دخترشیطونبلا
#دخترشیطونبلا140
با شنیدن این جمله ام نفس راحتی کشید و گفت:
_ وای که چقدر حس خوبی دارم
_ تو واقعا دیوونه ای سامان
_ یه آدم دیوونه که عاشق تو شده
بعد از این همه سال تنهایی، حالا که فهمیده بودم سامان بهم حس داره و دوستم داره، تمام حسهای بدی که تو وجودم بود از بین رفت و واقعا احساس خوشبختی کردم!
خدایا مرسی، مرسی که هنوزم حواست به من هست و داری نگام میکنی...
_ مهسا
از فکر بیرون اومدم و گفتم:
_ جانم؟
_ تو مشکلی با اینکه بچه ها از این قضیه باخبر بشن داری؟
_ نه اصلا
_ یعنی بهشون بگیم؟
_ اگه تو مشکلی نداری، آره
بی هوا بوسه ای روی گونه ام کاشت و با لبخند گفت:
_ فردا بهشون میگیم
بخاطر حرکتش با خجالت لبم رو گاز گرفتم و آروم گفتم:
_ باشه میگیم
اومد یه چیزی بگه اما انگار یاد یه چیزی افتاد چون بشکنی تو هوا زد و گفت:
_ یه دقیقه صبرکن من الان میام
این رو گفت و به سمت اتاقش رفت، منم مانتو و شالم رو از روی مبل برداشتم و پوشیدم که وقتی برگشت دیگه کم کم برم.
تا قبل از اینکه بیام اینجا فکر نمیکردم قراره همچین اتفاق بزرگی تو زندگیم بیفته و همه چیز یهویی عوض بشه!
نفس عمیقی کشیدم و با ذوق و شوق به اطراف نگاه کردم، چقدر خوشحال بودم، چقدر احساس خوبی به زندگیم که تا دیروز برام یجورایی پوچ بود، داشتم...
_ چرا لباس پوشیدی مهسا؟
با شنیدن صدای سامان به سمتش برگشتم و گفتم:
_ کم کم برم دیگه، دیروقت شد
_ دیروقت نشده، تازه سرشبه
یه نگاه به ساعت روی دیوار کردم و با دیدن عقربه ها که روی عدد یازده بودن، انداختم و گفتم:
_ کجا سرشبه؟ ساعت یازده ها
_ واقعا؟
_ اره
برگشت با تعجب به ساعت نگاه کرد و گفت:
_ من اصلا متوجه گذشت زمان نشدم
_ اما میبینی که گذشته
_ حیف!
یه نگاه به دستاش که پشت کمرش بود کردم و با چشمهای ریزشده، گفتم:
_ قضیه چیه؟ چرا رفتی تو اتاقت و اومدی؟
_ من شب تولدت یه گردنبند دادم بهت دیگه
_ خب؟
_ همون لحظه ازم پرسیدی که نیمه ی دیگه گردنبند کجاست
_ توهم گفتی که فقط همین تو مغازه بود و نیمه ای نداشت
دندوناش رو به نمایش گذاشت و با نیش باز گفت:
_ خب من دروغ گفتم
با شنیدن این جمله ام نفس راحتی کشید و گفت:
_ وای که چقدر حس خوبی دارم
_ تو واقعا دیوونه ای سامان
_ یه آدم دیوونه که عاشق تو شده
بعد از این همه سال تنهایی، حالا که فهمیده بودم سامان بهم حس داره و دوستم داره، تمام حسهای بدی که تو وجودم بود از بین رفت و واقعا احساس خوشبختی کردم!
خدایا مرسی، مرسی که هنوزم حواست به من هست و داری نگام میکنی...
_ مهسا
از فکر بیرون اومدم و گفتم:
_ جانم؟
_ تو مشکلی با اینکه بچه ها از این قضیه باخبر بشن داری؟
_ نه اصلا
_ یعنی بهشون بگیم؟
_ اگه تو مشکلی نداری، آره
بی هوا بوسه ای روی گونه ام کاشت و با لبخند گفت:
_ فردا بهشون میگیم
بخاطر حرکتش با خجالت لبم رو گاز گرفتم و آروم گفتم:
_ باشه میگیم
اومد یه چیزی بگه اما انگار یاد یه چیزی افتاد چون بشکنی تو هوا زد و گفت:
_ یه دقیقه صبرکن من الان میام
این رو گفت و به سمت اتاقش رفت، منم مانتو و شالم رو از روی مبل برداشتم و پوشیدم که وقتی برگشت دیگه کم کم برم.
تا قبل از اینکه بیام اینجا فکر نمیکردم قراره همچین اتفاق بزرگی تو زندگیم بیفته و همه چیز یهویی عوض بشه!
نفس عمیقی کشیدم و با ذوق و شوق به اطراف نگاه کردم، چقدر خوشحال بودم، چقدر احساس خوبی به زندگیم که تا دیروز برام یجورایی پوچ بود، داشتم...
_ چرا لباس پوشیدی مهسا؟
با شنیدن صدای سامان به سمتش برگشتم و گفتم:
_ کم کم برم دیگه، دیروقت شد
_ دیروقت نشده، تازه سرشبه
یه نگاه به ساعت روی دیوار کردم و با دیدن عقربه ها که روی عدد یازده بودن، انداختم و گفتم:
_ کجا سرشبه؟ ساعت یازده ها
_ واقعا؟
_ اره
برگشت با تعجب به ساعت نگاه کرد و گفت:
_ من اصلا متوجه گذشت زمان نشدم
_ اما میبینی که گذشته
_ حیف!
یه نگاه به دستاش که پشت کمرش بود کردم و با چشمهای ریزشده، گفتم:
_ قضیه چیه؟ چرا رفتی تو اتاقت و اومدی؟
_ من شب تولدت یه گردنبند دادم بهت دیگه
_ خب؟
_ همون لحظه ازم پرسیدی که نیمه ی دیگه گردنبند کجاست
_ توهم گفتی که فقط همین تو مغازه بود و نیمه ای نداشت
دندوناش رو به نمایش گذاشت و با نیش باز گفت:
_ خب من دروغ گفتم
- ۷.۱k
- ۲۴ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط