دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد
دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد
افکند سر به زیر، حیا را بهانه کرد
آمد به بزم و دید منِ تیرهروز را
ننشست و رفت، تنگی جا را بهانه کرد
رفتم به مسجد از پیِ نظارهٔ رخش
بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد
آغشته بود پنجهاش از خون عاشقان
بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
خوش میگذشت دوش صبوحی به کوی او
بر جا نشست و شستن پا را بهانه کرد...
افکند سر به زیر، حیا را بهانه کرد
آمد به بزم و دید منِ تیرهروز را
ننشست و رفت، تنگی جا را بهانه کرد
رفتم به مسجد از پیِ نظارهٔ رخش
بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد
آغشته بود پنجهاش از خون عاشقان
بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
خوش میگذشت دوش صبوحی به کوی او
بر جا نشست و شستن پا را بهانه کرد...
- ۱.۴k
- ۱۰ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط