برادرخواندهیمن پارت44:
با چند تقهای که به در خورد نگاهشو از برگه بین دستاش گرفت و سرشو بالا آورد. قبل از اینکه چیزی بگه در باز شد و جونگکوک داخل اومد. در حالی که همچنان سیگارشو توی یه دست داشت برگه رو روی میزش گذاشت و لبخند زد. جونگکوک بر خلاف اون در رو بست و اخماشو تو هم کشید. با چند قدم به میزش نزدیک شد و سیگار رو از بین انگشتاش بیرون کشید. در حالی که توی جاسیگاریای که روی میز بود خاموشش میکرد شکایتوارانه تهیونگ رو مخاطب قرار داد:
_میشه انقدر این کوفتی رو نکشی؟
قدماشو سمت پنجره کشید و با باز کردنش دوباره سمت صندلی تهیونگ اومد. تهیونگ همچنان با لبخند به حرکاتش خیره بود.
_اگه بکشم هر بار اینطوری از دستم میگیریش؟
_لازم باشه همینکارو میکنم
تهیونگ خندید:
_پس از این به بعد بیشتر میکشم تا این رفتار جذاب جئون جونگکوک بیشتر نصیبم بشه!
_خفه شو! پاکتشو ازت میگیرم تا..
تهیونگ بلند شد. یه دستشو دور کمر پسر حلقه کرد و با دست دیگهش دست پسر رو گرفت. جونگکوک که به کل حرفشو فراموش کرده بود، به تبعیت ازش دست آزادشو روی شونهش گذاشت. تهیونگ با نیشخند زمزمه کرد:
_معمولا تو روز دوم یه رابطه نجوای عشق زمزمه میشه اونوقت..
نگاهش روی مردمکهای مشکی مقابلش ثابت شد. جونگکوک چشمای زیبایی داشت...
_من باید "خفه شو" بشنوم!
جونگکوک آب دهنشو قورت داد طوری که حرکت سیب گلوش از دید مرد پنهون نموند.
_خب.. تقصیر خودت بود..
تهیونگ در حالی که سعی میکرد خندهشو کنترل کنه گفت:
_بهونه نیار باید از دلم در بیاری!
با پایان جملهش دست جونگکوک از روی شونهش تا پشت گردنش کشیده شد و لبهاش روی پیشونیش قرار گرفت. در حالی که پلکاشو میبست و ریههاشو از عطر مرد پر میکرد بوسه عمیقی نصیبش کرد. با جدایی ازش نگاهشو به چشماش داد و لبخند زد:
_از دلت در اومد مرد گنده؟
تهیونگ بلند خندید و سری به تائید تکون داد. در همون حین جونگکوک که انگار چیزی یادش اومده بود یهو از آغوشش جدا شد:
_حواسمو پرت کردی یادم رفت واسه چی اومده بودم
مکثی کرد و گفت:
_پدرم خواست نسخه اصلی قراردادش با شریک ایتالیایی عزیزشو براش ببری
تهیونگ اخماشو تو هم کشید و در حالی که سرشو پایین مینداخت زمزمه کرد:
_پس عزیزِ من محض دلتنگی و برای دیدنم نیومده بود، اومده پیغام پدرشو برسونه
جونگکوک که با شنیدن لحن دلخور مرد تازه متوجه رفتار ناپختهش شده بود، بهش نزدیک شد و در حالی که یه دستشو روی شونه مرد قرار میداد دست دیگهشو زیر چونهش برد و نوازشش کرد:
_نگام کن
چند لحظهای مکث کرد و با نگرفتن ریاکشنی از طرف تهیونگ، چونهشو بالا آورد. با گره خوردن نگاهشون زمزمه کرد:
_به نظرت پدرم نمیتونست از راه دیگهای پیغامشو بهت برسونه؟
تهیونگ فقط نگاش کرد و جونگکوک ادامه داد:
_خودم خواستم به این بهونه بیام پیشت تهیونگ
در حالی که همچنان انگشتاش چونه تهیونگ رو به نوازش گرفته بود صورتشو بهش نزدیک کرد و روی لبهاش زمزمه کرد:
_خودم خواستم ببینمت قلب من!
تهیونگ با اینطور مخاطب قرار گرفتنش مثل مسخ شدهها سر جاش خشکش زد. ثانیه بعد لبهای جونگکوک روی لبهاش قرار گرفت و نتیجه بوسههاش شد پروانههایی که با پروازشون قلب مرد رو قلقلک میدادن. با این حس دستاشو دور کمرش حلقه کرد و به بوسههاش پاسخ داد.
با چند تقهای که به در خورد نگاهشو از برگه بین دستاش گرفت و سرشو بالا آورد. قبل از اینکه چیزی بگه در باز شد و جونگکوک داخل اومد. در حالی که همچنان سیگارشو توی یه دست داشت برگه رو روی میزش گذاشت و لبخند زد. جونگکوک بر خلاف اون در رو بست و اخماشو تو هم کشید. با چند قدم به میزش نزدیک شد و سیگار رو از بین انگشتاش بیرون کشید. در حالی که توی جاسیگاریای که روی میز بود خاموشش میکرد شکایتوارانه تهیونگ رو مخاطب قرار داد:
_میشه انقدر این کوفتی رو نکشی؟
قدماشو سمت پنجره کشید و با باز کردنش دوباره سمت صندلی تهیونگ اومد. تهیونگ همچنان با لبخند به حرکاتش خیره بود.
_اگه بکشم هر بار اینطوری از دستم میگیریش؟
_لازم باشه همینکارو میکنم
تهیونگ خندید:
_پس از این به بعد بیشتر میکشم تا این رفتار جذاب جئون جونگکوک بیشتر نصیبم بشه!
_خفه شو! پاکتشو ازت میگیرم تا..
تهیونگ بلند شد. یه دستشو دور کمر پسر حلقه کرد و با دست دیگهش دست پسر رو گرفت. جونگکوک که به کل حرفشو فراموش کرده بود، به تبعیت ازش دست آزادشو روی شونهش گذاشت. تهیونگ با نیشخند زمزمه کرد:
_معمولا تو روز دوم یه رابطه نجوای عشق زمزمه میشه اونوقت..
نگاهش روی مردمکهای مشکی مقابلش ثابت شد. جونگکوک چشمای زیبایی داشت...
_من باید "خفه شو" بشنوم!
جونگکوک آب دهنشو قورت داد طوری که حرکت سیب گلوش از دید مرد پنهون نموند.
_خب.. تقصیر خودت بود..
تهیونگ در حالی که سعی میکرد خندهشو کنترل کنه گفت:
_بهونه نیار باید از دلم در بیاری!
با پایان جملهش دست جونگکوک از روی شونهش تا پشت گردنش کشیده شد و لبهاش روی پیشونیش قرار گرفت. در حالی که پلکاشو میبست و ریههاشو از عطر مرد پر میکرد بوسه عمیقی نصیبش کرد. با جدایی ازش نگاهشو به چشماش داد و لبخند زد:
_از دلت در اومد مرد گنده؟
تهیونگ بلند خندید و سری به تائید تکون داد. در همون حین جونگکوک که انگار چیزی یادش اومده بود یهو از آغوشش جدا شد:
_حواسمو پرت کردی یادم رفت واسه چی اومده بودم
مکثی کرد و گفت:
_پدرم خواست نسخه اصلی قراردادش با شریک ایتالیایی عزیزشو براش ببری
تهیونگ اخماشو تو هم کشید و در حالی که سرشو پایین مینداخت زمزمه کرد:
_پس عزیزِ من محض دلتنگی و برای دیدنم نیومده بود، اومده پیغام پدرشو برسونه
جونگکوک که با شنیدن لحن دلخور مرد تازه متوجه رفتار ناپختهش شده بود، بهش نزدیک شد و در حالی که یه دستشو روی شونه مرد قرار میداد دست دیگهشو زیر چونهش برد و نوازشش کرد:
_نگام کن
چند لحظهای مکث کرد و با نگرفتن ریاکشنی از طرف تهیونگ، چونهشو بالا آورد. با گره خوردن نگاهشون زمزمه کرد:
_به نظرت پدرم نمیتونست از راه دیگهای پیغامشو بهت برسونه؟
تهیونگ فقط نگاش کرد و جونگکوک ادامه داد:
_خودم خواستم به این بهونه بیام پیشت تهیونگ
در حالی که همچنان انگشتاش چونه تهیونگ رو به نوازش گرفته بود صورتشو بهش نزدیک کرد و روی لبهاش زمزمه کرد:
_خودم خواستم ببینمت قلب من!
تهیونگ با اینطور مخاطب قرار گرفتنش مثل مسخ شدهها سر جاش خشکش زد. ثانیه بعد لبهای جونگکوک روی لبهاش قرار گرفت و نتیجه بوسههاش شد پروانههایی که با پروازشون قلب مرد رو قلقلک میدادن. با این حس دستاشو دور کمرش حلقه کرد و به بوسههاش پاسخ داد.
- ۱۵۶
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط