رییس مافیایی من
رییس مافیایی من⛓🖤❤️🔥
#پارت۹
پس الی کجاس هوم پس چرا الی نیومده اما جای اون تهیونگ آمده بود آمدم برم داخل که با صداش متوقف شدم
تهیونگ:هی ا/ت بیا سوار شو زود
ا/ت:نمیخوام
تهیونگ:یعنی چی نمیخوام بیا سوار شو دختر
ا/ت:اصلا تو منو چیکار داری هان ؟ اصلا چرا باید کارم داشته باشی بگو دیگه
تهیونگ:بیا سوار شو صداتو بالا نبر
ا/ت:نمیخوام نمیام
تهیونگ:نمیام نمیشه نداریم سوار میشی یا نه؟
ا/ت:نه نمیام
از ماشین پیاده شد و دستمو کشید و برد سمت ماشین که همون لحظه یکی از راه رسید و دستمو از دستش کشیدم بیرون
مزاحم:چیکار این بنده خدا داری هان.؟
تهیونگ:به تو چه زن خودمه
تا این حرف رو شنیدم شوکه شدم من زنش بودم نه معلومه که نه اصلا
مزاحم:عا ببخشید
ا/ت:نه آقا داره دروغ میگه به خدا من زنش نیستم تورو خدا کمکم کن ممنون
این دفعه تهیونگ کوتاه آمد و رفت برام عجیب اما گفتم ولش کن حتما ترسیده
مزاحم:میتونم شمارتون رو داشته باشم زیبا
این حرف. و به صورت خیلی هیزانه گفت
ا/ت: نه معلومه که
مزاحم:ای بابا حیف شد پس مجبورم یه کار دیگه کنم خوب خودم میبرمت
دستشو آورد سمتم که فرار کردم و به یه چیز بزرگ و سفت. برخورد کردم سرمو بالا بردم و دیدم که اون تهیونگه بهش با نگاهی ملتمسانه نگاه کردم وقتی که نگاهم رو دید یه پوز خند زد و...
ادامه دارد...
#پارت۹
پس الی کجاس هوم پس چرا الی نیومده اما جای اون تهیونگ آمده بود آمدم برم داخل که با صداش متوقف شدم
تهیونگ:هی ا/ت بیا سوار شو زود
ا/ت:نمیخوام
تهیونگ:یعنی چی نمیخوام بیا سوار شو دختر
ا/ت:اصلا تو منو چیکار داری هان ؟ اصلا چرا باید کارم داشته باشی بگو دیگه
تهیونگ:بیا سوار شو صداتو بالا نبر
ا/ت:نمیخوام نمیام
تهیونگ:نمیام نمیشه نداریم سوار میشی یا نه؟
ا/ت:نه نمیام
از ماشین پیاده شد و دستمو کشید و برد سمت ماشین که همون لحظه یکی از راه رسید و دستمو از دستش کشیدم بیرون
مزاحم:چیکار این بنده خدا داری هان.؟
تهیونگ:به تو چه زن خودمه
تا این حرف رو شنیدم شوکه شدم من زنش بودم نه معلومه که نه اصلا
مزاحم:عا ببخشید
ا/ت:نه آقا داره دروغ میگه به خدا من زنش نیستم تورو خدا کمکم کن ممنون
این دفعه تهیونگ کوتاه آمد و رفت برام عجیب اما گفتم ولش کن حتما ترسیده
مزاحم:میتونم شمارتون رو داشته باشم زیبا
این حرف. و به صورت خیلی هیزانه گفت
ا/ت: نه معلومه که
مزاحم:ای بابا حیف شد پس مجبورم یه کار دیگه کنم خوب خودم میبرمت
دستشو آورد سمتم که فرار کردم و به یه چیز بزرگ و سفت. برخورد کردم سرمو بالا بردم و دیدم که اون تهیونگه بهش با نگاهی ملتمسانه نگاه کردم وقتی که نگاهم رو دید یه پوز خند زد و...
ادامه دارد...
- ۹۹
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط