{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۱۲ : ( نیمه‌حقیقت )

هیونجین تا صبح حتی یک دقیقه هم نخوابید.
فقط تو فکر حرف اون مرد بود .
بارها گوشی‌اش را برداشت تا به پدرش زنگ بزند.
اما هر بار منصرف شد.
نه...
اول باید از خود فلیکس می‌شنید.

...

صبح...

برای سومین روز، صندلی فلیکس خالی بود.
استاد بعد از کلاس هیونجین را صدا زد.

استاد : هوانگ هیونجین.

هیونجین : بله استاد؟

استاد : می‌دونی لی فلیکس کجاست؟ سه روزه سر کلاس نیومده.

هیونجین : نه...

استاد آهی کشید.
استاد : اگه خبری ازش داشتی، بهم اطلاع بده.

...

بعد از کلاس، هیونجین مستقیم به خوابگاه رفت.

جلوی اتاق ۲۱۷ ایستاد.
در نیمه‌باز بود.
آروم داخل شد.
اتاق خالی بود.
روی میز فقط یک لیوان قهوه‌ی سرد و چند برگه‌ی پروژه دیده می‌شد.
انگار فلیکس با عجله رفته بود.
هیونجین خواست برگرده که چشمش به یک دفترچه‌ی کوچک روی قفسه افتاد.
جلدش آبی بود.
همان رنگ دستبند.
چند لحظه مردد ماند...
بعد آن را برداشت.

صفحه‌ی اول فقط یک جمله داشت.
«اگه یه روز اینو پیدا کردی... متأسفم.»

هیونجین آرام صفحه را ورق زد.

صفحه‌ی بعد...
خالی بود.
صفحه‌ی بعدی هم...
خالی.

تا اینکه وسط دفتر، یک عکس از بین برگه‌ها روی زمین افتاد.
هیونجین آن را برداشت.
عکس قدیمی بود.
دو پسر زیر باران.
یکی از آن‌ها هیونجین بود.
اما نفر سوم هم در عکس دیده می‌شد...
مردی که دستش را روی شانه‌ی هر دو گذاشته بود.

هیونجین اخم کرد.
هیونجین : این... کیه؟
هرچقدر فکر کرد، یادش نیامد.

...

همان لحظه صدای در آمد.
سونگمین : هیونجین؟

او سریع عکس را پشت دفتر پنهان کرد.

سونگمین داخل اتاق آمد.
سونگمین : اینجایی؟

هیونجین : اره...
سونگمین نگاهی به اتاق انداخت.
سونگمین : دنبال فلیکسی؟

هیونجین : آره.

سونگمین : منم از دیشب هرچی بهش زنگ می‌زنم خاموشه.

هیونجین مکث کرد.
هیونجین : سونگمین...
تو اون مرد داخل عکس رو می‌شناسی؟

عکس را نشانش داد.

سونگمین چند ثانیه به آن خیره ماند.
رنگ از صورتش پرید.
سونگمین : این عکسو از کجا آوردی؟

هیونجین : تو اتاق فلیکس بود.

سونگمین سریع عکس را بهش برگرداند.
سونگمین : اینو به هیچ‌کس نشون نده.

هیونجین : چرا؟

سونگمین : چون...

قبل از اینکه جمله‌اش را تمام کند، گوشی هیونجین زنگ خورد.

[شماره ناشناس.]

این بار یک پیام تصویری.
هیونجین فایل را باز کرد.
ویدئو فقط ده ثانیه بود.

فلیکس روی یک صندلی نشسته بود.
دست‌هایش بسته شده بود.
صورتش زخمی بود.
او مستقیم به دوربین نگاه کرد و با صدایی ضعیف گفت:
(هیونجین... این بار... لطفاً دنبالم نیا...)

ویدئو همان‌جا قطع شد.
هیونجین شوکه به صفحه خیره ماند.
دقایقی بعد، یک پیام دیگر آمد :
(فقط ۲۴ ساعت وقت داری.)


پایان پارت ۱۲



#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
دیدگاه ها (۰)

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۱۳ : ( حقیقت یا تله؟ )هیونجین چند بار وید...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۱۱ : ( نامه )هیونجین تا صبح فقط به یک جمل...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۱۰ : ( انبار شماره ۱۷ )ساعت ۷:۴۵ شب.هیونج...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۳ : ( خاطره‌ای که فراموش نشد )هیونجین تما...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۸ : (شروع حقیقت)هیونجین تمام شب دستبند آب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط