[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے²⁸
فاصلهشون توی اون ثانیهها اونقدر کم شده بود که آلیس میتونست داغیِ نفسهای جونکوک و بوی تلخ عطرش رو روی پوستِ صورتش حس کنه. چشمهای خاکستریِ آلیس بدون ذرهای عقبنشینی قفل شده بود توی چشمهای مشکی و نفوذناپذیرِ جونکوک.
جونکوک بدون اینکه حتی یک پلک بزنه، چند ثانیه دیگه توی همون فاصله نزدیک به آلیس زل زد. یک پوزخند خیلی محو و رو اعصاب گوشه لبش نشست، بعد آروم قد راست کرد و صاف روی صندلی چرمیش نشست.
نگاهش رو از آلیس برید و رو کرد به اعضای هیئتمدیره که هنوز توی شوکِ تحلیلِ دقیقِ آلیس بودن. جونکوک دستهاش رو روی میز قلاب کرد و با همون لحن محکم و بیرحمش گفت:
«شنیدید که؟ مسیر ترانزیت تا فردا صبح تغییر میکنه. اگر کسی با طرحِ آلیس مشکلی داره، همین الان استعفاش رو بذاره روی میز من.»
هیچکس جرات نکرد حتی نفس بکشه! همهشون پشت سر هم سرشون رو به نشانه تایید تکون دادن و شروع کردن به یادداشت کردن.
آلیس توی دلش قند آب شد! پوزخند لجبازانهای زد، تکیه داد به پشتیِ صندلیش و پاهای ظریفش رو زیر میز روی هم انداخت. دستش رو فرستاد توی موهای مشکی و لختش، دادشون پشت گوشش و زیرچشمی به جونکوک نگاه کرد. با خودش گفت: «دیدی آقای کوه یخ؟ فکر کردی فقط خودت بلدی قیافه بگیری؟»
جلسه بعد از نیمساعت بالاخره تمام شد. اعضای هیئتمدیره مثل موشهایی که از دست گربه فرار کنن، سریع برگه و وسایلشون رو جمع کردن و با تعظیمهای پیدرپی از سالن رفتن بیرون.
تهیونگ که تا اون لحظه جلوی خندهش رو گرفته بود، سریع اومد جلو، دستهاش رو کوبید روی میز و با ذوق به آلیس نگاه کرد:
«آلیس! تو فوقالعادهای دختر! قیافه آقای پارک رو دیدی؟ رسماً خیس کرده بود! من سالهاست توی این شرکتم، تا حالا ندیده بودم کسی با این تیپ و سن توی اولین جلسهش اینطوری کل هیئتمدیره رو فتیلهپیچ کنه!»
آلیس خندید، چونهاش رو داد بالا و با لحن پر از غرورش گفت:
«وقتی فکر میکنن چون سنم کمه هیچی بارم نیست، باید هم اینطوری سکته کنن! تازه این اولش بود تهیونگ.»
همونطور که آلیس داشت با تهیونگ کلکل میکرد و میخندید، جونکوک از جاش بلند شد. کت مشکیش رو مرتب کرد، دکمهش رو بست و با قدمهای آروم اومد سمتشون. قد بلندش دوباره روی آلیس سایه انداخت.
جونکوک نگاهِ سردش رو یک لحظه دوخت به تهیونگ که تهیونگ سریع حساب کار دستش اومد، خندهش رو خورد و گفت: «خب... من برم به بقیه کارهای اتومبیلها برسم!» و جوری غیب شد که انگار اصلاً اونجا نبوده.
حالا سالن کنفرانسِ بزرگِ طبقه هشتاد، فقط جونکوک داشت و آلیس. پنجرههای شیشهای قدنما، ویوی کل شهر رو پشت سرشون نشون میداد.
آلیس دستهاش رو پشت سرش قفل کرد، برگشت سمت جونکوک و با چشمهای خاکستریِ پرجراتش زل زد بهش:
«خب آقای رئیس... کاری دیگهای نداری که بخوای برام قیافه بگیری؟ یا بپرم روی موتورم برم عمارت؟»
جونکوک دو قدم رفت جلوتر. فاصلهش رو با آلیس کم کرد. دستِ راستش رو که پر از تتو بود آورد بالا و یک تار موی مشکی رو که افتاده بود روی صورتِ آلیس، خیلی آروم با انگشتش زد پشت گوشِ آلیس.
لمسِ انگشتهای سردش روی پوستِ گرمِ گونه آلیس باعث شد آلیس برای یک ثانیه نفسش حبس بشه.
جونکوک خم شد سمتش، چشمهای مشکیش تاریکتر و خطرناکتر از همیشه شد و با همون صدای بم و خشدارش زیر گوش آلیس گفت:
«توی شرکت خوب بازی کردی... ولی این تازه ظاهرِ قصهست، بچه. الان وقتشه بریم جایی که اصلِ کار اونجاست. جایی که دیگه خبری از پرونده و کتوشلوار نیست.»
آلیس ابروهاش رو کشید تو هم، از حسِ عجیبِ لمسِ جونکوک یکم بدنش داغ شد ولی به روی خودش نیاورد. پوزخند زد و گفت:
«مثلاً کجا؟ نکنه میخوای ببری منو توی چاله فاضلاب چالم کنی آقای رئیس؟»
جونکوک گوشه لبش بالا رفت، دستش رو از دور موهای آلیس کشید عقب، برگشت سمت در و گفت:
«میدانِ تیرِ... بریم ببینیم دست به اسلحه شدنت هم مثل زبونت درازه یا نه.»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے²⁸
فاصلهشون توی اون ثانیهها اونقدر کم شده بود که آلیس میتونست داغیِ نفسهای جونکوک و بوی تلخ عطرش رو روی پوستِ صورتش حس کنه. چشمهای خاکستریِ آلیس بدون ذرهای عقبنشینی قفل شده بود توی چشمهای مشکی و نفوذناپذیرِ جونکوک.
جونکوک بدون اینکه حتی یک پلک بزنه، چند ثانیه دیگه توی همون فاصله نزدیک به آلیس زل زد. یک پوزخند خیلی محو و رو اعصاب گوشه لبش نشست، بعد آروم قد راست کرد و صاف روی صندلی چرمیش نشست.
نگاهش رو از آلیس برید و رو کرد به اعضای هیئتمدیره که هنوز توی شوکِ تحلیلِ دقیقِ آلیس بودن. جونکوک دستهاش رو روی میز قلاب کرد و با همون لحن محکم و بیرحمش گفت:
«شنیدید که؟ مسیر ترانزیت تا فردا صبح تغییر میکنه. اگر کسی با طرحِ آلیس مشکلی داره، همین الان استعفاش رو بذاره روی میز من.»
هیچکس جرات نکرد حتی نفس بکشه! همهشون پشت سر هم سرشون رو به نشانه تایید تکون دادن و شروع کردن به یادداشت کردن.
آلیس توی دلش قند آب شد! پوزخند لجبازانهای زد، تکیه داد به پشتیِ صندلیش و پاهای ظریفش رو زیر میز روی هم انداخت. دستش رو فرستاد توی موهای مشکی و لختش، دادشون پشت گوشش و زیرچشمی به جونکوک نگاه کرد. با خودش گفت: «دیدی آقای کوه یخ؟ فکر کردی فقط خودت بلدی قیافه بگیری؟»
جلسه بعد از نیمساعت بالاخره تمام شد. اعضای هیئتمدیره مثل موشهایی که از دست گربه فرار کنن، سریع برگه و وسایلشون رو جمع کردن و با تعظیمهای پیدرپی از سالن رفتن بیرون.
تهیونگ که تا اون لحظه جلوی خندهش رو گرفته بود، سریع اومد جلو، دستهاش رو کوبید روی میز و با ذوق به آلیس نگاه کرد:
«آلیس! تو فوقالعادهای دختر! قیافه آقای پارک رو دیدی؟ رسماً خیس کرده بود! من سالهاست توی این شرکتم، تا حالا ندیده بودم کسی با این تیپ و سن توی اولین جلسهش اینطوری کل هیئتمدیره رو فتیلهپیچ کنه!»
آلیس خندید، چونهاش رو داد بالا و با لحن پر از غرورش گفت:
«وقتی فکر میکنن چون سنم کمه هیچی بارم نیست، باید هم اینطوری سکته کنن! تازه این اولش بود تهیونگ.»
همونطور که آلیس داشت با تهیونگ کلکل میکرد و میخندید، جونکوک از جاش بلند شد. کت مشکیش رو مرتب کرد، دکمهش رو بست و با قدمهای آروم اومد سمتشون. قد بلندش دوباره روی آلیس سایه انداخت.
جونکوک نگاهِ سردش رو یک لحظه دوخت به تهیونگ که تهیونگ سریع حساب کار دستش اومد، خندهش رو خورد و گفت: «خب... من برم به بقیه کارهای اتومبیلها برسم!» و جوری غیب شد که انگار اصلاً اونجا نبوده.
حالا سالن کنفرانسِ بزرگِ طبقه هشتاد، فقط جونکوک داشت و آلیس. پنجرههای شیشهای قدنما، ویوی کل شهر رو پشت سرشون نشون میداد.
آلیس دستهاش رو پشت سرش قفل کرد، برگشت سمت جونکوک و با چشمهای خاکستریِ پرجراتش زل زد بهش:
«خب آقای رئیس... کاری دیگهای نداری که بخوای برام قیافه بگیری؟ یا بپرم روی موتورم برم عمارت؟»
جونکوک دو قدم رفت جلوتر. فاصلهش رو با آلیس کم کرد. دستِ راستش رو که پر از تتو بود آورد بالا و یک تار موی مشکی رو که افتاده بود روی صورتِ آلیس، خیلی آروم با انگشتش زد پشت گوشِ آلیس.
لمسِ انگشتهای سردش روی پوستِ گرمِ گونه آلیس باعث شد آلیس برای یک ثانیه نفسش حبس بشه.
جونکوک خم شد سمتش، چشمهای مشکیش تاریکتر و خطرناکتر از همیشه شد و با همون صدای بم و خشدارش زیر گوش آلیس گفت:
«توی شرکت خوب بازی کردی... ولی این تازه ظاهرِ قصهست، بچه. الان وقتشه بریم جایی که اصلِ کار اونجاست. جایی که دیگه خبری از پرونده و کتوشلوار نیست.»
آلیس ابروهاش رو کشید تو هم، از حسِ عجیبِ لمسِ جونکوک یکم بدنش داغ شد ولی به روی خودش نیاورد. پوزخند زد و گفت:
«مثلاً کجا؟ نکنه میخوای ببری منو توی چاله فاضلاب چالم کنی آقای رئیس؟»
جونکوک گوشه لبش بالا رفت، دستش رو از دور موهای آلیس کشید عقب، برگشت سمت در و گفت:
«میدانِ تیرِ... بریم ببینیم دست به اسلحه شدنت هم مثل زبونت درازه یا نه.»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۲.۵k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط