{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد

دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد

افکند سر به زیر، حیا را بهانه کرد

آمد به بزم و، دید من تیره روز را

ننشست و رفت، تنگی جا را بهانه کرد

رفتم به مسجد از پی نظارهٔ رخش

بر رو گرفت دست و، دعا را بهانه کرد

آغشته بود پنجه‌اش از خون عاشقان

بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد

خوش می‌گذشت دوش صبوحی به کوی او

بر جا نشست و، شستن پا را بهانه کرد
دیدگاه ها (۵)

مردی حاشیه خیابون بساط پهن کرده بود،زردآلو هر کیلو 2000 تومن...

رﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ بوﺩﻡ؛ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺪ...

چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم برخود ...

کسی که کسی را دوست دارد همه نگاهش به نگاه دوستی و حب است. لذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط