آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۷۳
(ویو نیلسو )= شام رو خوردیم و من ، جونگ کوک به اتاق رفتیم....
صفحه گوشی رو باز کردم و ساعت رو چک کردم...
9:13 دقیقه ی شب بود که تایم کمی برای حاضر شدن داشتم....
توی چمدون نگاه کردم و کوتاه ترین لباس مورد نظرم رو برداشتم....
خواستم لباس رو از تنم در بیارم که یادم آمد جونگ کوک روی کاناپه ی اتاق نشسته و بهم نگاه میکنه...
_"هرگز جرعت نکن اون لباس رو بپوشی بچه."
صداش آروم بود اما خطرناک....
اخمی کردمو با ناز گفتم:
+"جونگ کوک....این لباس مورد علاقمه خب."
بعد از کمی ناز کشیدن و اصرار قبول کرد اما گفت که از کنارم جم نمیخوری....
منم که برای فقط قبول کردنش چشمی الکی گفتم...
میخواستم لباس تنم کنم اما جونگ کوک نمیرفت بیرون.....
+"کوک....برو بیرون عوض کنم."
اخمی کردو گفت:
_"زنمی....بعدم من که همه چیو دیدم چیو نمیخوای ببینم دقیقا؟."
هوفی کشیدم:
+"جونگ کوک حوصله ندارم برو بیرون دیگه."
نچی کردو گفت:
_"نمیرم بچه."
رفتم سمت حموم که اونجا لباس عوض کنم اما در باز نمیشد...صدای پوزخند صدادار جونگ کوک از پشت سرم آمد....
آخ این بیشعور درو قفل کرده بود لعنتی....
کفری شدمو بالشتو از روی تخت برداشتمو پرتش کردم.
ولی بالشت رو گرفت...
حرصی شدمو گفتم:
+"اصلا میرم تو اتاق جیمین عوض میکنم."
متوجه اینکه اعصبانیش کردم شدمو که دادی کوتاه زد:
_"هیچ جا نمیری."
بهم برنخورد چون میدونستم خوشش نمیاد گفتم تا اعصبانیش کنم:
_"اصلا من نگاه نمیکنم تو عوض کن."
خودمو کمی کیوت کردم:
+"نیگاه نکنیا کوک."
دستی به چشمش زد:
_"چشم خانومم."
سرشو برگردوند و منم که باورش کردم....
داشتم لباسو تنم میکردم که سرشو برگردوند و با من روبه رو شد چشماش برقی از منحرفی شد...
جیغی کشیدمو سریع لباسمو تنم کردم و با زحمت سرمو پایین انداختم....
شرط = ۳۵۰ لایک ، ۱۲۰ بازنشر
پارت ۷۳
(ویو نیلسو )= شام رو خوردیم و من ، جونگ کوک به اتاق رفتیم....
صفحه گوشی رو باز کردم و ساعت رو چک کردم...
9:13 دقیقه ی شب بود که تایم کمی برای حاضر شدن داشتم....
توی چمدون نگاه کردم و کوتاه ترین لباس مورد نظرم رو برداشتم....
خواستم لباس رو از تنم در بیارم که یادم آمد جونگ کوک روی کاناپه ی اتاق نشسته و بهم نگاه میکنه...
_"هرگز جرعت نکن اون لباس رو بپوشی بچه."
صداش آروم بود اما خطرناک....
اخمی کردمو با ناز گفتم:
+"جونگ کوک....این لباس مورد علاقمه خب."
بعد از کمی ناز کشیدن و اصرار قبول کرد اما گفت که از کنارم جم نمیخوری....
منم که برای فقط قبول کردنش چشمی الکی گفتم...
میخواستم لباس تنم کنم اما جونگ کوک نمیرفت بیرون.....
+"کوک....برو بیرون عوض کنم."
اخمی کردو گفت:
_"زنمی....بعدم من که همه چیو دیدم چیو نمیخوای ببینم دقیقا؟."
هوفی کشیدم:
+"جونگ کوک حوصله ندارم برو بیرون دیگه."
نچی کردو گفت:
_"نمیرم بچه."
رفتم سمت حموم که اونجا لباس عوض کنم اما در باز نمیشد...صدای پوزخند صدادار جونگ کوک از پشت سرم آمد....
آخ این بیشعور درو قفل کرده بود لعنتی....
کفری شدمو بالشتو از روی تخت برداشتمو پرتش کردم.
ولی بالشت رو گرفت...
حرصی شدمو گفتم:
+"اصلا میرم تو اتاق جیمین عوض میکنم."
متوجه اینکه اعصبانیش کردم شدمو که دادی کوتاه زد:
_"هیچ جا نمیری."
بهم برنخورد چون میدونستم خوشش نمیاد گفتم تا اعصبانیش کنم:
_"اصلا من نگاه نمیکنم تو عوض کن."
خودمو کمی کیوت کردم:
+"نیگاه نکنیا کوک."
دستی به چشمش زد:
_"چشم خانومم."
سرشو برگردوند و منم که باورش کردم....
داشتم لباسو تنم میکردم که سرشو برگردوند و با من روبه رو شد چشماش برقی از منحرفی شد...
جیغی کشیدمو سریع لباسمو تنم کردم و با زحمت سرمو پایین انداختم....
شرط = ۳۵۰ لایک ، ۱۲۰ بازنشر
- ۲۲.۶k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط