{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باور نمی کنم

باور نمی کنم
هرگز باور نمی کنم که سال های سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد. یک کاری خواهد شد. زیستن مشکل است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند که احساس می کنم خفه می شوم. هیچ نمی دانم چرا؟
اما می دانم کس دیگری در درون من پا گذاشته است و اوست مرا چنان بی طاقت کرده است. احساس
می کنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم و در خود بیارامم و از بودن خویش بزرگتر شده ام
و این جامه بر من تنگی می کند. این کفش تنگ و بی تا بی قرار!
عشق آن سفربزرگ! آه چه می کشم!
چه خیال انگیز و جان بخش است این جا نبودن.
دیدگاه ها (۱)

ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺣﻔﻆ ﮐﻦ ...ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﺎﺧﺘﻦ ﺁﺩﻣﻬﺎﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ...

●♥ﺣﺲ ﻋﺠﯿﺒﯿﻪ ♥●••••●♥ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﯼ…♥●••••●♥ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﻮﺽ...

:(

اﮔﺮ ﭼﻪ اﺟﺒﺎر ﺑﻮد، اﻣﺎ ﺑﺮق ﻧﮕﺎه ﻃﻼﯾﯽ رﻧﮓ ﮐﻬﺮﺑاییت ﻋﻘﻞ و ﻫﻮش ر...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

⁰⁰ : ⁰⁰..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبوهی از اح...

---«می‌دانی، سخت‌ترین نوعِ غم، آن نیست که باعث شود آدم در می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط