---
---
# 🌸 قسمت ۳: راز پشت دیوارها 🗝️
یه هفته از همکاری آنیا با چهار مدیر جدید گذشته بود. توی این مدت، آنیا تونسته بود چندتا مشکل کوچیک رو حل کنه — تقلب سام، دعوای دو تا دانشآموز، و حتی یه دزدی کوچیک که توی رختکن اتفاق افتاده بود. همه با مهربونی و حرف زدن حل شده بود، نه با دعوا.
ولی یه چیزی اذیتش میکرد. آیدن و بقیه، هر وقت بحث به گذشته میرسید، سکوت میکردن. انگار یه رازی رو پنهون میکردن.
یه روز عصر، آنیا توی کتابخونه نشسته بود و دنبال یه کتاب میگشت. ناگهان چشمش به یه کتاب قدیمی افتاد که توی قفسههای خاکخورده پنهون شده بود. کتابی که هیچ برچسبی نداشت و انگار کسی نمیخواست دیده بشه.
آنیا کتاب رو برداشت و باز کرد. صفحه اولش نوشته بود:
**«آکادمی دانه — تاریخچه پنهان»**
آنیا با کنجکاوی شروع به خوندن کرد. هر چی بیشتر میخوند، بیشتر شوکه میشد. این کتاب درباره یه اتفاقی میگفت که ۵۰ سال پیش توی آکادمی افتاده بود — یه اتفاق که هیچکس دربارهاش حرف نمیزد.
ناگهان صدایی از پشتش شنید:
— «اون کتاب رو بذار سر جاش.»
آنیا برگشت. **دامیان** بود — همون پسر آروم با زخم روی پیشونی. این بار چهرهش جدی و نگران بود.
آنیا با تعجب گفت:
— «دامیان؟ چرا اینقدر جدی شدی؟ این کتاب چیه؟»
دامیان جلو اومد و کتاب رو از دستش گرفت:
— «این کتاب نباید خونده بشه. حداقل نه الان.»
آنیا گفت:
— «چرا؟ توش چی نوشته شده؟»
دامیان سکوت کرد. بعد با صدای آروم گفت:
— «آنیا، من میدونم تو کنجکاوی. ولی بعضی رازها، وقتی باز بشن، دیگه نمیشه بستشون. و این راز، میتونه به همه ما آسیب بزنه.»
آنیا با اصرار گفت:
— «دامیان، من ۱۰ ساله اینجا هستم. اگه یه رازی درباره این مدرسه هست، حق دارم بدونم.»
دامیان به کتاب نگاه کرد و بعد به آنیا. بالاخره گفت:
— «باشه. ولی نه اینجا. امشب، ساعت ۱۲، پشت ساختمون اصلی. من و بقیه منتظرتم. اونجا همهچیز رو بهت میگیم.»
آنیا با تعجب گفت:
— «بقیه؟ یعنی آیدن و کیان و لوکاس هم میان؟»
دامیان لبخند زد:
— «آره. وقتشه که حقیقت رو بدونیم. ولی یادت باشه، هر چی بشنوی، باید قول بدی که آروم بمونی.»
آنیا سر تکون داد:
— «قول میدم.»
---
شب بود. ساعت ۱۲. آنیا با بکی پشت ساختمون اصلی منتظر بودن. بکی اصلاً راضی نبود که آنیا تنها بره، پس اصرار کرد که بیاد.
بکی با نگرانی گفت:
— «آنیا، من حس خوبی ندارم. این چهار نفر خیلی مرموزن.»
آنیا گفت:
— «بکی، اگه میخوای بهشون اعتماد کنم، باید بدونم چه رازی دارن. این تنها راهه.»
ناگهان چهار نفر از تاریکی ظاهر شدن. آیدن، کیان، لوکاس و دامیان.
آیدن جلو اومد و گفت:
— «اومدی. خوبه.»
آنیا گفت:
— «بگو. چه رازی رو پنهون کردید؟»
آیدن به بقیه نگاه کرد. بعد به آنیا گفت:
— «آنیا، ما چهار نفر مدیر نشدیم چون لیاقت داشتیم. ما مدیر شدیم چون... یه ماموریت داریم.»
آنیا با تعجب گفت:
— «ماموریت؟ چه ماموریتی؟»
آیدن گفت:
— «۵۰ سال پیش، بنیانگذار آکادمی، یه گنجینه رو توی این مدرسه پنهون کرد. گنجینهای که میتونه زندگی خیلیها رو عوض کنه. ولی هیچکس نتونسته پیداش کنه. تا الان.»
آنیا با تعجب گفت:
— «گنجینه؟ توی آکادمی؟»
کیان جلو اومد:
— «آره. و ما چهار نفر، ماموریت داریم پیداش کنیم. ولی برای این کار، به یه نفر نیاز داریم که این مدرسه رو مثل کف دستش بشناسه. به تو نیاز داریم، آنیا.»
آنیا سکوت کرد. به بکی نگاه کرد. بکی هم شوکه شده بود.
آنیا گفت:
— «پس این همه حرف درباره نظم و انضباط... دروغ بود؟»
آیدن گفت:
— «نه! اون حرفها واقعی بود. ما واقعاً میخوایم آکادمی رو بهتر کنیم. ولی این گنجینه، هدف اصلی ماست. و ما به کمک تو نیاز داریم.»
آنیا با شک گفت:
— «چرا باید کمکتون کنم؟ من حتی نمیدونم شماها کیا هستید.»
دامیان جلو اومد و با مهربونی گفت:
— «چون تو تنها کسی هستی که میتونی. و چون ما قول میدیم، هر چی پیدا کنیم، نصفش مال توئه.»
آنیا به بکی نگاه کرد. بکی گفت:
— «آنیا، این تصمیم با خودته. ولی هر چی باشه، من کنارتم.»
آنیا نفس عمیقی کشید و گفت:
— «باشه. من کمکتون میکنم. ولی یه شرط دارم.»
آیدن گفت:
— «بگو.»
آنیا گفت:
— «شرط اینه که هر چی پیدا کردیم، به بچههای آکادمی هم برسه. نه فقط به ما.»
آیدن لبخند زد:
— «قبول. این عادلانهست.»
و اینطوری، آنیا وارد یه ماجرای جدید شد. ماجرایی که قرار بود رازهای زیادی رو فاش کنه — رازهایی که حتی خودش هم نمیدونست بهش مربوط میشن.
**— پایان قسمت ۳ —**
# 🌸 قسمت ۳: راز پشت دیوارها 🗝️
یه هفته از همکاری آنیا با چهار مدیر جدید گذشته بود. توی این مدت، آنیا تونسته بود چندتا مشکل کوچیک رو حل کنه — تقلب سام، دعوای دو تا دانشآموز، و حتی یه دزدی کوچیک که توی رختکن اتفاق افتاده بود. همه با مهربونی و حرف زدن حل شده بود، نه با دعوا.
ولی یه چیزی اذیتش میکرد. آیدن و بقیه، هر وقت بحث به گذشته میرسید، سکوت میکردن. انگار یه رازی رو پنهون میکردن.
یه روز عصر، آنیا توی کتابخونه نشسته بود و دنبال یه کتاب میگشت. ناگهان چشمش به یه کتاب قدیمی افتاد که توی قفسههای خاکخورده پنهون شده بود. کتابی که هیچ برچسبی نداشت و انگار کسی نمیخواست دیده بشه.
آنیا کتاب رو برداشت و باز کرد. صفحه اولش نوشته بود:
**«آکادمی دانه — تاریخچه پنهان»**
آنیا با کنجکاوی شروع به خوندن کرد. هر چی بیشتر میخوند، بیشتر شوکه میشد. این کتاب درباره یه اتفاقی میگفت که ۵۰ سال پیش توی آکادمی افتاده بود — یه اتفاق که هیچکس دربارهاش حرف نمیزد.
ناگهان صدایی از پشتش شنید:
— «اون کتاب رو بذار سر جاش.»
آنیا برگشت. **دامیان** بود — همون پسر آروم با زخم روی پیشونی. این بار چهرهش جدی و نگران بود.
آنیا با تعجب گفت:
— «دامیان؟ چرا اینقدر جدی شدی؟ این کتاب چیه؟»
دامیان جلو اومد و کتاب رو از دستش گرفت:
— «این کتاب نباید خونده بشه. حداقل نه الان.»
آنیا گفت:
— «چرا؟ توش چی نوشته شده؟»
دامیان سکوت کرد. بعد با صدای آروم گفت:
— «آنیا، من میدونم تو کنجکاوی. ولی بعضی رازها، وقتی باز بشن، دیگه نمیشه بستشون. و این راز، میتونه به همه ما آسیب بزنه.»
آنیا با اصرار گفت:
— «دامیان، من ۱۰ ساله اینجا هستم. اگه یه رازی درباره این مدرسه هست، حق دارم بدونم.»
دامیان به کتاب نگاه کرد و بعد به آنیا. بالاخره گفت:
— «باشه. ولی نه اینجا. امشب، ساعت ۱۲، پشت ساختمون اصلی. من و بقیه منتظرتم. اونجا همهچیز رو بهت میگیم.»
آنیا با تعجب گفت:
— «بقیه؟ یعنی آیدن و کیان و لوکاس هم میان؟»
دامیان لبخند زد:
— «آره. وقتشه که حقیقت رو بدونیم. ولی یادت باشه، هر چی بشنوی، باید قول بدی که آروم بمونی.»
آنیا سر تکون داد:
— «قول میدم.»
---
شب بود. ساعت ۱۲. آنیا با بکی پشت ساختمون اصلی منتظر بودن. بکی اصلاً راضی نبود که آنیا تنها بره، پس اصرار کرد که بیاد.
بکی با نگرانی گفت:
— «آنیا، من حس خوبی ندارم. این چهار نفر خیلی مرموزن.»
آنیا گفت:
— «بکی، اگه میخوای بهشون اعتماد کنم، باید بدونم چه رازی دارن. این تنها راهه.»
ناگهان چهار نفر از تاریکی ظاهر شدن. آیدن، کیان، لوکاس و دامیان.
آیدن جلو اومد و گفت:
— «اومدی. خوبه.»
آنیا گفت:
— «بگو. چه رازی رو پنهون کردید؟»
آیدن به بقیه نگاه کرد. بعد به آنیا گفت:
— «آنیا، ما چهار نفر مدیر نشدیم چون لیاقت داشتیم. ما مدیر شدیم چون... یه ماموریت داریم.»
آنیا با تعجب گفت:
— «ماموریت؟ چه ماموریتی؟»
آیدن گفت:
— «۵۰ سال پیش، بنیانگذار آکادمی، یه گنجینه رو توی این مدرسه پنهون کرد. گنجینهای که میتونه زندگی خیلیها رو عوض کنه. ولی هیچکس نتونسته پیداش کنه. تا الان.»
آنیا با تعجب گفت:
— «گنجینه؟ توی آکادمی؟»
کیان جلو اومد:
— «آره. و ما چهار نفر، ماموریت داریم پیداش کنیم. ولی برای این کار، به یه نفر نیاز داریم که این مدرسه رو مثل کف دستش بشناسه. به تو نیاز داریم، آنیا.»
آنیا سکوت کرد. به بکی نگاه کرد. بکی هم شوکه شده بود.
آنیا گفت:
— «پس این همه حرف درباره نظم و انضباط... دروغ بود؟»
آیدن گفت:
— «نه! اون حرفها واقعی بود. ما واقعاً میخوایم آکادمی رو بهتر کنیم. ولی این گنجینه، هدف اصلی ماست. و ما به کمک تو نیاز داریم.»
آنیا با شک گفت:
— «چرا باید کمکتون کنم؟ من حتی نمیدونم شماها کیا هستید.»
دامیان جلو اومد و با مهربونی گفت:
— «چون تو تنها کسی هستی که میتونی. و چون ما قول میدیم، هر چی پیدا کنیم، نصفش مال توئه.»
آنیا به بکی نگاه کرد. بکی گفت:
— «آنیا، این تصمیم با خودته. ولی هر چی باشه، من کنارتم.»
آنیا نفس عمیقی کشید و گفت:
— «باشه. من کمکتون میکنم. ولی یه شرط دارم.»
آیدن گفت:
— «بگو.»
آنیا گفت:
— «شرط اینه که هر چی پیدا کردیم، به بچههای آکادمی هم برسه. نه فقط به ما.»
آیدن لبخند زد:
— «قبول. این عادلانهست.»
و اینطوری، آنیا وارد یه ماجرای جدید شد. ماجرایی که قرار بود رازهای زیادی رو فاش کنه — رازهایی که حتی خودش هم نمیدونست بهش مربوط میشن.
**— پایان قسمت ۳ —**
- ۱۴۴
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط