{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق را اموختم از بلبلی

عشق را اموختم از بلبلی
چون بدیدم رسم عشقش با گلی

پر گشود و دور گل میگشت ناز
نغمه میزد، نغمه های دلنواز

خارگل چندی به پایش زد خراش
دم فرو بست و نکرد این نکته فاش

چون نسیم عشق بر گل می وزید
اشیانی در کنارش برگزید

غرق شد در عشق بازی با گلش
گل شد او را صاحب جان و دلش

اندکی از راز دل با گل بگفت
تا که شب شد در کنار گل بخفت

صبح دم گشت و ز خواب خوش پرید
لیکن از عشقش نشانی را ندید

دست بی رحمی گلش را چید و برد
چشم خود بست و از این دل،غصه مرد..
دیدگاه ها (۶)

شهرزادِ قصه هایم ، دل به دلدارت بدهتک سوارِ شعرهایم ، دل به ...

هستی زچشم تو تعریف می شودباقی هزینه ی تحریف می شودهر قطعه از...

یک شبی مجنون به خلوتگاه نازبا خدای خویشتن می‌گفت رازکی خدا ن...

طواف میکند دلم به دور کعبه دلت نماز خود شکسته ام به شوق وصل ...

عشق را اموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلےچون بدیدم رسم عشقش با گلےپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عشق را آموختم از بلبلیچون بدیدم رسم عشقش با گلیپر گشود و دور...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط