عشق را آموختم از بلبلے
عشق را آموختم از بلبلے
چون بدیدم رسم عشقش با گلے
پر گشود و دور گل میگشت ناز
نغمه میزد، نغمه هاے دلنواز
خار گل چندے به پایش زد خراش
دم فرو بست و نکرد این نکته فاش
چون نسیم عشق بر گل مے وزید
آشیانے در کنارش برگزید
غرق شد در عشق بازے باگلش
گل شد او را صاحب جان و دلش
اندکے از راز دل با گل بگفت
تا که شب شد در کنار گل بخفت
صبح دم گشت و ز خواب خوش پرید
لیکن از عشقش نشانے را ندید
دست بے رحمے گلش را چید و برد
چشم خود بست و از این دل غصه مرد.
چون بدیدم رسم عشقش با گلے
پر گشود و دور گل میگشت ناز
نغمه میزد، نغمه هاے دلنواز
خار گل چندے به پایش زد خراش
دم فرو بست و نکرد این نکته فاش
چون نسیم عشق بر گل مے وزید
آشیانے در کنارش برگزید
غرق شد در عشق بازے باگلش
گل شد او را صاحب جان و دلش
اندکے از راز دل با گل بگفت
تا که شب شد در کنار گل بخفت
صبح دم گشت و ز خواب خوش پرید
لیکن از عشقش نشانے را ندید
دست بے رحمے گلش را چید و برد
چشم خود بست و از این دل غصه مرد.
- ۴۹۸
- ۱۰ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط