فیکشنریندوهایتانی
╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊ ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 24 :
از پشت شیشه های عینک بهم خیره موند و من نگران شدم که نفس نفس زدن وحشیانهم شیشهی عینکش رو خیس کنه و بخار بگیره .
عقب کشیدم که حرکت اشتباهی بود و فقط حلقهی انگشت هاشو دور گلوم محکم تر کرد .
اون پوزخندی که دوست نداشتم ازش ببینم رو دوباره زد و اجازه نداد که فاصله ای بینمون بندازم .
گفت : جوابمو بده .
زمزمه کردم : من هنوز بوسه ای بابتش نگرفتم .
اینبار خیلی شدید تر از قبل عصبانی شد ، انقدر زیاد که فقط توی چشم هام خیره شد و اون ماسک تقلبی رو روی صورتش زد .
آروم گفت : من یه بازی کوفتی مثل بازی های همیشگیت نیستم .
دستش از گلوم پایین افتاد و عقب رفت و توی فاصلهی چند قدمی همچنان بهم خیره موند .
گفتم : از کجا می دونی ، رین رین ؟
و لبخند زدم .
لبخند کوفتی زدم !
ریندو بهم خیره موند و نفس عمیق کشید ، بعد عقب رفت و سوار موتورش شد و بدون اینکه بهم نگاه کنه ازم راهشو گرفت و رفت .
راه برگشت بدون حضور دائمیش کنارم خیلی سرد و دل نچسب بود ، اصلا خوب نبود اما الان توی یه صفحه شطرنج وایستاده بودم که راهی برای پس و پیش نبود .
┊ ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 24 :
از پشت شیشه های عینک بهم خیره موند و من نگران شدم که نفس نفس زدن وحشیانهم شیشهی عینکش رو خیس کنه و بخار بگیره .
عقب کشیدم که حرکت اشتباهی بود و فقط حلقهی انگشت هاشو دور گلوم محکم تر کرد .
اون پوزخندی که دوست نداشتم ازش ببینم رو دوباره زد و اجازه نداد که فاصله ای بینمون بندازم .
گفت : جوابمو بده .
زمزمه کردم : من هنوز بوسه ای بابتش نگرفتم .
اینبار خیلی شدید تر از قبل عصبانی شد ، انقدر زیاد که فقط توی چشم هام خیره شد و اون ماسک تقلبی رو روی صورتش زد .
آروم گفت : من یه بازی کوفتی مثل بازی های همیشگیت نیستم .
دستش از گلوم پایین افتاد و عقب رفت و توی فاصلهی چند قدمی همچنان بهم خیره موند .
گفتم : از کجا می دونی ، رین رین ؟
و لبخند زدم .
لبخند کوفتی زدم !
ریندو بهم خیره موند و نفس عمیق کشید ، بعد عقب رفت و سوار موتورش شد و بدون اینکه بهم نگاه کنه ازم راهشو گرفت و رفت .
راه برگشت بدون حضور دائمیش کنارم خیلی سرد و دل نچسب بود ، اصلا خوب نبود اما الان توی یه صفحه شطرنج وایستاده بودم که راهی برای پس و پیش نبود .
- ۱.۴k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط