{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۷




تهیونگ به دسته قفل شده‌مون نگاهی میندازه، گفتم الان میزنه مثه پلنگ تیکه پاره‌مون میکنه!!!!
ته: دوستِ پسر داشتی و ما نمیدونستیم وانیاجان؟؟؟
لبخنده الکی ای میزنم و سعی میکنم موضوع رو زود خادمه بدم: وااا گلم چه ربطی به جنسیت داره بنی آدم اعضای یکدیگرند
از این ریلکسی من با چهره ی برزخی نگام میکنه و میخواد چیزی بگه که نامجون جلوشو میگیره سری تکون میده به معنیه: آروم باش
به سمت نیکی میره و باهاش دست میده
نامجون: سلام من نامجونم.
- منم نیک ام
نامجون: خوشبختم، انگلیسی متوجه میشید؟!
- آره..
نامجون: خب خواستم بپرسم چه مدتیه که با دوست ما وانیا ارتباط دارید؟!
نیکی خونسرد و سنگین جوابشو میده: ببخشید ولی ارتباط ما به شما ربط خاصی داره؟
نههههه... این نیکی بوددد؟؟؟
نامجون که انگار انتظار همچین طرزه برخوردی رو از طرف نیک نداشته خودشو جمع میکنه و میگه: قصدم توهین نبود، فقط یه سوال ساده بود..‌
نیک با غرور و لحنی سرد میگه: میدونم تقصیره شما نیست، فقط من به آدمای فضولی که تو کارام دخالت میکنن آلرژی دارم! امیدوارم دیگه تکرار نشه‌‌..
با دهن باز به چهره ی خونسرده نیکی خیره شدم.
اعضا هم که بهتر از من نبودن داشتن شاخ درمیاوردن!
حاجی نامجونو له کردیاا! حواست هست؟؟؟ بیام بزنم بشت خاک بره چشت؟،؟؟؟؟؟؟؟؟
البته هرچند نمیدونم دلیل این حرف و حرکتش چی بود اما نباید زود قضاوت نکنم......
جین: ببخشید ولی دوست من قصده بدی از این حرف نداشت
نیک آهی میکشه و کلافه میگه: بله گفتم که متوجه شدم، یک حرف رو چندبار باید تکرار کنم؟
- عامممم.. چیزه نیک بهتره تمومش کنی
+چی رو تموم کنم دقیقا؟!
- خب حالا چرا پدرکشتگی داری و...
شوگا میپره وسط حرفمونو به فارسی میگه: شاید دنباله شر میگرده!
نیکی لحظه ای از فارسی حرف زدنه یونگی تعجب میکنه اما زود دوباره به همون چهره ی خونسردش برمیگرده و به فارسی میگه: دنبال شر نیستم، سوال پرسیدند گفتم میلی به جواب ندارم! اگه حرفم دلتون رو آزرده من باید جواب پس بدم؟؟؟
+اههههه نیک چرا اینجوری حرف میزنی؟
- مگه چجوری دارم صحبت میکنم؟!
ته: کافیه! وانی با دوستت که آشنا شدی و ما هم که با شازده صحبتی نه چندان شیرینی هم داشتیم، حالا بهتره برگردیم تو ماشین و بیشتر از این وقته دوستت رو نگیریم......
دیدگاه ها (۱۷)

تولدم مبارک•-•♡باورم نمیشد چون واقعا بعضیا یادتون بود!!یادمه...

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۸ته: کافیه! وانی با دوستت که آشنا ...

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۶- نه.. باید بشناسم؟!سریع بازوی نی...

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۵- شما اینجا چیکار میکنین؟! اینجا ...

خب میخوام یه سناریو هست بگم 😖😅خب وقتی یک نفر تورو بغل میکنه ...

#سناریو‌درخواستیوقتی دوست پسر داری و اونا می‌فهمن و تنبیهت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط