+why me?

+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.29

صبح شده بود، اما ا.ت هنوز تو حیاط روی زمین افتاده بود. زنجیر جدید دور کمر و گردنش محکم بسته شده بود. بدنش از سرما و درد شب گذشته کاملاً بی‌حس شده بود. زخم‌های تازه و قدیمی، خستگی شدید، کمبود خواب و غذا... دیگه طاقتش تموم شده بود.

جونگ کوک از پنجره طبقه بالا داشت نگاه می‌کرد که یهو دید ا.ت تکان نخورد. بدنش بی‌حرکت روی سنگ‌های سرد حیاط افتاده بود.

(کوک با صدای بلند به محافظا) 
- هی! برید ببینید چی شده!

محافظا سریع دویدن پایین. یکی‌شون دست گذاشت رو گردن ا.ت و فریاد زد: غش کرده! نبضش ضعیفه!

جونگ کوک رنگش پرید. سریع پایین اومد و ا.ت رو از زمین بلند کرد. بدنش سرد و لاغر شده بود.

(کوک عصبی) 
- سریع هوسوک رو خبر کنید! بگید فوری بیاد!

----

نیم ساعت بعد، هوسوک (دکتر شخصی و باند جونگ کوک) با کیف پزشکی وارد ویلا شد. مرد حدوداً ۳۰ ساله، مهربون و حرفه‌ای بود و همیشه سعی می‌کرد تو این محیط خشن، یه ذره انسانیت نگه داره.

هوسوک سریع رفت کنار ا.ت که روی کاناپه سالن خوابانده بودن. فشار خونشو گرفت، نبضشو چک کرد و زخم‌هاشو بررسی کرد. چهره‌ش جدی شد.

(هوسوک آروم به جونگ کوک) 
- کوک... این دختر داره از خستگی و ضعف شدید می‌میره. فشار خونش خیلی پایینه، زخم‌هاش عفونت کردن، و از نظر روانی هم کاملاً شکسته. اگه اینجوری ادامه بدی، تا یه هفته دیگه زنده نمونده.

جونگ کوک اخم کرد و دست به کمر ایستاد.

(کوک با صدای گرفته) 
- خوبش کن. هر چی لازم داره بده.

هوسوک سرنگ آمپول آماده کرد و به بازوی ا.ت زد. بعد آروم زخم‌ها رو تمیز کرد و پماد زد. در حین کار، بدون ترس به جونگ کوک نگاه کرد و گفت:

(هوسوک مهربون اما محکم) 
- کوک، من سال‌هاست باهاتم. ولی این بار واقعاً داری زیاده‌روی می‌کنی. این دختر داره از بین می‌ره. با آرامش‌تر برخورد کن. حداقل یه کم غذا و آب درست بهش بده، زنجیر رو برای چند روز باز کن، بذار تو اتاق بخوابه. اگه بمیرد که انتقامت تموم نمی‌شه، فقط یه جسد برات می‌مونه.

جونگ کوک یه لحظه ساکت شد. به صورت رنگ‌پریده ا.ت نگاه کرد که هنوز بی‌هوش بود.

(کوک آروم غرید) 
- تو فقط درمانش کن هوسوک. نظرتو نپرسیدم.

هوسوک آه کشید و سرشو تکون داد.

(هوسوک با همون مهربونی) 
- من فقط بهت می‌گم اگه می‌خوای طولانی‌مدت نگهش داری، باید زنده بمونه. الان اگه بمیرد، تقصیر خودته. بهش یه هفته استراحت بده، حداقل زنجیر گردنشو باز کن. وگرنه...

جونگ کوک چیزی نگفت. فقط به ا.ت خیره شد. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، یه لحظه شک تو چشماش دیده می‌شد.

هوسوک سرم وصل کرد و بلند شد.

هوسوک: تا عصر باید به هوش بیاد. براش سوپ سبک و آبمیوه آماده کن. و لطفاً... این بار گوش کن به حرفم.

هوسوک رفت و جونگ کوک تنها موند با ا.ت بی‌هوش روی کاناپه. برای چند دقیقه فقط ایستاد و نگاه کرد.

(کوک زیر لب زمزمه کرد) 
- لعنتی... هنوز زودِ برات بمیری ا.ت..........
ادامه دارد........
دیدگاه ها (۱۵)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

تکپارتی جونگ کوک

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط