ دور کمرش، دستاشو دور شونههای مرد حلقه کرد و سرشو تو گودی گردنش فرو برد. تهیونگ با لبخند بوسهای روی موهاش کاشت و کمرشو نوازش کرد. جیمین در حالی که لبخند ذوق زدهشو جمع میکرد گفت:
_ایش.. بسه حالم به هم خورد!
جونگکوک سرشو بالا آورد و نگاش کرد:
_خفه شو!
و همین برای خنده همزمان تهیونگ و جیمین کافی بود.
"تا زمانی که این پارت 25 لایک و 5 ریپست نخوره از پارت بعد خبری نیست"
با نشستن مشت محکم جونگکوک روی بازوش، از درد دستشو گرفت و با شکایتی تصنعی گفت:
_هی هی! اصلا به من چه!
جونگکوک طلبکارانه جواب داد:
_به تو چه آره؟ تهیونگ همه حرفاشو به تو گفته بعد تو چی؟ به عنوان رفیق من نباید یه کلمه بهم میگفتی؟
جیمین با خندهای کوتاه تکیهشو به پشتی صندلیش داد:
_آها! الان جوابتو میدم!
یه پاشو روی پای دیگهش انداخت و در حالی که انگشتاشو تو هم گره میکرد نگاه شرورانهشو بهش داد:
_اینجا دو تا نکته داریم! اول اینکه تهیونگ به من اعتماد کرد و انتظار داشت رازشو به کسی نگم
در حالی که با لذت به جا خوردن جونگکوکی که رو به روش ایستاده بود خیره میشد ادامه داد:
_بعدشم اگه تو هم مثل تهیونگ آدم بودی و موضوع رو با رفیقت در میون میذاشتی من خیلی زودتر از اینا دستتونو میذاشتم تو دست هم
با پایان جملهش دست به سینه نیشخند زد و گفت:
_خیلی به هم میاید جفتتون یه تختهتون کمه!
جونگکوک با بهت نگاش کرد و ثانیه بعد مشت دیگهای نثار بازوش کرد:
_عوضی!
در همون حین چند تقهای به در اتاق جونگکوک خورد و ثانیه بعد تهیونگ وارد اتاق شد. جیمین با لبخند نگاش کرد:
_اوه آقای کیم خوب تو اتاق دوستپسرت پلاسی!
تهیونگ به خنده کوتاهی اکتفا کرد و با بستن در اتاق، در حالی که بهش تکیه میداد نگاهشو به جونگکوک داد. پسر کتش رو در آورده بود و تنها پیراهن سفید مردونهش رو به تن داشت. موهاش به طرز دلربایی مرتب شونه شده بود و امان از چشمای معصومی که نگاش میکردن. با لبخند روی لبهاش بیتوجه به جیمینی که نگاشون میکرد دستاشو برای به آغوش کشیدن پسر باز کرد. جونگکوک چند ثانیهای نگاش کرد و با تعللش جیمین به حرف اومد:
_اگه بغلشو اینجوری واسه من باز میکرد با سر میرفتم
جونگکوک نگاه حسودشو بهش داد و اخم کرد:
_انگار کافی نبوده باید بیشتر کتکت میزدم!
با چشمغرهای بهش نگاهشو سمت تهیونگ کشید و در حالی که خیره به چشماش لبخند میزد به طرفش رفت. با حلقه شدن دستای تهیونگ دور کمرش، دستاشو دور شونههای مرد حلقه کرد و سرشو تو گودی گردنش فرو برد. تهیونگ با لبخند بوسهای روی موهاش کاشت و کمرشو نوازش کرد. جیمین در حالی که لبخند ذوق زدهشو جمع میکرد گفت:
_ایش.. بسه حالم به هم خورد!
جونگکوک سرشو بالا آورد و نگاش کرد:
_خفه شو!
و همین برای خنده همزمان تهیونگ و جیمین کافی بود.
"تا زمانی که این پارت 25 لایک و 5 ریپست نخوره از پارت بعد خبری نیست"
- ۱۱۲
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط