سایههای مافیا
سایههای مافیا
پارت : ۲۶
صبح روز بعد...
نور خورشید از پنجرههای بزرگ عمارت داخل اتاق میتابید.
میره آرام چشمهایش را باز کرد.
برای اولین بار بعد از سالها،
با لبخند از خواب بیدار شد.
وقتی از اتاق بیرون آمد،
بوی صبحانه تمام عمارت را پر کرده بود.
با تعجب به سمت آشپزخانه رفت.
جونگ کوک با پیشبند مشکی،
مشغول درست کردن صبحانه بود.
میره با خنده گفت:
«رئیس بزرگ مافیا...
آشپزی هم بلده؟»
جونگ کوک بدون اینکه برگردد گفت:
«برای همسرش، هر کاری بلده.»
گونههای میره سرخ شد.
آرام روی صندلی نشست.
چند لحظه فقط به جونگ کوک نگاه کرد.
باورش نمیشد دوباره کنار هم باشند.
در همان لحظه...
جیمین و تهیونگ با سروصدای همیشگی وارد شدند.
تهیونگ با دیدن آن دو سوت زد.
«وای... بالاخره آشتی کردین!»
جیمین خندهاش گرفت.
سوهی و آرا هم وارد آشپزخانه شدند.
همه دور میز جمع شدند.
فضای عمارت پر از شوخی و خنده شده بود.
دیگر هیچ اثری از روزهای تاریک گذشته نبود.
بعد از صبحانه،
جونگ کوک رو به همه گفت:
«امروز یه جای خاص میریم.»
میره با کنجکاوی پرسید:
«کجا؟»
جونگ کوک فقط لبخند زد.
یک ساعت بعد...
همه مقابل آرامگاه پدر میره ایستاده بودند.
میره دستهگل سفیدی را روی سنگ قبر گذاشت.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام لبخند زد.
«بابا...»
«بالاخره همه چیز تموم شد.»
«دیگه لازم نیست نگران من باشی.»
اشک آرامی از گوشه چشمش پایین آمد.
اما این بار، اشک دلتنگی نبود.
جونگ کوک کنار او ایستاد.
دستش را آرام گرفت.
میره این بار دستش را پس نکشید.
فقط انگشتانش را میان انگشتان او قفل کرد.
لبخند هر دو از ته دل بود.
بعد از خروج از آرامگاه،
همه به کنار دریا رفتند.
باد ملایمی میوزید.
سوهی و آرا مشغول عکس گرفتن شدند.
تهیونگ و جیمین هم مثل همیشه با هم کلکل میکردند.
میره آرام به جونگ کوک نگاه کرد.
«یه سؤال...»
جونگ کوک لبخند زد.
«هرچی بخوای بپرس.»
«اگه اون روز ازم جدا نمیشدم...»
«الان زندگیمون چه شکلی بود؟»
جونگ کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام خندید.
«احتمالاً...»
«الان چند تا بچه دورمون میدویدن...»
«و تو هر روز از دست شیطنتشون غر میزدی.»
میره خندید و آرام به بازویش زد.
جونگ کوک ادامه داد:
«ولی مهم نیست چند سال از دست دادیم.»
«مهم اینه که دوباره همدیگه رو پیدا کردیم.»
«از این به بعد...»
«هیچ لحظهای رو هدر نمیدیم.»
میره سرش را روی شانه جونگ کوک گذاشت.
برای اولین بار،
هیچ نگرانیای در دلش نبود.
فقط آرامش...
همان آرامشی که سالها دنبالش میگشت.
خورشید آرامآرام پشت دریا غروب میکرد.
نسیم موهای میره را تکان میداد.
جونگ کوک دست او را محکمتر گرفت.
هر دو به افق خیره شدند.
آنها بالاخره فهمیده بودند...
عشق واقعی،
بعد از تمام زخمها،
اگر با اعتماد همراه باشد،
میتواند دوباره از نو متولد شود...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
من می رم لالا
خوب حمایت کنید 😅
پارت : ۲۶
صبح روز بعد...
نور خورشید از پنجرههای بزرگ عمارت داخل اتاق میتابید.
میره آرام چشمهایش را باز کرد.
برای اولین بار بعد از سالها،
با لبخند از خواب بیدار شد.
وقتی از اتاق بیرون آمد،
بوی صبحانه تمام عمارت را پر کرده بود.
با تعجب به سمت آشپزخانه رفت.
جونگ کوک با پیشبند مشکی،
مشغول درست کردن صبحانه بود.
میره با خنده گفت:
«رئیس بزرگ مافیا...
آشپزی هم بلده؟»
جونگ کوک بدون اینکه برگردد گفت:
«برای همسرش، هر کاری بلده.»
گونههای میره سرخ شد.
آرام روی صندلی نشست.
چند لحظه فقط به جونگ کوک نگاه کرد.
باورش نمیشد دوباره کنار هم باشند.
در همان لحظه...
جیمین و تهیونگ با سروصدای همیشگی وارد شدند.
تهیونگ با دیدن آن دو سوت زد.
«وای... بالاخره آشتی کردین!»
جیمین خندهاش گرفت.
سوهی و آرا هم وارد آشپزخانه شدند.
همه دور میز جمع شدند.
فضای عمارت پر از شوخی و خنده شده بود.
دیگر هیچ اثری از روزهای تاریک گذشته نبود.
بعد از صبحانه،
جونگ کوک رو به همه گفت:
«امروز یه جای خاص میریم.»
میره با کنجکاوی پرسید:
«کجا؟»
جونگ کوک فقط لبخند زد.
یک ساعت بعد...
همه مقابل آرامگاه پدر میره ایستاده بودند.
میره دستهگل سفیدی را روی سنگ قبر گذاشت.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام لبخند زد.
«بابا...»
«بالاخره همه چیز تموم شد.»
«دیگه لازم نیست نگران من باشی.»
اشک آرامی از گوشه چشمش پایین آمد.
اما این بار، اشک دلتنگی نبود.
جونگ کوک کنار او ایستاد.
دستش را آرام گرفت.
میره این بار دستش را پس نکشید.
فقط انگشتانش را میان انگشتان او قفل کرد.
لبخند هر دو از ته دل بود.
بعد از خروج از آرامگاه،
همه به کنار دریا رفتند.
باد ملایمی میوزید.
سوهی و آرا مشغول عکس گرفتن شدند.
تهیونگ و جیمین هم مثل همیشه با هم کلکل میکردند.
میره آرام به جونگ کوک نگاه کرد.
«یه سؤال...»
جونگ کوک لبخند زد.
«هرچی بخوای بپرس.»
«اگه اون روز ازم جدا نمیشدم...»
«الان زندگیمون چه شکلی بود؟»
جونگ کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام خندید.
«احتمالاً...»
«الان چند تا بچه دورمون میدویدن...»
«و تو هر روز از دست شیطنتشون غر میزدی.»
میره خندید و آرام به بازویش زد.
جونگ کوک ادامه داد:
«ولی مهم نیست چند سال از دست دادیم.»
«مهم اینه که دوباره همدیگه رو پیدا کردیم.»
«از این به بعد...»
«هیچ لحظهای رو هدر نمیدیم.»
میره سرش را روی شانه جونگ کوک گذاشت.
برای اولین بار،
هیچ نگرانیای در دلش نبود.
فقط آرامش...
همان آرامشی که سالها دنبالش میگشت.
خورشید آرامآرام پشت دریا غروب میکرد.
نسیم موهای میره را تکان میداد.
جونگ کوک دست او را محکمتر گرفت.
هر دو به افق خیره شدند.
آنها بالاخره فهمیده بودند...
عشق واقعی،
بعد از تمام زخمها،
اگر با اعتماد همراه باشد،
میتواند دوباره از نو متولد شود...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
من می رم لالا
خوب حمایت کنید 😅
- ۲۹۴
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط