{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان آمد ولی دیگر دلم باران نمی خواهد

زمستان آمد ولی دیگر دلم باران نمی خواهد
و این تنْ مرده دیگر،از مسیحا جان نمی خواهد
چنان مبهوت و سرگردان به دنبال تو می گردم
که گویی "قصه"ام هرگز دگر پایان نمی خواهد
نمی دانم چرا شهرم تو را با من نمی خواهد
کسی در بین این مردم دگر زندان نمی خواهد
زمستان آمد...من و یک قهوه خانه یکّه و تنها
و قلقل های نعنایی...کسی قلیان نمی خواهد؟
دیدگاه ها (۱)

تنهایی و‌ دلتنگیم پایان نمیگیرد دنیا برای عاشقان آسان نمیگیر...

_ چشمان قهوه ای او ؛ 30 ژوئیه 2026در کالبد نگاهت چیزی فراتر ...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ام: معجونِ عشق---پنج ماه پیش.بعد از مهم...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

بسم الله الرحمن الرحیم کمونیست و چوپان پیر :روزی کسی از کنار...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط