𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁹
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁹
بچهه هاا لطفا بیاین چنل روبیکامم. تکست و عکس میزارم وایبش خیلی عالیهه
@pixystarr
چنلمو کنین ۲۰۰ براتون ۳ تا پارت یک روزه میزارم
بازم اون حس، بازم اون بو…حس ارامشی که قبلا
داشتم و قدرشو نمیدونستم. حسی بعد چند ماه تازه سراغم اومده. دوست داشتم طولانی باشه. یادم همیشه با لیزا این حس رو داشتم…
میا:کوک…لیزا کجاست؟ چرا از وقتی از المان برگشتیم نیومده؟
جرعه ای قهوه نوشید و چشماش رو تنگ کرد. گلوش رو
صاف کرد و جدی بهم نگاه کرد.
جونگکوک:اون رفته، رفته میا
یعنی چی رفته؟ کجا رفته؟ کجا میتونه بره؟
میا:کجا رفته جونگکوک…
اروم از جام بلند شدم و وایستادم. جلو رفتم و روبه روی جونگکوک وایستادم. دستامو اروم توی دستش گرفت و منو رو.ی پا.ش کشید. سرمو نوازش کرد و بوسه ای به گونه ام زد.
صور.تمو نزد.یک صو.رتش نگهد.اشته بود. نفـ.سای گر.مشو حـ.س میکردم.
نمیدونم قصد داشت منو منصرف کنه از دونستن یا چی، ولی هرچی بود من خیلی مصمم بودم. مصمم بودم برای دونستن. مثل همیشه. و خب این بزرگترین باگ من بود که همیشه برام بـ.گایی میشد. مثل همیشه. اروم لباش رو چسبوند دم گوشم و زمزمه کرد…
“شاید اون بیشتر از ما نیاز به ارامش داشت…نه؟”
بیشتر از ما…ارامش…ارامش…ارامش.
میا:اما من چی؟ منو تنها گذاشت؟
بوسه ای به لـ.بام زد و به من خیره شد.
……
راوی:
تهیونگ: میا این کارا یعنی چی؟
مثل همیشه بود، با شتاب از روی کاناپه بلند میشد و لیوان توی دستشو پایین میکوبوند. ولی به جای لیوان ویسکی، فنجون قهوه دستش بود.
تهیونگ:برای چی بدون این که به من بگی رفتی بیرون بعدشم اومدی خونه یکی دیگه خوابیدی؟ احمقی یا چی؟ بچه تو مشکلت چیه؟
نه نفس نمیگرفت و تند تند میگفت. میز رو دور زد و به دختر رسید.
ولی چه فایده وقتی با اون دو چشم براق که بازتاب دهنده ی خودش بود روبه رو میشد؟
میا:تهیونگ…
مثل ببر وحشی بود که تازه جنگش به پایان رسیده بود. بدنش اروم شد و چشماش ملایم. چجوری این صدای ملیح و لطیف که اسمش رو صدا میکنه رو حضم کنه؟
تهیونگ:جان تهیونگ…
میا: منو دعوا نکن..
تهیونگ: اهه نه من تو رو دعوا نمیکنم
در اغوش قوی مرد فرو رفت. در میان بازو های بزرگ و پر عضله که یادگاری تلاش ها و تمرینات سخت پی در پی بود.
بچهه هاا لطفا بیاین چنل روبیکامم. تکست و عکس میزارم وایبش خیلی عالیهه
@pixystarr
چنلمو کنین ۲۰۰ براتون ۳ تا پارت یک روزه میزارم
بازم اون حس، بازم اون بو…حس ارامشی که قبلا
داشتم و قدرشو نمیدونستم. حسی بعد چند ماه تازه سراغم اومده. دوست داشتم طولانی باشه. یادم همیشه با لیزا این حس رو داشتم…
میا:کوک…لیزا کجاست؟ چرا از وقتی از المان برگشتیم نیومده؟
جرعه ای قهوه نوشید و چشماش رو تنگ کرد. گلوش رو
صاف کرد و جدی بهم نگاه کرد.
جونگکوک:اون رفته، رفته میا
یعنی چی رفته؟ کجا رفته؟ کجا میتونه بره؟
میا:کجا رفته جونگکوک…
اروم از جام بلند شدم و وایستادم. جلو رفتم و روبه روی جونگکوک وایستادم. دستامو اروم توی دستش گرفت و منو رو.ی پا.ش کشید. سرمو نوازش کرد و بوسه ای به گونه ام زد.
صور.تمو نزد.یک صو.رتش نگهد.اشته بود. نفـ.سای گر.مشو حـ.س میکردم.
نمیدونم قصد داشت منو منصرف کنه از دونستن یا چی، ولی هرچی بود من خیلی مصمم بودم. مصمم بودم برای دونستن. مثل همیشه. و خب این بزرگترین باگ من بود که همیشه برام بـ.گایی میشد. مثل همیشه. اروم لباش رو چسبوند دم گوشم و زمزمه کرد…
“شاید اون بیشتر از ما نیاز به ارامش داشت…نه؟”
بیشتر از ما…ارامش…ارامش…ارامش.
میا:اما من چی؟ منو تنها گذاشت؟
بوسه ای به لـ.بام زد و به من خیره شد.
……
راوی:
تهیونگ: میا این کارا یعنی چی؟
مثل همیشه بود، با شتاب از روی کاناپه بلند میشد و لیوان توی دستشو پایین میکوبوند. ولی به جای لیوان ویسکی، فنجون قهوه دستش بود.
تهیونگ:برای چی بدون این که به من بگی رفتی بیرون بعدشم اومدی خونه یکی دیگه خوابیدی؟ احمقی یا چی؟ بچه تو مشکلت چیه؟
نه نفس نمیگرفت و تند تند میگفت. میز رو دور زد و به دختر رسید.
ولی چه فایده وقتی با اون دو چشم براق که بازتاب دهنده ی خودش بود روبه رو میشد؟
میا:تهیونگ…
مثل ببر وحشی بود که تازه جنگش به پایان رسیده بود. بدنش اروم شد و چشماش ملایم. چجوری این صدای ملیح و لطیف که اسمش رو صدا میکنه رو حضم کنه؟
تهیونگ:جان تهیونگ…
میا: منو دعوا نکن..
تهیونگ: اهه نه من تو رو دعوا نمیکنم
در اغوش قوی مرد فرو رفت. در میان بازو های بزرگ و پر عضله که یادگاری تلاش ها و تمرینات سخت پی در پی بود.
- ۱۷۷
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط