{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترشیطونبلا

#دختر‌شیطون‌بلا142

بدون اینکه چیزی بگه فقط داشت نگاهم میکرد که سرم رو پایین انداختم و گفتم:

_ چرا چیزی نمیگی؟
_ چون وقتی حرف میزنی محوت میشم و ذهنم و فکرم خالی میشه از هر حرفی...

ابروهام رو بالا انداختم و آروم خندیدم که چشمکی زد و گفت:

_ به چی میخندی؟
_ به تو، به این همه تواناییت برای مخ زدن و چرب زبونی!

انگشت اشاره اش رو روی قلبش گذاشت و با لبخند گفت:

_ هرچی میگم از اینجا میاد، همش

خدارو شکر کردم برای این ساختن این لحظه های قشنگ و با هیجان نگاهش کردم که بی مقدمه محکم بغلم کرد و سرم رو روی قلبش گذاشت و موهام رو نوازش کرد‌.

نفسهام تند شده بود و هرلحظه هیجان درونم بیشتر و بیشتر میشد.
از درون داشتم آتیش میگرفتم و گرمای تن سامان رو هم حس میکردم.
میدونم که باید میرفتم، میدونم که دیر شده بود اما هیچکدوم از اینا نمیتونست جلوی حلقه شدن دستای من دور کمرش رو بگیره...

یه چند لحظه تو همون حالت موندیم تا اینکه سامان حلقه ی محکم دستاش رو باز کرد و بعد از اینکه پیشونیم رو با آرامش و طولانی بوسید، گفت:

_ رسیدی خونه بهم خبر بده، باشه؟

چشمام رو آروم باز و بسته کردم که اونم در ماشین رو برام باز کرد و گفت:

_ اصلا میخوای خودم تا خونه دنبالت بیام؟ دیر وقته اخه
_ نه بابا خودم میرم، پیاده که نیستم با ماشینم، خیالت راحت
_ یادت نره خبر بدی
_ چشم یادم نمیره

داخل ماشین نشستم و در رو بستم اما پنجره رو پایین کشیدم و گفتم:

_ توهم برو بگیر بخواب، خسته ای

دستاش رو بغل کرد و همینطور که با پاش سنگ ریزه های کف محوطه رو اینور اونور شوت میکرد، گفت:

_ فکر کردی من الان خوابم میبره؟ من تا صبح میشینم به تو فکر میکنم و ذوق میکنم از این همه قشنگیِ امشبت

ماشین رو روشن کردم و همینطور که دنده رو از حالت خلس درمیاوردم، گفتم:

_ تو این همه چرب زبونی رو از کجا میاری؟ کی فکرشو میکرد اون سامان دائم الیبس از این حرفا هم بلد باشه

دستش رو لب پنجره گذاشت و با خنده گفت:

_ مرسی که این همه رمانتیک بازی درمیاری و این الفاظ احساسی رو به من نسبت میدی
_ خواهش میکنم دیگه کاریه که از دستم برمیاد

لبخندی زد و چیزی نگفتم، منم دستی براش تکون دادم و گفتم:

_ فردا میبینمت
_ باشه عزیزم مواظب خودت باش
_ خداحافظ
_ بسلامت
دیدگاه ها (۱۱)

#قشنگ #بینظیر #عکس_نوشته #شیک #جذاب #خاص

#جذاب #خاص #بینظیر #عکس_نوشته #شیک #قشنگ

#دختر‌شیطون‌بلا141با تعجب نگاهش کردم که دست مشت شده اش رو جل...

#دختر‌شیطون‌بلا140با شنیدن این جمله ام نفس راحتی کشید و گفت:...

رمان

really love part³³😂اسلاید دو:حرکت جونگکوک برای این قسمت" ما...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟖پلکام کم کم داشت گرم میشد.از سرما میلرزید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط