「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 112
✦.................................
آیلین بالاخره سر بلند کرد
+ ممنون
💂🏻♀️: شماره هم میدی؟
+ نه
💂🏻♀️: چرا؟
+ چون نمیخوام.
اما انگار جواب برایشان کافی نبود یکی از آنها دستش را روی پشتی نیمکت گذاشت و جلوتر آمد.
💂🏽♀️: اینجوری رد نکن دیگه
آیلین اخم کرد
+ فاصله رو رعایت کن
سرباز خندید
💂🏽♀️: عصبانی شد
دوستش جلو آمد
💂🏻♀️: فکر کنم خجالت کشید.
این بار لبخند از صورت آیلین محو شد
+ گفتم فاصله رو رعایت کن.
اما یکی از آنها انگار قصد عقب کشیدن نداشت دستش را بالا آورد تا موهای کنار صورت آیلین را کنار بزند و همان لحظه...
صدایی در راهرو پیچید
_ دستتو پایین بیار
سرد، آرام، اما آنقدر سنگین که هر دو سرباز همان لحظه خشکشان زد، آیلین سرش را برگرداند؛ تهیونگ چند متر آن طرفتر ایستاده بود هیچ عجلهای در حرکاتش نبود هیچ فریادی هم نزده بود اما نگاهش باعث شد رنگ صورت هر دو سرباز بپرد
تهیونگ آرام نزدیک شد، صدای کفشهایش روی کف سالن میپیچید، هر قدمی که برمی داشت سکوت راهرو سنگینتر میشد.
مقابلشان ایستاد
_ اسمتون
هر دو نفر فوراً اسمشان را گفتن
تهیونگ حتی پلک هم نزد
_ از این لحظه هر دوتون از خدمت معلق شدین
رنگ صورت هر دو نفر پرید
💂🏻♂️: ق... قربان...
💂🏽♂️: قربان خواهش میکنیم...
تهیونگ حرفشان را قطع کرد
_ درجههاتون تحویل داده میشه پروندههاتون بررسی میشه تا اون موقع حق پوشیدن این یونیفرم رو ندارین.
راهرو در سکوت فرو رفت، یکی از سربازها تقریباً نفسش برید
💂🏻♂️: قربان ما فقط...
💂🏽♂️: خواهش میکنیم قربان...
و ناگهان هر دو نفر تقریباً به پایش افتادند، دیگر خبری از آن اعتماد به نفس چند دقیقه قبل نبود، فقط ترس مانده بود.
💂🏻♂️: اشتباه کردیم قربان
💂🏽♂️: دیگه تکرار نمیشه فرمانده
تهیونگ حتی پایین را نگاه نکرد، انگار وجودشان برایش اهمیتی نداشت.
همان لحظه صدای آیلین بلند شد
+ تهیونگ...
مرد سرش را برگرداند، آیلین لبش را گاز گرفت.
+ چرا انقدر شلوغش میکنی؟ بیخیالشون شو.
چند ثانیه نگاهش روی صورت دختر ماند؛ همان چند ثانیهای که همه فهمیدند تنها کسی که جرئت دارد اینطور با او حرف بزند همین دختر است.
بالاخره تهیونگ نفس کوتاهی کشیدو برای اولین بار نگاهش را به آن دو داد
_ شانس آوردین
هر دو نفر فوراً سر بلند کردند.
_ زندگیتون رو مدیون این دختر هستین
💂🏻♂️: ممنون خانم...
💂🏽♂️: متأسفیم...
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند، بعد خیلی آرام گفت:
_ یه چیز دیگه هم یادتون بمونه
هر دو نفر خشک شدند، نگاه تهیونگ یخ زده بود؛ سرد، سنگین، خطرناک
_ قبل از اینکه به چیزی که متعلق به کیم تهیونگه نزدیک بشین... مطمئن بشین ارزش از دست دادن همهچیز رو داره.
قلب آیلین همان لحظه محکم کوبید حتی به او نگاه هم نکرده بود اما جمله را شنیده بود، کاملاً، واضح:
«_ متعلق به کیم تهیونگ...»
💂🏻♂️: متوجه شدیم قربان.
💂🏽♂️: تکرار نمیشه قربان.
تهیونگ با بیحوصلگی سرش را به سمت خروجی کج کرد
_ گم شین
و این بار، واقعاً فرار کردند.
در حالی که آیلین همانجا ایستاده بود و سعی میکرد نفهمد چرا از یک جمله بیشتر از حد مجاز خوشحال شده است
ـــــــــــــــــــ
چ
چند دقیقه بعد همه چیز عادی بود.
آیلین روی صندلی چرمی بزرگ دفتر فرماندهی نشسته بود و با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد؛ دیوارهای تیره، نقشه های نظامی، صفحه های مانیتور و قفسههایی که پر از پرونده بودند، برایش بیشتر شبیه فیلمها بودند تا واقعیت.
انگشتش را روی دسته صندلی کشید و لبخندش را پنهان کرد، هنوز جمله تهیونگ داخل سرش میچرخید.
«_ متعلق به کیم تهیونگه»
هر بار یادش میافتاد قلبش یک جوری میشد؛ لبخند احمقانهای روی صورتش نشست همان لحظه صدای تهیونگ از پشت میز بلند شد
_ چرا داری لبخند میزنی؟
آیلین فوری صاف نشست
+ هیچی
نگاه مشکوکی به او انداخت اما چیزی نگفت و دقیقاً همان لحظه... صدای شلیک فضا را شکافت.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 112
✦.................................
آیلین بالاخره سر بلند کرد
+ ممنون
💂🏻♀️: شماره هم میدی؟
+ نه
💂🏻♀️: چرا؟
+ چون نمیخوام.
اما انگار جواب برایشان کافی نبود یکی از آنها دستش را روی پشتی نیمکت گذاشت و جلوتر آمد.
💂🏽♀️: اینجوری رد نکن دیگه
آیلین اخم کرد
+ فاصله رو رعایت کن
سرباز خندید
💂🏽♀️: عصبانی شد
دوستش جلو آمد
💂🏻♀️: فکر کنم خجالت کشید.
این بار لبخند از صورت آیلین محو شد
+ گفتم فاصله رو رعایت کن.
اما یکی از آنها انگار قصد عقب کشیدن نداشت دستش را بالا آورد تا موهای کنار صورت آیلین را کنار بزند و همان لحظه...
صدایی در راهرو پیچید
_ دستتو پایین بیار
سرد، آرام، اما آنقدر سنگین که هر دو سرباز همان لحظه خشکشان زد، آیلین سرش را برگرداند؛ تهیونگ چند متر آن طرفتر ایستاده بود هیچ عجلهای در حرکاتش نبود هیچ فریادی هم نزده بود اما نگاهش باعث شد رنگ صورت هر دو سرباز بپرد
تهیونگ آرام نزدیک شد، صدای کفشهایش روی کف سالن میپیچید، هر قدمی که برمی داشت سکوت راهرو سنگینتر میشد.
مقابلشان ایستاد
_ اسمتون
هر دو نفر فوراً اسمشان را گفتن
تهیونگ حتی پلک هم نزد
_ از این لحظه هر دوتون از خدمت معلق شدین
رنگ صورت هر دو نفر پرید
💂🏻♂️: ق... قربان...
💂🏽♂️: قربان خواهش میکنیم...
تهیونگ حرفشان را قطع کرد
_ درجههاتون تحویل داده میشه پروندههاتون بررسی میشه تا اون موقع حق پوشیدن این یونیفرم رو ندارین.
راهرو در سکوت فرو رفت، یکی از سربازها تقریباً نفسش برید
💂🏻♂️: قربان ما فقط...
💂🏽♂️: خواهش میکنیم قربان...
و ناگهان هر دو نفر تقریباً به پایش افتادند، دیگر خبری از آن اعتماد به نفس چند دقیقه قبل نبود، فقط ترس مانده بود.
💂🏻♂️: اشتباه کردیم قربان
💂🏽♂️: دیگه تکرار نمیشه فرمانده
تهیونگ حتی پایین را نگاه نکرد، انگار وجودشان برایش اهمیتی نداشت.
همان لحظه صدای آیلین بلند شد
+ تهیونگ...
مرد سرش را برگرداند، آیلین لبش را گاز گرفت.
+ چرا انقدر شلوغش میکنی؟ بیخیالشون شو.
چند ثانیه نگاهش روی صورت دختر ماند؛ همان چند ثانیهای که همه فهمیدند تنها کسی که جرئت دارد اینطور با او حرف بزند همین دختر است.
بالاخره تهیونگ نفس کوتاهی کشیدو برای اولین بار نگاهش را به آن دو داد
_ شانس آوردین
هر دو نفر فوراً سر بلند کردند.
_ زندگیتون رو مدیون این دختر هستین
💂🏻♂️: ممنون خانم...
💂🏽♂️: متأسفیم...
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند، بعد خیلی آرام گفت:
_ یه چیز دیگه هم یادتون بمونه
هر دو نفر خشک شدند، نگاه تهیونگ یخ زده بود؛ سرد، سنگین، خطرناک
_ قبل از اینکه به چیزی که متعلق به کیم تهیونگه نزدیک بشین... مطمئن بشین ارزش از دست دادن همهچیز رو داره.
قلب آیلین همان لحظه محکم کوبید حتی به او نگاه هم نکرده بود اما جمله را شنیده بود، کاملاً، واضح:
«_ متعلق به کیم تهیونگ...»
💂🏻♂️: متوجه شدیم قربان.
💂🏽♂️: تکرار نمیشه قربان.
تهیونگ با بیحوصلگی سرش را به سمت خروجی کج کرد
_ گم شین
و این بار، واقعاً فرار کردند.
در حالی که آیلین همانجا ایستاده بود و سعی میکرد نفهمد چرا از یک جمله بیشتر از حد مجاز خوشحال شده است
ـــــــــــــــــــ
چ
چند دقیقه بعد همه چیز عادی بود.
آیلین روی صندلی چرمی بزرگ دفتر فرماندهی نشسته بود و با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد؛ دیوارهای تیره، نقشه های نظامی، صفحه های مانیتور و قفسههایی که پر از پرونده بودند، برایش بیشتر شبیه فیلمها بودند تا واقعیت.
انگشتش را روی دسته صندلی کشید و لبخندش را پنهان کرد، هنوز جمله تهیونگ داخل سرش میچرخید.
«_ متعلق به کیم تهیونگه»
هر بار یادش میافتاد قلبش یک جوری میشد؛ لبخند احمقانهای روی صورتش نشست همان لحظه صدای تهیونگ از پشت میز بلند شد
_ چرا داری لبخند میزنی؟
آیلین فوری صاف نشست
+ هیچی
نگاه مشکوکی به او انداخت اما چیزی نگفت و دقیقاً همان لحظه... صدای شلیک فضا را شکافت.
- ۳.۰k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط