{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترشیطونبلا

#دختر‌شیطون‌بلا141

با تعجب نگاهش کردم که دست مشت شده اش رو جلو آورد و گفت:

_ اینو همون لحظه گرفتم اما پیش خودم نگه داشتم تا زمانی که قراره بهت اعتراف کنم، اون موقع نشونت بدم

با لبخند گردنبند رو ازش گرفتم و بهش نگاه کردم، دقیقا نیمه ی دیگه گردنبندی که بهم هدیه داد، بود!

_ خیلی قشنگه
_ بیا خودت بنداز گردنم
_ با کمال میل

روی لبه ی مبل نشست و منتظر نگاهم کرد، منم قفل گردنبند رو باز کردم، رفتم پشت سرش ایستادم و به گردنش آویزون کردم.
خیلی دلم میخواست از همونجایی که ایستاده بودم بغلش کنم و سرم رو روی شونه اش بذارم اما خجالت میکشیدم پس قفل گردنبند رو بستم و گفتم:

_ خب اینم از این

با لبخند بهش نگاه کرد و چیزی نگفت، منم قبل از اینکه با اون همه هیجان و احساسات به جوش اومده، کاری دست خودم بدم، کیفم رو از روی مبل برداشتم و گفتم:

_ من دیگه برم
_ صبح میایی پیشم؟

ازش خجالت میکشیدم چون اون دیگه الان یه دوست یا رفیق عادی نبود اما این دلیل نمیشد که نخوام تمام لحظه هام رو باهاش شریک بشم پس لبخندی زدم و گفتم:

_ آره

دستش رو دور شونه ام گذاشت و همینطور که با هم به سمت در سالن میرفتیم، گفت:

_ دیگه هیچوقت این گردنبند رو از گردنت درنمیاری، خب؟
_ خب
_ آفرین

به در سالن که رسیدم از زیر دستش کنار رفتم، کفشام رو پوشیدم و گفتم:

_ خودم میرم دیگه
_ نه تا در ماشین میام دنبالت
_ خب بیا

در سالن رو باز کرد و همینطور که دستش رو به سمت بیرون دراز میکرد، گفت:

_ بفرمایید

لبخندی زدم و رفتم بیرون، اونم در سالن رو بست و پشت سرم اومد.
تا برسیم به ماشین جفتمون سکوت کرده بودیم اما به محض اینکه رسیدیم، به سمتش برگشتم و آروم گفتم:

_ سامان
_ای جان تو فقط اینطوری با ناز اسم منو صدا کن و دل منو ببر!

لبم رو گاز گرفتم و با خجالت گفتم:

_ اینطوری نگو!
_ چطوری بگم پس
_ عه هیس بذار حرفمو بزنم
_ جانم بگو

موهام رو پشت گوشم فرستادم و با لبخندی که از ته دلم بود، گفتم:

_ امشب واقعا یکی از بهترین شبای زندگیم بود، اینو از ته دلم میگم!
انقدر خوب بود که هنوزم خوشحالم، هنوزم حس قشنگ اون لحظه رو دارم...
دیدگاه ها (۸)

#دختر‌شیطون‌بلا142بدون اینکه چیزی بگه فقط داشت نگاهم میکرد ک...

#قشنگ #بینظیر #عکس_نوشته #شیک #جذاب #خاص

#دختر‌شیطون‌بلا140با شنیدن این جمله ام نفس راحتی کشید و گفت:...

#دختر‌شیطون‌بلا139انگشتش رو از روی لبم برداشتم و آروم با لبخ...

پارت بیست و پنجم

سناریو کارامل دوست داشتن از زبان بیل وقتی دیپر رو دیدم نسب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط