آدمی گاهی در میانهی این جادههای بیسرانجام،
آدمی گاهی در میانهی این جادههای بیسرانجام،
بیش از هر چیزی به خویشتن خویش باخته است.
سهم ما از این جهان، گاهی نه در به دست آوردن،
که در شجاعانه از دست دادنهای پیدرپی خلاصه میشود.
این بغضهای کهنه، این سکوتهای سنگین ممتد،
همه آوار روزهاییست که بیدریغ بر دوش جانمان نشست.
به آن افق سرخفام نگاه کن؛
چیزی در ما، همزمان با آن غروب، فرو میریزد و همزمان قد میکشد.
ما مسافران بیمقصد تقدیرهای ناخواستهایم،
که در میان هیاهوی جهان، تنها به سایهی خویش پناه بردهایم.
خستگی، پایان راه نیست؛
بلکه آغاز درکیست عمیقتر از معنای «ماندن» در عین «رفتن».👌❤️🤞
😞 دلنوشته ای از دل تنگم😞
از تمام این زندگی، فقط این درد آشنا مانده
در میان این جادهها، یک دل خالی و تنها مانده
خوردهایم از غم تقدیر، در تمام این سالها
حالا تنها غروب سرخ، بر چشمان ما مانده
بیش از هر چیزی به خویشتن خویش باخته است.
سهم ما از این جهان، گاهی نه در به دست آوردن،
که در شجاعانه از دست دادنهای پیدرپی خلاصه میشود.
این بغضهای کهنه، این سکوتهای سنگین ممتد،
همه آوار روزهاییست که بیدریغ بر دوش جانمان نشست.
به آن افق سرخفام نگاه کن؛
چیزی در ما، همزمان با آن غروب، فرو میریزد و همزمان قد میکشد.
ما مسافران بیمقصد تقدیرهای ناخواستهایم،
که در میان هیاهوی جهان، تنها به سایهی خویش پناه بردهایم.
خستگی، پایان راه نیست؛
بلکه آغاز درکیست عمیقتر از معنای «ماندن» در عین «رفتن».👌❤️🤞
😞 دلنوشته ای از دل تنگم😞
از تمام این زندگی، فقط این درد آشنا مانده
در میان این جادهها، یک دل خالی و تنها مانده
خوردهایم از غم تقدیر، در تمام این سالها
حالا تنها غروب سرخ، بر چشمان ما مانده
- ۴۴۴
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط