{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آیا نفرت ماندگار خواهد بود

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۷۲

(ویو جونگ کوک )= از اتاق بیرون آمدم و به طبقه پایین رفتم باید سلامی با عمه بزرگه میکردم....
به سمتش رفتم:
_"سلام به عمه جانم."
سرشو به سمتم برگردوند و خندید:
_"اوه.....برادر زاده ی منو ببین چقد بزرگ تر شدی پسر."
دستشون رو بوسه ای زدم و من رو به آغوش کشیدن.
_"ازدواج کردیو تنها من بی خبرم ها پسر."
پس گردنی بهم زد که آخی گفتم....
_"عمه جان بخدا که مراسم خانوادگی بود....یعنی هیچکس خاصی نبود."
روی مبل نشستم که جیمین و تهیونگ هم از طبقه بالا به پایین آمدن.....
تهیونگ دستی به شونم زد و کنارم نشست:
_"شب بریم بار؟.....خوش میگذره دخترا رو هم می‌بریم کنار مون باشن."
جیمین اخم کرد:
_"تهیونگ...لنا که بارداره توی ا.ل.ک.ل و م.ش.ب.ر.و.ب برای خوب نیست....نیلسو هم که خسته است و حال خوبی نداره بزار برا بعد."
خنده ای کردم:
_"باید بگم اولین باره باهات موافقم بیشع.ور."
با هم خندیدیم.....
جیمین گفت:
_"نه که شما با شعوری جئون...اگر میخواین خودمون بریم ولی بدون دخترا."
تهیونگ لب زد:
_"بدون زنم بیام لنا منو زنده زنده خاک میکنه....جونگ کوک هم که نیلسو خانوم قهر میکنه.....شما هم که جی وو خانومت ناراحت میشه."
_"چی؟داستان چیه."
جیمین خنده کرد:
_"هیچی بابا ما فقط دوستیم....البته فعلا."
حدودن من و تهیونگ با داد گفتیم:
_"چی؟....‌‌چند وقته."
_"یه سالی میشه می‌شناسیم همو."
قهقهه ای زدم:
_"اینم آمد قاطی مرغا....خاک تو سرت کنن نباید به ما بگی.....من باید از زبون این گ.وس.اله بفهمم؟."
یه ساعتی همینطور حرف زدیم و خندیدیم آخرشم تصمیم گرفتیم شب حدودن ساعت 10 با دخترا بریم بار ولی زود برگردیم......

.............

آروم نیلسو رو صدا زدم:
_"نیلسو....فسقلی...بلند شو دیگه باید بیدار شی."
آروم آروم پلک زد و چشماشو مالید....
+"چقد خوابیدم....کمرم درد میکنه."
_"آخ آخ پیرزن شدی بچه."
خنده ای کردو بالشت رو به سمتم پرت کرد:
+"میگی پیر زن بعد تهش میگی بچه....کدومم الان."
کمی صورتمو نزدیکش کردم:
_"هیچکدوم....خانوم منی."
هینی کشید....
از اتاق خارج شدم و به طبقه پایین رفتمو روی میز شام نشستم....
کمی بعد نیلسو اومد.....
لنا گفت:
_"عمه جون معرفی می‌کنم خواهر شوهرم."
عجب..نگفت زنداداشم.....
عمه جون لبخندی زدو گفت:
_"ای جان چه خواهر شوهر زیبایی داری...بیام خاستگاریش برا مایلو ( ۲۵ ساله) بشه عروس خودم."
نیلسو لبخندی تحویل عمه جان داد...
از سر صندلی بلند شدم و صندلی نیلسو رو عقب کشیدم و دستمو به سمتش دراز کردم:
_"بیا بشین عزیزدلم."
متوجه حسادت یا اعصبانیتم شد و دستمو گرفت و روی صندلی نشست:
+"خیلی ممنون عشقم."
تضاهر بود یا واقعیت بازم شنیدن عشقم از نیلسو آرومم کرد:
_"عمه جان....نیلسو خانومم هستن..هم خواهر شوهر لنا."
انگار که ضایع شده باشه خنده ای کرد:
_"مبارکه....به پای هم پیر بشین."
و شروع به خوردن شام کردیم.....

شرط = ۳۰۰ لایک،۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۳۶)

پارت ۶۷ :https://wisgoon.com/p/MTMBJYXQ9Mپارت ۶۸:https://wis...

توی کامنت بگید❤️

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۷۱(ویو نیلسو)=جونگ کوک در با...

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۷۰(ویو نیلسو )=ویلای خیلی زی...

اسم = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۵۸(ویو جونگ کوک )= به ...

اسم = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۵۱(ویو نیلسو )=وسط های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط