{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به خدا دستِ خودم نیست اگر می رنجم،

به خدا دستِ خودم نیست اگر می رنجم،

یا اگر شادی زیبای تو را

به غمِ غربت چشمانِ خودم می بندم،

من صبورم اما

چه قدَر با همه ی عاشقی ام محزون ام

و به یادِ همه ی خاطره های گلِ سرخ

مثلِ یک شبنمِ افتاده ز غم مغموم ام...

من صبورم اما

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی رنگِ غروب

و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند،

من صبورم اما...

آه...،این بغضِ گران

صبر چه می داند چیست.
دیدگاه ها (۲)

حرفی نمی ماندتنها لبخند ماسیده ای بر روی لبهایمانوکلاهی که ه...

قدمهایت مرا سیراب میکنند از حجم نبودن هایت و آرام تر از هر ب...

چشمهایم کورشد.. ازبس که پلک نزدم! کاش نمی گفت :در یک چشم بهم...

خیلی این جمله به دلــــــــــم نشست ...!خدایـــــــــــا ......

آدمی گاهی در میانه‌ی این جاده‌های بی‌سرانجام،بیش از هر چیزی ...

در این پهنه‌ی سرد و بی‌انتها، تنها «خودم» مانده‌ام و آیینه؛ ...

آدمی گاهی در میانه‌ی این جاده‌های بی‌سرانجام،بیش از هر چیزی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط