𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۱۴ : ( هفدهم سپتامبر )
هیونجین چند ثانیه به صفحهی لپتاپ خیره
۱۷_سپتامبر _ ۲۰۱۹ .mp4
نفس عمیقی کشید و روی فایل کلیک کرد.
تصویر آروم آروم باز شد.
کیفیت فیلم پایین بود.
انگار با یه دوربین قدیمی گرفته شده بود.
...
دو پسر توی تصویر دیده میشدن.
هیونجین و فلیکس.
هردوشون حدود دوازده ساله بودن.
فلیکس با خنده دستبند آبی رو تکون داد.
فلیکس : ببین! هنوز دستمه!
هیونجین خندید.
هیونجین : مگه نگفتم حق نداری هیچوقت درش بیاری؟
فلیکس : قول داده بودم.
بعد هر دو با هم خندیدن.
هیونجین با دیدن تصویر، بیاختیار لبخند زد.
...
فیلم جلوتر رفت.
هر دو کنار رودخونه نشسته بودن.
فلیکس گفت:
فلیکس : اگه یه روز از هم دور شدیم چی؟
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : مگه دیوونهای؟ هیچوقت از هم جدا نمیشیم.
فلیکس انگشت کوچیکش رو جلو آورد.
فلیکس : قول؟
هیونجین هم انگشتش رو دور انگشت فلیکس حلقه کرد.
هیونجین : قول.
...
ناگهان تصویر لرزید.
صدای مردی از دور شنیده شد.
مرد : فلیکس!
هر دو برگشتن.
دوربین روی زمین افتاد.
تصویر کج شد.
فقط کفشهای چند نفر دیده میشد.
صدای دعوا...
فریاد...
بعد صدای گریهی فلیکس.
فلیکس : ولم کنین!
هیونجین با وحشت به صفحه نزدیک شد.
هیونجین : بعدش چی شد...؟
اما فیلم همونجا قطع شد.
فقط یک صفحهی سیاه باقی موند.
...
هیونجین چند بار فایل رو جلو و عقب کرد.
همین؟
ادامهای نداشت.
همون لحظه متوجه شد فایل دیگهای هم داخل فلش هست.
اسمش فقط یک عدد بود.
001.wav
یه فایل صوتی.
هیونجین پخشش کرد.
چند ثانیه فقط صدای خشخش میاومد.
بعد...
صدای همون مرد.
مرد : از امروز...
دیگه حق نداری به هیونجین نزدیک بشی.
صدای فلیکس لرزید.
فلیکس : چرا...؟
مرد : چون اگه دوباره ببینمت کنارش...زندگیش نابود میشه.
فلیکس : ولی...
مرد : انتخاب با خودته.
یا از زندگیش برو...
یا هر اتفاقی بیفته، تقصیر توئه.
فایل ناگهان قطع شد.
...
هیونجین نفسش بند اومده بود.
هیونجین : یعنی...
تمام این سالها...
فلیکس مجبور شده بود؟
همون لحظه گوشیاش زنگ خورد.
فلیکس بود.
هیونجین سریع جواب داد.
هیونجین : فلیکس... من همهچیز رو شنیدم.
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای آروم فلیکس اومد.
فلیکس : نه...تو هنوز هیچی نمیدونی.
هیونجین : اون مرد کیه؟
فلیکس جوابی نداد ...
هیونجین : چرا تهدیدت کرد؟
فلیکس باز هم سکوت کرد و جوابی نداد...
هیونجین : فلیکس، جواب بده!
صدای نفس عمیق فلیکس شنیده شد.
فلیکس : فقط یه بار...
به حرفم گوش کن.
هیونجین : چی؟
فلیکس : فلش رو نابود کن.
هیونجین ماتش برد.
هیونجین : چی؟!
فلیکس : اگه اون فایل دست آدم اشتباهی بیفته...
همهچیز از کنترل خارج میشه.
هیونجین : ولی این تنها مدرکیه که بیگناهی تو رو ثابت میکنه!
فلیکس با صدایی شکسته گفت:
فلیکس : مهم نیست مردم دربارهی من چی فکر میکنن...
فقط نمیخوام تو آسیب ببینی.
قبل از اینکه هیونجین چیزی بگه...
تماس قطع شد.
...
همون لحظه...
از پشت پنجرهی اتاق، سایهی یک نفر روی شیشه افتاد.
هیونجین آروم برگشت.
قلبش از تپش ایستاد.
یک نفر با کلاه مشکی، بیرون خوابگاه ایستاده بود و مستقیم به اتاق او نگاه میکرد... .
پایان پارت ۱۴
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
پارت ۱۴ : ( هفدهم سپتامبر )
هیونجین چند ثانیه به صفحهی لپتاپ خیره
۱۷_سپتامبر _ ۲۰۱۹ .mp4
نفس عمیقی کشید و روی فایل کلیک کرد.
تصویر آروم آروم باز شد.
کیفیت فیلم پایین بود.
انگار با یه دوربین قدیمی گرفته شده بود.
...
دو پسر توی تصویر دیده میشدن.
هیونجین و فلیکس.
هردوشون حدود دوازده ساله بودن.
فلیکس با خنده دستبند آبی رو تکون داد.
فلیکس : ببین! هنوز دستمه!
هیونجین خندید.
هیونجین : مگه نگفتم حق نداری هیچوقت درش بیاری؟
فلیکس : قول داده بودم.
بعد هر دو با هم خندیدن.
هیونجین با دیدن تصویر، بیاختیار لبخند زد.
...
فیلم جلوتر رفت.
هر دو کنار رودخونه نشسته بودن.
فلیکس گفت:
فلیکس : اگه یه روز از هم دور شدیم چی؟
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : مگه دیوونهای؟ هیچوقت از هم جدا نمیشیم.
فلیکس انگشت کوچیکش رو جلو آورد.
فلیکس : قول؟
هیونجین هم انگشتش رو دور انگشت فلیکس حلقه کرد.
هیونجین : قول.
...
ناگهان تصویر لرزید.
صدای مردی از دور شنیده شد.
مرد : فلیکس!
هر دو برگشتن.
دوربین روی زمین افتاد.
تصویر کج شد.
فقط کفشهای چند نفر دیده میشد.
صدای دعوا...
فریاد...
بعد صدای گریهی فلیکس.
فلیکس : ولم کنین!
هیونجین با وحشت به صفحه نزدیک شد.
هیونجین : بعدش چی شد...؟
اما فیلم همونجا قطع شد.
فقط یک صفحهی سیاه باقی موند.
...
هیونجین چند بار فایل رو جلو و عقب کرد.
همین؟
ادامهای نداشت.
همون لحظه متوجه شد فایل دیگهای هم داخل فلش هست.
اسمش فقط یک عدد بود.
001.wav
یه فایل صوتی.
هیونجین پخشش کرد.
چند ثانیه فقط صدای خشخش میاومد.
بعد...
صدای همون مرد.
مرد : از امروز...
دیگه حق نداری به هیونجین نزدیک بشی.
صدای فلیکس لرزید.
فلیکس : چرا...؟
مرد : چون اگه دوباره ببینمت کنارش...زندگیش نابود میشه.
فلیکس : ولی...
مرد : انتخاب با خودته.
یا از زندگیش برو...
یا هر اتفاقی بیفته، تقصیر توئه.
فایل ناگهان قطع شد.
...
هیونجین نفسش بند اومده بود.
هیونجین : یعنی...
تمام این سالها...
فلیکس مجبور شده بود؟
همون لحظه گوشیاش زنگ خورد.
فلیکس بود.
هیونجین سریع جواب داد.
هیونجین : فلیکس... من همهچیز رو شنیدم.
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای آروم فلیکس اومد.
فلیکس : نه...تو هنوز هیچی نمیدونی.
هیونجین : اون مرد کیه؟
فلیکس جوابی نداد ...
هیونجین : چرا تهدیدت کرد؟
فلیکس باز هم سکوت کرد و جوابی نداد...
هیونجین : فلیکس، جواب بده!
صدای نفس عمیق فلیکس شنیده شد.
فلیکس : فقط یه بار...
به حرفم گوش کن.
هیونجین : چی؟
فلیکس : فلش رو نابود کن.
هیونجین ماتش برد.
هیونجین : چی؟!
فلیکس : اگه اون فایل دست آدم اشتباهی بیفته...
همهچیز از کنترل خارج میشه.
هیونجین : ولی این تنها مدرکیه که بیگناهی تو رو ثابت میکنه!
فلیکس با صدایی شکسته گفت:
فلیکس : مهم نیست مردم دربارهی من چی فکر میکنن...
فقط نمیخوام تو آسیب ببینی.
قبل از اینکه هیونجین چیزی بگه...
تماس قطع شد.
...
همون لحظه...
از پشت پنجرهی اتاق، سایهی یک نفر روی شیشه افتاد.
هیونجین آروم برگشت.
قلبش از تپش ایستاد.
یک نفر با کلاه مشکی، بیرون خوابگاه ایستاده بود و مستقیم به اتاق او نگاه میکرد... .
پایان پارت ۱۴
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
- ۸۳
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط