پارت هفتم[فصل اول] | اولین درس، اولین رقابت 📚✨
پارت هفتم[فصل اول] | اولین درس، اولین رقابت 📚✨
معلم کتاب ریاضی را روی میز گذاشت و رو به کلاس گفت:
معلم: «خب بچهها، از امروز درسهای سال دوم رو شروع میکنیم. ببینیم توی تعطیلات چیزی یادتون مونده یا نه.»
چند نفر از دانشآموزها زیر لب غر زدند.
آنیا: «آخ... آنیا هنوز خوابشه... 🥜😫»
بکی خندید.
بکی: «آنیا، هنوز کلاس شروع نشده داری شکایت میکنی؟»
آنیا لپهایش را باد کرد.
آنیا: «چون ریاضی سخته...»
الیزه آرام کتابش را باز کرد.
همهی صفحهها با خطی مرتب و تمیز پر از یادداشت بود.
آنیا با تعجب نگاهش کرد.
آنیا: «وااای... همهی اینا رو خودت نوشتی؟! 😳»
الیزه: «آره... موقعی که معلم خصوصی داشتم، هر درس رو خلاصه میکردم تا بهتر یادم بمونه.»
آنیا چشمهایش برق زد.
آنیا: «خیلی باحاله! 🌸»
معلم با گچ، یک سؤال نسبتاً سخت روی تخته نوشت.
بعد رو به کلاس کرد.
معلم: «هر کسی جوابش رو بلده، دستش رو بالا ببره.»
کلاس در سکوت فرو رفت.
چند نفر به تخته خیره شده بودند.
حتی دامیان هم چند لحظه مشغول فکر کردن شد.
الیزه آرام دستش را بالا برد.
چند نفر با تعجب به او نگاه کردند.
معلم: «بفرما، الیزه.»
الیزه از جایش بلند شد.
با صدایی آرام اما مطمئن، مرحلهبهمرحله جواب سؤال را توضیح داد.
وقتی حرفش تمام شد...
معلم لبخند زد.
معلم: «کاملاً درسته. آفرین، الیزه.»
چند نفر از دانشآموزها برایش دست زدند.
بکی نگاهی به الیزه انداخت و لبخند زد.
💭 ذهن بکی: "هم خوشاخلاقه..."
"هم خیلی باهوشه..."
"به نظرم من و آنیا دوست خوبی پیدا کردیم." 🌸
اما چند لحظه بعد، ناخودآگاه نگاهش به سمت لئو رفت.
لئو مثل همیشه با بیخیالی روی صندلی نشسته بود.
💭 ذهن بکی: "اینم..."
"همهی دخترای کلاس از وقتی اومده فقط دارن بهش نگاه میکنن..."
"حتی چند نفر گفتن از دامیان هم خوشتیپتره..."
"عجب رقیبی برای دامیان پیدا شده..." 😳
آنیا که ذهن بکی را خوانده بود، یواشکی خندید.
💭 ذهن آنیا: "اوهووو... بکی هم داره درباره لئو فکر میکنه! 🥜😂
الیزه خجالت کشید و آرام نشست.
💭 ذهن الیزه: "خوشحالم... جوابم درست بود..."
چند ردیف آنطرفتر...
لئو روی صندلی لم داده بود.
نگاهی به دامیان انداخت.
لئو: «هی.»
دامیان: «چیه؟»
لئو: «خواهرم از تو زودتر جواب سؤال رو پیدا کرد.»
دامیان بدون اینکه اخمش باز شود، گفت:
دامیان: «خب که چی؟»
لئو: «هیچی... فقط گفتم.»
دامیان: «پس حرف بیخود نزن.»
لئو پوزخند زد.
لئو: «از همون اول اعصاب نداری، نه؟»
دامیان کتابش را بست.
دامیان: «حداقل سر کلاس حواسم به درسه.»
لئو: «نگران من نباش... هر وقت بخوام، از پس درس هم برمیام.»
امیل و اوئن با تعجب به هم نگاه کردند.
امیل: «این دوتا انگار از هم خوششون نمیاد...»
اوئن: «فکر کنم امسال حسابی کلکل داشته باشن.»
در همان لحظه...
معلم: «آقایون ولین و دزموند...»
هر دو به معلم نگاه کردند.
معلم: «اگه گفتوگوتون تموم شده، اجازه بدین کلاس رو ادامه بدیم.»
چند نفر از بچهها خندیدند.
آنیا یواشکی به آن دو نگاه کرد.
💭 ذهن آنیا: "اوه اوه... این دوتا از همین روز اول رقیب شدن! 🥜😂"
کلاس دوباره ساکت شد...
اما انگار این تازه شروع رقابت بین لئو و دامیان بود.
ادامه دارد... 🌸
#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
معلم کتاب ریاضی را روی میز گذاشت و رو به کلاس گفت:
معلم: «خب بچهها، از امروز درسهای سال دوم رو شروع میکنیم. ببینیم توی تعطیلات چیزی یادتون مونده یا نه.»
چند نفر از دانشآموزها زیر لب غر زدند.
آنیا: «آخ... آنیا هنوز خوابشه... 🥜😫»
بکی خندید.
بکی: «آنیا، هنوز کلاس شروع نشده داری شکایت میکنی؟»
آنیا لپهایش را باد کرد.
آنیا: «چون ریاضی سخته...»
الیزه آرام کتابش را باز کرد.
همهی صفحهها با خطی مرتب و تمیز پر از یادداشت بود.
آنیا با تعجب نگاهش کرد.
آنیا: «وااای... همهی اینا رو خودت نوشتی؟! 😳»
الیزه: «آره... موقعی که معلم خصوصی داشتم، هر درس رو خلاصه میکردم تا بهتر یادم بمونه.»
آنیا چشمهایش برق زد.
آنیا: «خیلی باحاله! 🌸»
معلم با گچ، یک سؤال نسبتاً سخت روی تخته نوشت.
بعد رو به کلاس کرد.
معلم: «هر کسی جوابش رو بلده، دستش رو بالا ببره.»
کلاس در سکوت فرو رفت.
چند نفر به تخته خیره شده بودند.
حتی دامیان هم چند لحظه مشغول فکر کردن شد.
الیزه آرام دستش را بالا برد.
چند نفر با تعجب به او نگاه کردند.
معلم: «بفرما، الیزه.»
الیزه از جایش بلند شد.
با صدایی آرام اما مطمئن، مرحلهبهمرحله جواب سؤال را توضیح داد.
وقتی حرفش تمام شد...
معلم لبخند زد.
معلم: «کاملاً درسته. آفرین، الیزه.»
چند نفر از دانشآموزها برایش دست زدند.
بکی نگاهی به الیزه انداخت و لبخند زد.
💭 ذهن بکی: "هم خوشاخلاقه..."
"هم خیلی باهوشه..."
"به نظرم من و آنیا دوست خوبی پیدا کردیم." 🌸
اما چند لحظه بعد، ناخودآگاه نگاهش به سمت لئو رفت.
لئو مثل همیشه با بیخیالی روی صندلی نشسته بود.
💭 ذهن بکی: "اینم..."
"همهی دخترای کلاس از وقتی اومده فقط دارن بهش نگاه میکنن..."
"حتی چند نفر گفتن از دامیان هم خوشتیپتره..."
"عجب رقیبی برای دامیان پیدا شده..." 😳
آنیا که ذهن بکی را خوانده بود، یواشکی خندید.
💭 ذهن آنیا: "اوهووو... بکی هم داره درباره لئو فکر میکنه! 🥜😂
الیزه خجالت کشید و آرام نشست.
💭 ذهن الیزه: "خوشحالم... جوابم درست بود..."
چند ردیف آنطرفتر...
لئو روی صندلی لم داده بود.
نگاهی به دامیان انداخت.
لئو: «هی.»
دامیان: «چیه؟»
لئو: «خواهرم از تو زودتر جواب سؤال رو پیدا کرد.»
دامیان بدون اینکه اخمش باز شود، گفت:
دامیان: «خب که چی؟»
لئو: «هیچی... فقط گفتم.»
دامیان: «پس حرف بیخود نزن.»
لئو پوزخند زد.
لئو: «از همون اول اعصاب نداری، نه؟»
دامیان کتابش را بست.
دامیان: «حداقل سر کلاس حواسم به درسه.»
لئو: «نگران من نباش... هر وقت بخوام، از پس درس هم برمیام.»
امیل و اوئن با تعجب به هم نگاه کردند.
امیل: «این دوتا انگار از هم خوششون نمیاد...»
اوئن: «فکر کنم امسال حسابی کلکل داشته باشن.»
در همان لحظه...
معلم: «آقایون ولین و دزموند...»
هر دو به معلم نگاه کردند.
معلم: «اگه گفتوگوتون تموم شده، اجازه بدین کلاس رو ادامه بدیم.»
چند نفر از بچهها خندیدند.
آنیا یواشکی به آن دو نگاه کرد.
💭 ذهن آنیا: "اوه اوه... این دوتا از همین روز اول رقیب شدن! 🥜😂"
کلاس دوباره ساکت شد...
اما انگار این تازه شروع رقابت بین لئو و دامیان بود.
ادامه دارد... 🌸
#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
- ۱۲۱
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط