گفتم خدایا ...من هیچگاه نمیرسم. هیچگاه.
گفتم خدایا ...من هیچگاه نمیرسم. هیچگاه.
خدا زمین را نشان داد. کُرهای کوچک بود
و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمیرسد !
چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است.
حتی اگر اندکی. و هر بار که میروی، رسیدهای.
و باور کن آنچه بر دوش توست، پارهای از هستی را بر دوش میکشی؛ پارهای از مرا.
دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور
حتی اگر اندکی؛ و پارهای از «او» را با عشق بر دوش می کشی ..
خدا زمین را نشان داد. کُرهای کوچک بود
و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمیرسد !
چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است.
حتی اگر اندکی. و هر بار که میروی، رسیدهای.
و باور کن آنچه بر دوش توست، پارهای از هستی را بر دوش میکشی؛ پارهای از مرا.
دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور
حتی اگر اندکی؛ و پارهای از «او» را با عشق بر دوش می کشی ..
- ۲۳۶
- ۲۲ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط