نمیدونم بهم شک کرد یا نه ولی حس و حالش تغییر کرده بود
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁷
نمیدونم بهم شک کرد یا نه. ولی حس و حالش تغییر کرده بود…
میا: چیشد تصمیم گرفتی به جای بستنی ساده وافل بخری؟
نگاهی بهم انداخت و پوزخند زد.
جونگکوک:وقتی یک بانوی زیبا رو میبرم خونه باید براش یک چیز خوشمزه بخرم که گولش بزنم
چشمکی جذابی زد، بهم. ولی بعدش خودش خندش گرفت. منم خندیدم. خوبه داره عادی میشه…
میا:اه خوبه خودم داوطلب شدم بیام تو تله ی گرگ!
خندیدم و نیشگونی از بازوش گرفتم. این پسر خیلی فانه. گرچه در کنار فان بودن میتونه خیلی هیولا باشه!
جونگکوک:که اینطور. پس خونه ی ما شده تله گرگ…هی بشکنه دستی که نمک نداره…
با دیدنش که ادای گریه در میاره، خندیدم. در همین حین پشت چراغ قرمز وایستادیم. بازوشو بغل کردم خیلی مصنوعی بهش دلداری دادم…
…..
خونه ی جونگگوک خیلی اروم بود. تقریبا کسی نبود. وقتی توی پذیرایی میرفتی کسی رو نمیدیدی. خیلی دوست داشتم زیاد اینجت بیام. ولی حتی تهیونگ هم اطمینان نداره و مطمئن تنبیه بدی در انتظارمم میزاره. گرچه مهم نیست.
میا:کوک. خونت خیلی خلوت و ارومه. مثل این که خیلی بهت اینجا خوش میگذره نه؟
دو لیوان نسبتا بزرگ شیر رو گذاشت روی میز جلوی کاناپه. از طرفی بشقاب کوکی هارو گذاشت.
جونگکوک:خونه محل ارامشه…باید خلوت باشه!
لبخند مهربونی روی لباش بود. اه لعنت به این مرد بیتعادل.
رفتم بغلش و لیوان شیشه ای گرم شیرم رو بغل گرفتم. با لبخند به نیم رخ بینقصش خیره شدم.
ولی چه حیف که مجبور بودم برگردم و به فیلم خیره بشم.
وسطای فیلم بودیم که حس کردم د.ست گ.رمی دور کمر.م حل.قه شده. نمیدونم باید چه واکنشی نشون میدادم. از طرفی دوست نداشتم پسش بزنم و هم میترسیدم کاری کنه.
جونگکوک: نترس جوجه فقط دارم نزد.یک ترت میکنم.
یعنی اینقدر واضحه چیزایی که توی ذهنمرو حرکاتم تاثیر میزارن؟ نمیدونم…
اروم برای این که ضایع نشم لبخندی زدم و بهش تکیه دادم. دستشو گرفتم. چشمامو بستم و با تمام وجودم ارامش و سکوتی که توسط تلوزیون شکسته میشد رو حس کردم.
……..
چشمام بسته بود و هیچی نمیگفتم. توی لحاف پفی تخت بزرگ جونگکوک گم شده بودم. منتظر بودم بیاد. راستش عادت های مردونه رو دوست داشتم. مثلا مردا عادت دارن قبل خواب چیکار کنن…مثلا جونگکوک بعد از مسواک و دستشویی رفتنش صورتشو میشوره و به صورتش نرم کننده میزنه. یا هرچیزی که مربوط به عادات مردونه بود بهم حس ارامش یا یکجورایی امنیت میداد.
مستقیم روی تخت خزید و با بلند کردنم منو کنار تر برد و وقتی خودش مستقر شد منو توی بغلش کشید.
خب جالب بود. همش فکرم میرفت سمت شبی که…اینجا اومدم برای بار اولم، و اون کاری که انجام دادیم…هی دلم میخواد چیزی راجب اون شب بگم. حس میکنم این حس دو طرفه است… اونم میخواد چیزی بگه…ولی خودداری میکنه و حرفی نمیزنه…
جونگکوک:ماهک من…
اخ اخه چجوری این کلمات لطیف از لبای پیرسینگ دار این مرد خارج میشه؟ اخه چطوری؟
میا:جونم…
جونگکوک:از کاری که اون شب خونمون کردیم، پشیمونی؟
یعنی اینقدر با صدای بلند فکر کردم؟ یا شایدم مغزم کلی تنش سنگین فرستاده تو هوا…مثل همیشه..
گفتم گناه دارین این همه دراما حضمش سخته. از صحنه دو نفری لذت ببرید!
نمیدونم بهم شک کرد یا نه. ولی حس و حالش تغییر کرده بود…
میا: چیشد تصمیم گرفتی به جای بستنی ساده وافل بخری؟
نگاهی بهم انداخت و پوزخند زد.
جونگکوک:وقتی یک بانوی زیبا رو میبرم خونه باید براش یک چیز خوشمزه بخرم که گولش بزنم
چشمکی جذابی زد، بهم. ولی بعدش خودش خندش گرفت. منم خندیدم. خوبه داره عادی میشه…
میا:اه خوبه خودم داوطلب شدم بیام تو تله ی گرگ!
خندیدم و نیشگونی از بازوش گرفتم. این پسر خیلی فانه. گرچه در کنار فان بودن میتونه خیلی هیولا باشه!
جونگکوک:که اینطور. پس خونه ی ما شده تله گرگ…هی بشکنه دستی که نمک نداره…
با دیدنش که ادای گریه در میاره، خندیدم. در همین حین پشت چراغ قرمز وایستادیم. بازوشو بغل کردم خیلی مصنوعی بهش دلداری دادم…
…..
خونه ی جونگگوک خیلی اروم بود. تقریبا کسی نبود. وقتی توی پذیرایی میرفتی کسی رو نمیدیدی. خیلی دوست داشتم زیاد اینجت بیام. ولی حتی تهیونگ هم اطمینان نداره و مطمئن تنبیه بدی در انتظارمم میزاره. گرچه مهم نیست.
میا:کوک. خونت خیلی خلوت و ارومه. مثل این که خیلی بهت اینجا خوش میگذره نه؟
دو لیوان نسبتا بزرگ شیر رو گذاشت روی میز جلوی کاناپه. از طرفی بشقاب کوکی هارو گذاشت.
جونگکوک:خونه محل ارامشه…باید خلوت باشه!
لبخند مهربونی روی لباش بود. اه لعنت به این مرد بیتعادل.
رفتم بغلش و لیوان شیشه ای گرم شیرم رو بغل گرفتم. با لبخند به نیم رخ بینقصش خیره شدم.
ولی چه حیف که مجبور بودم برگردم و به فیلم خیره بشم.
وسطای فیلم بودیم که حس کردم د.ست گ.رمی دور کمر.م حل.قه شده. نمیدونم باید چه واکنشی نشون میدادم. از طرفی دوست نداشتم پسش بزنم و هم میترسیدم کاری کنه.
جونگکوک: نترس جوجه فقط دارم نزد.یک ترت میکنم.
یعنی اینقدر واضحه چیزایی که توی ذهنمرو حرکاتم تاثیر میزارن؟ نمیدونم…
اروم برای این که ضایع نشم لبخندی زدم و بهش تکیه دادم. دستشو گرفتم. چشمامو بستم و با تمام وجودم ارامش و سکوتی که توسط تلوزیون شکسته میشد رو حس کردم.
……..
چشمام بسته بود و هیچی نمیگفتم. توی لحاف پفی تخت بزرگ جونگکوک گم شده بودم. منتظر بودم بیاد. راستش عادت های مردونه رو دوست داشتم. مثلا مردا عادت دارن قبل خواب چیکار کنن…مثلا جونگکوک بعد از مسواک و دستشویی رفتنش صورتشو میشوره و به صورتش نرم کننده میزنه. یا هرچیزی که مربوط به عادات مردونه بود بهم حس ارامش یا یکجورایی امنیت میداد.
مستقیم روی تخت خزید و با بلند کردنم منو کنار تر برد و وقتی خودش مستقر شد منو توی بغلش کشید.
خب جالب بود. همش فکرم میرفت سمت شبی که…اینجا اومدم برای بار اولم، و اون کاری که انجام دادیم…هی دلم میخواد چیزی راجب اون شب بگم. حس میکنم این حس دو طرفه است… اونم میخواد چیزی بگه…ولی خودداری میکنه و حرفی نمیزنه…
جونگکوک:ماهک من…
اخ اخه چجوری این کلمات لطیف از لبای پیرسینگ دار این مرد خارج میشه؟ اخه چطوری؟
میا:جونم…
جونگکوک:از کاری که اون شب خونمون کردیم، پشیمونی؟
یعنی اینقدر با صدای بلند فکر کردم؟ یا شایدم مغزم کلی تنش سنگین فرستاده تو هوا…مثل همیشه..
گفتم گناه دارین این همه دراما حضمش سخته. از صحنه دو نفری لذت ببرید!
- ۸۴
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط