{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های مافیا

سایه‌های مافیا
پارت : ۲۸

دو هفته از آن روز گذشته بود.
زندگی، آرام‌تر از همیشه جریان داشت.
دیگر خبری از پرونده‌های خطرناک و شب‌های پرتنش نبود.
جونگ کوک بیشتر وقتش را کنار میره می‌گذراند.
انگار می‌خواست تمام سال‌های از دست رفته را جبران کند.

آن روز عصر...
جونگ کوک زودتر از همیشه به خانه برگشت.
یک دسته رز سفید در دستش بود.
وقتی میره در را باز کرد،
با دیدن گل‌ها لبخند زد.

جونگ کوک گل‌ها را به او داد.
«برای قشنگ‌ترین اتفاق زندگیم.»
میره با خنده گفت:
«از کی این‌قدر رمانتیک شدی؟»
جونگ کوک شانه بالا انداخت.

«از وقتی دوباره عاشقت شدم...
نه...»
چند لحظه مکث کرد.
«از وقتی دوباره اجازه دادی عاشقت باشم.»

میره آرام خندید.
بعد خیلی طبیعی،
دست جونگ کوک را گرفت.
این کار دیگر برایش سخت نبود.
انگار همیشه همین‌طور کنار هم بوده‌اند.

جونگ کوک گفت:
«امشب فقط خودمون دوتا.»
میره با کنجکاوی پرسید:
«کجا؟»
«یه رستوران کنار رودخونه...
همون جایی که همیشه دلت می‌خواست بریم.»

هوا رو به غروب بود.
چراغ‌های شهر یکی‌یکی روشن می‌شدند.
ماشین کنار رستورانی با منظره رودخانه توقف کرد.
نسیم خنکی روی آب موج می‌انداخت.

آن دو کنار پنجره نشستند.
نور شمع روی صورتشان افتاده بود.
فضا آرام و دلنشین بود.
هیچ عجله‌ای برای تمام شدن شب نداشتند.
فقط از کنار هم بودن لذت می‌بردند.

میان شام،
از خاطرات قدیمی حرف زدند.
از اولین آشنایی،
اولین قرار،
و روزی که عاشق هم شدند.
گاهی می‌خندیدند،
گاهی سکوت می‌کردند.

میره با لبخند گفت:
«اگه دوباره به گذشته برگردیم...
بازم منو انتخاب می‌کنی؟»

جونگ کوک بدون حتی یک لحظه فکر کردن گفت:
«هزار بار دیگه هم باشه...
بازم تو رو انتخاب می‌کنم.»
«فقط این بار،
نمی‌ذارم حتی یه روز ازم دور بشی.»

اشک شوق در چشمان میره جمع شد.
اما این بار،
اشک‌هایش از خوشبختی بود.
لبخندی زد که جونگ کوک هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کرد.

بعد از شام،
آرام کنار رودخانه قدم زدند.
میره سرش را روی شانه جونگ کوک گذاشته بود.
دست‌هایشان در هم قفل شده بود.
هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتند.

گاهی سکوت،
از هزار جمله قشنگ‌تر است.
آن شب،
هر دو این حقیقت را با تمام وجود حس کردند.
آرامش،
بالاخره سهمشان شده بود.

وقتی به عمارت برگشتند،
خانه در سکوت فرو رفته بود.
خدمتکارها هم استراحت کرده بودند.
فقط نور چراغ‌های راهرو روشن بود.

میره کفش‌هایش را کنار در گذاشت.
جونگ کوک کتش را روی مبل انداخت.
با خنده گفت:
«فکر کنم امشب،
قشنگ‌ترین شب چند سال اخیرمون بود.»

میره نزدیکش شد.
دکمه یقه پیراهنش را مرتب کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«ممنون...»
«برای اینکه هیچ‌وقت،
از دوست داشتنم دست نکشیدی.»

جونگ کوک لبخند زد.
دست میره را بوسید.
بعد او را در آغوش گرفت.
آغوشی گرم،
که دیگر هیچ ترسی در آن نبود.

____________

ادامه در پیج اسم*ات

____________
https://wisgoon.com/z_jeun_sia
دست این فرشته ام طلا باشه، خیلی کمکم کرد توی پارت اسم*ات
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱)

سایه‌های مافیاپارت : ۲۹ یک سال بعد... عمارت، از همیشه زنده‌ت...

سایه‌های مافیاپارت : ۳۰ (پایان) سه سال بعد... عمارتی که روزی...

سایه‌های مافیاپارت : ۲۷ چند روز از دیدار میره با مادرش گذشته...

سایه‌های مافیاپارت : ۲۶ صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط