「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 1011
✦.................................
آیلین لب پایینش را جمع کرد
+ خواهش میکنم..
_ داری اعصابمو خورد میکنی
+ عاشقمی دیگه
سکوت؛ سکوتی که باعث شد خود آیلین هم دو ثانیه بعد بفهمد چه گفته چشمهایش گرد شد
+ یعنی... منظورم...
تهیونگ آرام ابرو بالا انداخت، آیلین فوراً سرفه مصنوعی کرد
+ فراموش کن
گوشه لب تهیونگ خیلی کم تکان خورد، خیلی کم، اما آیلین دید و همین باعث شد قلبش دوباره نامنظم بزند.
تهیونگ چند قدم به سمتش آمد
_ اونجا شوخی نیست
این بار صدایش جدیتر بود
_ ممکنه تیراندازی باشه.. ممکنه تعقیب و گریز باشه... ممکنه هر اتفاقی بیفته.
برای اولین بار شیطنت از صورت آیلین کم شد، اما فقط برای چند ثانیه بعد لبش را جمع کرد.
+ خب من کنار تو میمونم
_ نه
+ قول میدم... جایی نمیرم حتی حرفم نمیزنم
تهیونگ مستقیم نگاهش کرد
_ این غیرممکنترین قولیه که تا حالا شنیدم
آیلین با اعتراض نفسش را بیرون داد
+ خیلی بیانصافی
تهیونگ چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد؛ همان نگاه آرام و عمیقش نگاهی که کمکم باعث شد لبخند آیلین محو شود چون برای اولین بار فهمید مخالفتش از لجبازی نیست از نگرانی است، واقعی، صادقانه
آیلین آرامتر گفت:
+ نمیخوام تنها بمونم.
این بار تهیونگ مکث کرد، فقط یک لحظه و همان یک لحظه کافی بود
آیلین فوراً جلو پرید.
+ دیدی؟ دیدی؟ الان داشتی کوتاه میومدی
_ نه.
+ خودم دیدمم
تهیونگ آه کشید؛ بلند، خسته بعد چند ثانیه به سقف خیره ماند انگار داشت با سرنوشتش کنار میآمد و همین باعث شد لبخند آیلین کمکم بزرگتر شود.
_ آیلین...
+ جانم؟
_ اگه بیای...
دختر فوراً برق زد
+ آره؟
_ دقیقاً همون کاری رو میکنی که میگم.
+ باشه.
_ وسط حرفم نپر
+ باشه.
_ از کنارم دور نمیشی
+ باشه.
_ هر وقت گفتم برگرد تو ماشین، برمیگردی
+ باشه.
تهیونگ مشکوک نگاهش کرد
_ چرا انقدر راحت قبول میکنی؟
آیلین لبخند شیرینی زد
+ چون میدونستم آخرش میگی آره
برای چند ثانیه سکوت شد، بعد تهیونگ خیلی آرام سرش را تکان داد، آیلین خندید و تقریباً از خوشحالی دور خودش چرخید.
تهیونگ نگاهش کرد؛ انگار بردن یک مأموریت خطرناک برایش هیجان انگیزتر از هر چیز دیگری بود و با وجود تمام مخالفتهایی که کرده بود نتوانست جلوی لبخند کوچکی را که گوشه لبش نشسته بود بگیرد
ــــــــــــــ
ساختمان از بیرون بیشتر شبیه یک مرکز نظامی بود تا محل کار معمولی؛ دیوارهای بلند، نگهبانهای مسلح و رفتوآمد آدمهایی که حتی موقع راه رفتن هم جدی به نظر میرسیدند. اما برخلاف همه آنها، آیلین با چشم هایی پر از کنجکاوی دور خودش میچرخید و همه چیز را نگاه میکرد.
+ وای...
دستش را روی شیشه یکی از اتاقها گذاشت
+ اینجا واقعاً محل کارته؟
تهیونگ بدون اینکه سرعت قدمهایش را کم کند نگاه کوتاهی به او انداخت.
_ نه. آوردمت شهربازی
آیلین لبخند زد
هرکسی از کنارشان رد میشد اول به تهیونگ نگاه میکرد و همان لحظه صاف میایستاد.
👮🏻♂️: فرمانده.
💂🏻♀️: قربان.
💂🏼♂️: عصر بخیر قربان.
سرها پایین میآمد و نگاهها محترمانه کنار میرفت، آیلین چند ثانیه آن صحنه را نگاه کرد، بعد آرام خودش را به تهیونگ رساند
+ ازت میترسن
_ احترامه.
+ صددرصد میترسن.
تهیونگ چیزی نگفت اما گوشه لبش خیلی کم تکان خورد؛ آنها از چند راهرو عبور کردند آیلین هر چند ثانیه یک بار جایی میایستاد و چیزی را نگاه میکرد انگار یک بچه را برای اولین بار داخل یک دنیای جدید آورده باشند.
در همین لحظه صدایی از انتهای سالن بلند شد
👮🏼♂️: فرمانده کیم!
تهیونگ برگشت
مردی با چند پرونده به سمتش میآمد؛ چشمهای تهیونگ کمی جدیتر شد.
_ اینجا بمون
آیلین فوری سر تکان داد
+ باشه
تهیونگ چند لحظه مطمئن نگاهش کرد
_ از جات تکون نخور.
+ مگه سه سالمه؟
_ ایلین!
+ باشه بابا
مرد چند ثانیه دیگر نگاهش کرد و بعد همراه آن سرباز به سمت اتاق کناری رفت
آیلین روی یکی از نیمکتهای فلزی نشست پاهایش را آرام تکان داد و مشغول نگاه کردن رفتوآمد آدمها شد، حدود چند دقیقه گذشته بود که صدای خندهای نزدیکش آمد
دو سرباز جوان از انتهای راهرو نزدیک شدند
یکی از آنها ابرو بالا انداخت
💂🏻♀️: ما توهم زدیم یا واقعاً یه دختر اینجاست؟
دومی خندید
💂🏽♀️: فکر کنم دختر بچه باشه
آیلین حتی نگاهشان هم نکرد؛ گوشیاش را بیرون آورد
اولی نزدیکتر شد
💂🏻♂️: گم شدی؟
+ نه
💂🏻♀️: مطمئنی؟
+ کاملاً
سرباز دوم کنار نیمکت ایستاد.
💂🏽♀️: پس اینجا چیکار میکنی؟
آیلین آهی کشید
+ زندگی میکنم
هر دو خندیدند، اولی کمی خم شد.
💂🏻♀️: خیلی بامزهای.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 1011
✦.................................
آیلین لب پایینش را جمع کرد
+ خواهش میکنم..
_ داری اعصابمو خورد میکنی
+ عاشقمی دیگه
سکوت؛ سکوتی که باعث شد خود آیلین هم دو ثانیه بعد بفهمد چه گفته چشمهایش گرد شد
+ یعنی... منظورم...
تهیونگ آرام ابرو بالا انداخت، آیلین فوراً سرفه مصنوعی کرد
+ فراموش کن
گوشه لب تهیونگ خیلی کم تکان خورد، خیلی کم، اما آیلین دید و همین باعث شد قلبش دوباره نامنظم بزند.
تهیونگ چند قدم به سمتش آمد
_ اونجا شوخی نیست
این بار صدایش جدیتر بود
_ ممکنه تیراندازی باشه.. ممکنه تعقیب و گریز باشه... ممکنه هر اتفاقی بیفته.
برای اولین بار شیطنت از صورت آیلین کم شد، اما فقط برای چند ثانیه بعد لبش را جمع کرد.
+ خب من کنار تو میمونم
_ نه
+ قول میدم... جایی نمیرم حتی حرفم نمیزنم
تهیونگ مستقیم نگاهش کرد
_ این غیرممکنترین قولیه که تا حالا شنیدم
آیلین با اعتراض نفسش را بیرون داد
+ خیلی بیانصافی
تهیونگ چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد؛ همان نگاه آرام و عمیقش نگاهی که کمکم باعث شد لبخند آیلین محو شود چون برای اولین بار فهمید مخالفتش از لجبازی نیست از نگرانی است، واقعی، صادقانه
آیلین آرامتر گفت:
+ نمیخوام تنها بمونم.
این بار تهیونگ مکث کرد، فقط یک لحظه و همان یک لحظه کافی بود
آیلین فوراً جلو پرید.
+ دیدی؟ دیدی؟ الان داشتی کوتاه میومدی
_ نه.
+ خودم دیدمم
تهیونگ آه کشید؛ بلند، خسته بعد چند ثانیه به سقف خیره ماند انگار داشت با سرنوشتش کنار میآمد و همین باعث شد لبخند آیلین کمکم بزرگتر شود.
_ آیلین...
+ جانم؟
_ اگه بیای...
دختر فوراً برق زد
+ آره؟
_ دقیقاً همون کاری رو میکنی که میگم.
+ باشه.
_ وسط حرفم نپر
+ باشه.
_ از کنارم دور نمیشی
+ باشه.
_ هر وقت گفتم برگرد تو ماشین، برمیگردی
+ باشه.
تهیونگ مشکوک نگاهش کرد
_ چرا انقدر راحت قبول میکنی؟
آیلین لبخند شیرینی زد
+ چون میدونستم آخرش میگی آره
برای چند ثانیه سکوت شد، بعد تهیونگ خیلی آرام سرش را تکان داد، آیلین خندید و تقریباً از خوشحالی دور خودش چرخید.
تهیونگ نگاهش کرد؛ انگار بردن یک مأموریت خطرناک برایش هیجان انگیزتر از هر چیز دیگری بود و با وجود تمام مخالفتهایی که کرده بود نتوانست جلوی لبخند کوچکی را که گوشه لبش نشسته بود بگیرد
ــــــــــــــ
ساختمان از بیرون بیشتر شبیه یک مرکز نظامی بود تا محل کار معمولی؛ دیوارهای بلند، نگهبانهای مسلح و رفتوآمد آدمهایی که حتی موقع راه رفتن هم جدی به نظر میرسیدند. اما برخلاف همه آنها، آیلین با چشم هایی پر از کنجکاوی دور خودش میچرخید و همه چیز را نگاه میکرد.
+ وای...
دستش را روی شیشه یکی از اتاقها گذاشت
+ اینجا واقعاً محل کارته؟
تهیونگ بدون اینکه سرعت قدمهایش را کم کند نگاه کوتاهی به او انداخت.
_ نه. آوردمت شهربازی
آیلین لبخند زد
هرکسی از کنارشان رد میشد اول به تهیونگ نگاه میکرد و همان لحظه صاف میایستاد.
👮🏻♂️: فرمانده.
💂🏻♀️: قربان.
💂🏼♂️: عصر بخیر قربان.
سرها پایین میآمد و نگاهها محترمانه کنار میرفت، آیلین چند ثانیه آن صحنه را نگاه کرد، بعد آرام خودش را به تهیونگ رساند
+ ازت میترسن
_ احترامه.
+ صددرصد میترسن.
تهیونگ چیزی نگفت اما گوشه لبش خیلی کم تکان خورد؛ آنها از چند راهرو عبور کردند آیلین هر چند ثانیه یک بار جایی میایستاد و چیزی را نگاه میکرد انگار یک بچه را برای اولین بار داخل یک دنیای جدید آورده باشند.
در همین لحظه صدایی از انتهای سالن بلند شد
👮🏼♂️: فرمانده کیم!
تهیونگ برگشت
مردی با چند پرونده به سمتش میآمد؛ چشمهای تهیونگ کمی جدیتر شد.
_ اینجا بمون
آیلین فوری سر تکان داد
+ باشه
تهیونگ چند لحظه مطمئن نگاهش کرد
_ از جات تکون نخور.
+ مگه سه سالمه؟
_ ایلین!
+ باشه بابا
مرد چند ثانیه دیگر نگاهش کرد و بعد همراه آن سرباز به سمت اتاق کناری رفت
آیلین روی یکی از نیمکتهای فلزی نشست پاهایش را آرام تکان داد و مشغول نگاه کردن رفتوآمد آدمها شد، حدود چند دقیقه گذشته بود که صدای خندهای نزدیکش آمد
دو سرباز جوان از انتهای راهرو نزدیک شدند
یکی از آنها ابرو بالا انداخت
💂🏻♀️: ما توهم زدیم یا واقعاً یه دختر اینجاست؟
دومی خندید
💂🏽♀️: فکر کنم دختر بچه باشه
آیلین حتی نگاهشان هم نکرد؛ گوشیاش را بیرون آورد
اولی نزدیکتر شد
💂🏻♂️: گم شدی؟
+ نه
💂🏻♀️: مطمئنی؟
+ کاملاً
سرباز دوم کنار نیمکت ایستاد.
💂🏽♀️: پس اینجا چیکار میکنی؟
آیلین آهی کشید
+ زندگی میکنم
هر دو خندیدند، اولی کمی خم شد.
💂🏻♀️: خیلی بامزهای.
- ۶۳۶
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط