My professor
My professor
Chapter:2
Part:37
هیزل متعجب جونگ کوک رو نگاه کرد و جئون ساعدش رو به میز بلند جلوشون تکیه داد .....
جونگکوک :بپوش ببین دوست داری؟
اینکه یه پسر برای دختر مورد علاقش گوشواره بخره زیادی قشنگ نبود؟!
میتونستی عمق توجه و وفاداری به مرد رو از این حرکت بفهمی
سر تا پای هیزل لبخند شد آروم مشغول پوشیدنشون شد و همزمان خودشو تو آینه نگاه کرد ..
جئون پشت هیزل ایستاد و موهای بلندش رو جمع کرد تا بتونه بهتر خودش رو ببینه .
هیزل با نگاه بعدی ای که به خودش تو آینه انداخت، متوجه شد گونه هاش کمی گل انداخته .
شاید اگه قرار بود خودش گوشواره ای رو انتخاب کنه ، نگاهش از اون طرح رد میشد و بهشون توجه نمی کرد ...
اما حالا که انتخاب جئون رو توی گوشش میدید حس میکرد به ارزشمند ترین دختر دنیا نگاه میکنه ... حس میکرد از همیشه زیبا تره
گرما و توجه از نگاه جونگ کوک که پشت سرش ایستاده ،بود بهش منتقل شد.
هیزل میدونست این لحظه یکی از اون لحظات نادر و خاصه که هیچوقت فراموشش نمیکنه رو برگردوند و چشمای براق جونگ کوک رو نگاه کرد.
هیزل:واقعا قشنگن ... خیلی دوسشون دارم .
جونگ کوک لبخند گرمی زد
جونگکوک:خوشحالم خوشت اومده ... بقیه شونو هم نگاه کن اگه از چیز دیگه ای خوشت اومد بگیریم ...
هیزل سرشو به دو طرف تکون داد
هیزل :نه من فقط چیزی که تو برام انتخاب کنی رو دوس دارم ..... بقیشون به چشمم نمیان ..
جئون که حس می کرد داره هر چیزی که دنبالش بوده رو تو یه دختر یک و نیم متری میبینه محوش شد و هیزل پرسید :
هیزل:راستی چرا گل یاس؟
موهای نرم و لخت دختر رو پشت گوشش فرستاد.
جونگکوک :چون تو پاک ترین حسی هستی که در تمام زندگیم به چیزی داشتم .... یاس نماد عشق پاک .... و پنهانه
هیزل با چشمای خیس به چشمای پر مفهوم جونگ کوک خیره شد ...
نگاهش به هیزل مثل سفیدی گلبرگای پاس،پاک و زلال بود.
......
با اینکه هنوز عصر بود آسمون رفته رفته تیره تر میشد .
به محض اینکه پاشونو از مغازه بیرون گذاشتن بارون سنگینی شروع شد ...
هیزل کیف دستی کوچیکش رو بالای صورت جئون سایه بون کرد و دور و برشو با چشمای ریز شده نگاه کرد.
هیزل:اوه ... باید چتر بخریم...
جئون ریلکس لبخند زد و دستش دختر رو محکم کشید به یه سمت
جونگکوک :نه ! باید بدو ایم !
هیزل بلند قهقهه زد ... و در حالی که سر تا پاش داشت خیس آب میشد دنبال جونگ کوک دوید تو سنگ فرش نسبتا خلوتی که همه با آرامش زیر چتر قدم میزدن هیزل و جونگ کوک هم که انگار ده سالشون شده بود، بی دغدغه و بدون توقف میدویدن .
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪶
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:37
هیزل متعجب جونگ کوک رو نگاه کرد و جئون ساعدش رو به میز بلند جلوشون تکیه داد .....
جونگکوک :بپوش ببین دوست داری؟
اینکه یه پسر برای دختر مورد علاقش گوشواره بخره زیادی قشنگ نبود؟!
میتونستی عمق توجه و وفاداری به مرد رو از این حرکت بفهمی
سر تا پای هیزل لبخند شد آروم مشغول پوشیدنشون شد و همزمان خودشو تو آینه نگاه کرد ..
جئون پشت هیزل ایستاد و موهای بلندش رو جمع کرد تا بتونه بهتر خودش رو ببینه .
هیزل با نگاه بعدی ای که به خودش تو آینه انداخت، متوجه شد گونه هاش کمی گل انداخته .
شاید اگه قرار بود خودش گوشواره ای رو انتخاب کنه ، نگاهش از اون طرح رد میشد و بهشون توجه نمی کرد ...
اما حالا که انتخاب جئون رو توی گوشش میدید حس میکرد به ارزشمند ترین دختر دنیا نگاه میکنه ... حس میکرد از همیشه زیبا تره
گرما و توجه از نگاه جونگ کوک که پشت سرش ایستاده ،بود بهش منتقل شد.
هیزل میدونست این لحظه یکی از اون لحظات نادر و خاصه که هیچوقت فراموشش نمیکنه رو برگردوند و چشمای براق جونگ کوک رو نگاه کرد.
هیزل:واقعا قشنگن ... خیلی دوسشون دارم .
جونگ کوک لبخند گرمی زد
جونگکوک:خوشحالم خوشت اومده ... بقیه شونو هم نگاه کن اگه از چیز دیگه ای خوشت اومد بگیریم ...
هیزل سرشو به دو طرف تکون داد
هیزل :نه من فقط چیزی که تو برام انتخاب کنی رو دوس دارم ..... بقیشون به چشمم نمیان ..
جئون که حس می کرد داره هر چیزی که دنبالش بوده رو تو یه دختر یک و نیم متری میبینه محوش شد و هیزل پرسید :
هیزل:راستی چرا گل یاس؟
موهای نرم و لخت دختر رو پشت گوشش فرستاد.
جونگکوک :چون تو پاک ترین حسی هستی که در تمام زندگیم به چیزی داشتم .... یاس نماد عشق پاک .... و پنهانه
هیزل با چشمای خیس به چشمای پر مفهوم جونگ کوک خیره شد ...
نگاهش به هیزل مثل سفیدی گلبرگای پاس،پاک و زلال بود.
......
با اینکه هنوز عصر بود آسمون رفته رفته تیره تر میشد .
به محض اینکه پاشونو از مغازه بیرون گذاشتن بارون سنگینی شروع شد ...
هیزل کیف دستی کوچیکش رو بالای صورت جئون سایه بون کرد و دور و برشو با چشمای ریز شده نگاه کرد.
هیزل:اوه ... باید چتر بخریم...
جئون ریلکس لبخند زد و دستش دختر رو محکم کشید به یه سمت
جونگکوک :نه ! باید بدو ایم !
هیزل بلند قهقهه زد ... و در حالی که سر تا پاش داشت خیس آب میشد دنبال جونگ کوک دوید تو سنگ فرش نسبتا خلوتی که همه با آرامش زیر چتر قدم میزدن هیزل و جونگ کوک هم که انگار ده سالشون شده بود، بی دغدغه و بدون توقف میدویدن .
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪶
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱.۵k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط