عشق را اموختم از بلبلی
عشق را اموختم از بلبلی
چون بدیدم رسم عشقش با گلی
پر گشود و دور گل میگشت ناز
نغمه میزد، نغمه های دلنواز
خارگل چندی به پایش زد خراش
دم فرو بست و نکرد این نکته فاش
چون نسیم عشق بر گل می وزید
اشیانی در کنارش برگزید
غرق شد در عشق بازی با گلش
گل شد او را صاحب جان و دلش
اندکی از راز دل با گل بگفت
تا که شب شد در کنار گل بخفت
صبح دم گشت و ز خواب خوش پرید
لیکن از عشقش نشانی را ندید
دست بی رحمی گلش را چید و برد
چشم خود بست و از این دل،غصه مرد..
چون بدیدم رسم عشقش با گلی
پر گشود و دور گل میگشت ناز
نغمه میزد، نغمه های دلنواز
خارگل چندی به پایش زد خراش
دم فرو بست و نکرد این نکته فاش
چون نسیم عشق بر گل می وزید
اشیانی در کنارش برگزید
غرق شد در عشق بازی با گلش
گل شد او را صاحب جان و دلش
اندکی از راز دل با گل بگفت
تا که شب شد در کنار گل بخفت
صبح دم گشت و ز خواب خوش پرید
لیکن از عشقش نشانی را ندید
دست بی رحمی گلش را چید و برد
چشم خود بست و از این دل،غصه مرد..
- ۶۵۷
- ۱۸ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط