{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و ناگاه؛ از آتش لب هایش جرقه‌‌ی لبخندی پرید

و ناگاه؛ از آتش لب هایش جرقه‌‌ی لبخندی پرید
در ته چشمانش، تپه‌ی شب فرو ریخت
و من، در شکوه تماشا،
فراموشی صدا بودم .💙✨

#هنوزم‌همونی
دیدگاه ها (۰)

🌸میلاد #حضرت_زینب_سلام‌الله‌علیها روز پرستار مبارک باد.#بی‌ب...

تو وقتى مى بينى من افسرده امنبايد بگذرى ،سكوت كنى يا فقط همد...

دقیقا همون لحظه ای که فکر کردی من نفهمیدم، من به این فکر میک...

بہ هـنگام نـگویـیم ٺـلخ مـیشود ((:✨!#مکتوبات

«کارما» ایستاده ام به تماشای تو. میخندی تو با دیگری. با لبخ...

پارت ۱۵ایتاچی از شدت گرما روی پوستش عرق کرده بود، دود ریه ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط