𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁸
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁸
خب جدی نیاز دارم یکی کمک کنه چی بگم.
اون شب…کار خوبی نکرده بودیم. ولی تصور جونگکوک توی اون حالت جذاب و مردونه فقط
باعث میشه فکر کنم چقدر خوش شانس بودم که مورد توجهش قرار گرفتم. مگه من کی هستم؟
هیچکی…
میا:امم…نمیدونم..راستش….
جونگکوک:اوم پس حس میکنم پشیمون نیستی.
دستی نوازش بار روی پشتم کشید. چرا باید همه چیزو فراموش کنم. این همون پسری نیست که اونجوری سادیستیک داشت چنین فعالیت هایی رو نگاه میکرد؟ واقعا نمیتونم مقایسه کنم…
میا:کوکی…
توی چشمام با حالت گرمی نگاه کرد. چشماش برق میزدن…
جونگکوک:جان نفس کوکی…
لعنتی اینجوری که جواب میده من لال میشم…هیچی نمیتونم بگم…
میا: تو منو واقعا دوست داری؟
هدفم از پرسیدن مشخص نبود. خودم نمیدونستم چی بپرسم. ولی فقط پرسیدم.
جونگکوک:اره بچه. دوست دارم…ولی چیزی شده؟
میتونستم جدی تر شدن و از طرفی تن جدیدی رو از توی صداش تشخیص بدم. خب تبریک به خودم
میا:یعنی هیچ دختری رو مثل من دوست نداری؟
سرش رو کج میکرد و توی چشمام نگاه میکرد. میدونم داره فکر میکنه چی بگه. هرچیزی که منو راضی کنه. چه حقیقت و چه دروغ…
جونگکوک:مشخصه ماه کوچولو…هیچ دختری به پاکی و زیبایی تو نیست.
شاید من توی دنیایی پر از کثافت یک لکه ی پاکی بوده باشم
میا:اخه…تو اگر ازدواج کنی با یک خانم دیگه ازدواج میکنی.
میدونم این چیزی نبود که دوست داشته باشه بشنوه. به هرحال این حرف اصلا مناسب من و موقعیت من نبود.
جو مناسب نبود. حس مناسب نبود…
جونگکوک: میا چیزی شده که بخوای بهم بگی؟ حسی داری که راجبش حرف بزنیم؟
نگرانی توی صورتش نشون میداد که اون حس خوب از بین رفته. اون صمیمیت و ارامش محو شده.
میا:مارگارت کیه جونگکوک؟
اسم روی زبونم مزه ی تلخی داشت. احساس میکردم وقتی اسمش رو میبردم مزه تلخی توی دهنم پخش میشه…
جونگکوک:چی؟ کیو گفتی؟
از بغلش بیرون اومدم و بهش پشت کردم.
میا:وقتی فهمیدی کیو میگم، دیگه از من چرا میپرسی؟
دوباره خواست نزدیک بشه. ولی پوستم مور مور کرد.
چون الان ازش عصبانی بودم. به شدت.
جونگکوک:هی باشه. مارگارت منشی منه. برنامه هام رو درست میکنه و کار هارو ردیف میکنه.
روی تخت اروم نشست. داشت به من که بهش پشت کردم نگاه میکرد. این کاملا مشخص بود.
ولی راستش من اصلا دوست نداشتم که بهش نگاه کنم فعلا.
جونگکوک:ماه کوچولو نگام کن یک لحظه. بهم نگاه کن…
منو برگردوند سمت خودش. توی چشمام نگاه کرد.
صورتشو بهم نزدیک کرد و با دستش که روی قفسه ی سینه ام قرار گرفت تا با تخت چفتم کنه منو نگهداشت.
میا:پیامشو توی گوشیت دیدم. بهت میگفت کوک جواب بده. بعدش بهت زنگ زد و من جواب دادم.
هیچ وقت منشی اینطوری حرف نمیزنه
خنده ای کرد و با اون جذابیت توی چهرش بهم نزدیک شد. نوک دماغشو به دماغ من چسبوند.
جونگکوک:میا کوچولو داره حسودی میکنه؟ اره؟
میا:برو کنار…
با دستم کنارش زدم و منم روی تخت نشستم.
میا:تو دروغ میگی. چرا بهم چیزی راجبش نگفتی؟ برای چی پنهانش کردی؟
جونگکوک:میا میشه بگی چرا اینقدر واکنش نشون میدی؟
راستش چرا؟ برای چی؟ نمیدونم…
دوست نداشتم جونگکوک به کسی دیگه بیشتر از من توجه کنه…
میا:رفتارت رو درک نمیکنم. چرا نگفتی دوست دختر داری؟
اهی کلافه کشید و دستی توی موهاش کشید.
جونگکوک: میا بیخیال.اون دوست دخترم نیست…
پاهام از روی صندلی اویزون بود و تکونشون میدادم.
لیوان شیر جلوم بود و بهش خیره شده بودم. اینجا دارم صبحونه شور میخورم. راستش بنظرم حالا که تخم مرغ و سویس میخورم پنکیک تکراری به نظر میرسه. شیرینی مداوم هروز. مثل راحتی تکراری من.
دیشب بحث کردیم و دیدم که مارگارت فقط یک زنه که خودش رو به جونگکوک میچسبونه. راستش خسته شدم فقط توی بغلش خوابیدم بیاهمیت.
و دردسرساز بزرگ قراره بیاد. تهیونگ. اون الان کوه خشمه. ولی خب مهم نیست مگه نه؟
خب جدی نیاز دارم یکی کمک کنه چی بگم.
اون شب…کار خوبی نکرده بودیم. ولی تصور جونگکوک توی اون حالت جذاب و مردونه فقط
باعث میشه فکر کنم چقدر خوش شانس بودم که مورد توجهش قرار گرفتم. مگه من کی هستم؟
هیچکی…
میا:امم…نمیدونم..راستش….
جونگکوک:اوم پس حس میکنم پشیمون نیستی.
دستی نوازش بار روی پشتم کشید. چرا باید همه چیزو فراموش کنم. این همون پسری نیست که اونجوری سادیستیک داشت چنین فعالیت هایی رو نگاه میکرد؟ واقعا نمیتونم مقایسه کنم…
میا:کوکی…
توی چشمام با حالت گرمی نگاه کرد. چشماش برق میزدن…
جونگکوک:جان نفس کوکی…
لعنتی اینجوری که جواب میده من لال میشم…هیچی نمیتونم بگم…
میا: تو منو واقعا دوست داری؟
هدفم از پرسیدن مشخص نبود. خودم نمیدونستم چی بپرسم. ولی فقط پرسیدم.
جونگکوک:اره بچه. دوست دارم…ولی چیزی شده؟
میتونستم جدی تر شدن و از طرفی تن جدیدی رو از توی صداش تشخیص بدم. خب تبریک به خودم
میا:یعنی هیچ دختری رو مثل من دوست نداری؟
سرش رو کج میکرد و توی چشمام نگاه میکرد. میدونم داره فکر میکنه چی بگه. هرچیزی که منو راضی کنه. چه حقیقت و چه دروغ…
جونگکوک:مشخصه ماه کوچولو…هیچ دختری به پاکی و زیبایی تو نیست.
شاید من توی دنیایی پر از کثافت یک لکه ی پاکی بوده باشم
میا:اخه…تو اگر ازدواج کنی با یک خانم دیگه ازدواج میکنی.
میدونم این چیزی نبود که دوست داشته باشه بشنوه. به هرحال این حرف اصلا مناسب من و موقعیت من نبود.
جو مناسب نبود. حس مناسب نبود…
جونگکوک: میا چیزی شده که بخوای بهم بگی؟ حسی داری که راجبش حرف بزنیم؟
نگرانی توی صورتش نشون میداد که اون حس خوب از بین رفته. اون صمیمیت و ارامش محو شده.
میا:مارگارت کیه جونگکوک؟
اسم روی زبونم مزه ی تلخی داشت. احساس میکردم وقتی اسمش رو میبردم مزه تلخی توی دهنم پخش میشه…
جونگکوک:چی؟ کیو گفتی؟
از بغلش بیرون اومدم و بهش پشت کردم.
میا:وقتی فهمیدی کیو میگم، دیگه از من چرا میپرسی؟
دوباره خواست نزدیک بشه. ولی پوستم مور مور کرد.
چون الان ازش عصبانی بودم. به شدت.
جونگکوک:هی باشه. مارگارت منشی منه. برنامه هام رو درست میکنه و کار هارو ردیف میکنه.
روی تخت اروم نشست. داشت به من که بهش پشت کردم نگاه میکرد. این کاملا مشخص بود.
ولی راستش من اصلا دوست نداشتم که بهش نگاه کنم فعلا.
جونگکوک:ماه کوچولو نگام کن یک لحظه. بهم نگاه کن…
منو برگردوند سمت خودش. توی چشمام نگاه کرد.
صورتشو بهم نزدیک کرد و با دستش که روی قفسه ی سینه ام قرار گرفت تا با تخت چفتم کنه منو نگهداشت.
میا:پیامشو توی گوشیت دیدم. بهت میگفت کوک جواب بده. بعدش بهت زنگ زد و من جواب دادم.
هیچ وقت منشی اینطوری حرف نمیزنه
خنده ای کرد و با اون جذابیت توی چهرش بهم نزدیک شد. نوک دماغشو به دماغ من چسبوند.
جونگکوک:میا کوچولو داره حسودی میکنه؟ اره؟
میا:برو کنار…
با دستم کنارش زدم و منم روی تخت نشستم.
میا:تو دروغ میگی. چرا بهم چیزی راجبش نگفتی؟ برای چی پنهانش کردی؟
جونگکوک:میا میشه بگی چرا اینقدر واکنش نشون میدی؟
راستش چرا؟ برای چی؟ نمیدونم…
دوست نداشتم جونگکوک به کسی دیگه بیشتر از من توجه کنه…
میا:رفتارت رو درک نمیکنم. چرا نگفتی دوست دختر داری؟
اهی کلافه کشید و دستی توی موهاش کشید.
جونگکوک: میا بیخیال.اون دوست دخترم نیست…
پاهام از روی صندلی اویزون بود و تکونشون میدادم.
لیوان شیر جلوم بود و بهش خیره شده بودم. اینجا دارم صبحونه شور میخورم. راستش بنظرم حالا که تخم مرغ و سویس میخورم پنکیک تکراری به نظر میرسه. شیرینی مداوم هروز. مثل راحتی تکراری من.
دیشب بحث کردیم و دیدم که مارگارت فقط یک زنه که خودش رو به جونگکوک میچسبونه. راستش خسته شدم فقط توی بغلش خوابیدم بیاهمیت.
و دردسرساز بزرگ قراره بیاد. تهیونگ. اون الان کوه خشمه. ولی خب مهم نیست مگه نه؟
- ۲۲۰
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط