{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏

پارت ۶ : ( فاصله )

تمام راه تا خوابگاه...
هیچ‌کدوم حرفی نزدن.
هیونجین چند بار خواست چیزی بپرسه، اما هر بار سکوت کرد.
آخرش جلوی خوابگاه ایستاد.

هیونجین : فلیکس.
فلیکس سرش رو بلند کرد.
هیونجین : اون موتور...
واقعاً تصادفی بود؟

چند ثانیه سکوت.
فلیکس : نمی‌دونم.

هیونجین : دروغ نگو.
فلیکس نگاهش رو ازش دزدید.
فلیکس : شب بخیر، هیون.
و وارد خوابگاه شد.
هیونجین زیر لب گفت:
هیونجین تا کی می‌خوای فرار کنی...

...
همون شب...
فلیکس هنوز لباس‌هاش رو عوض نکرده بود.
روی تخت نشست و دست‌هاش رو روی صورتش کشید.
گوشیش زنگ خورد.
( شماره ناشناس )
چند لحظه خیره موند.
بعد جواب داد.

فلیکس : بله...

صدای مرد همیشگی از پشت خط اومد.
مرد ناشناس : انگار هشدارم رو جدی نگرفتی.

فلیکس : اون اتفاق کار تو بود؟
مرد ناشناس : مهم نیست.

فلیکس : نزدیک بود بمیره!

مرد ناشناس : ولی نمرد.

فلیکس از جاش بلند شد.
فلیکس : قول داده بودی فقط منو وارد این ماجرا کنی!

صدای مرد سردتر از همیشه شد.
مرد ناشناس : پس به حرفم گوش کن ، تا فقط خودت تو ماجرا بمونی.
از فردا حتی یک قدم هم بهش نزدیک نشو.

فلیکس : پروژه...

مرد ناشناس بدون اینکه وایسه که حرف فلیکس کامل بشه گفت : بی‌خیالش شو.

فلیکس : نمی‌تونم.

مرد ناشناس : پس منتظر نتیجه‌ش باش.

و تماس قطع شد.

...
فلیکس با عصبانیت گوشی رو روی تخت پرت کرد
فلیکس : اه لعنتی

چند لحظه بعد...

کشوی میزش رو باز کرد.
یه پاکت قدیمی داخلش بود.
از بین برگه‌ها، عکسی بیرون کشید.
عکس خودش و هیونجین...
روزی که دستبند آبی رو به دستش بسته بود.
لبخند تلخی زد.

فلیکس : قول داده بودم هیچ‌وقت ترکت نکنم...

...
همون لحظه...

در اتاق زده شد.
هم‌اتاقیش سرش رو داخل آورد.
هم اتاقی فلیکس : فلیکس؟

فلیکس : هوم؟

هم اتاقی فلیکس : یکی پایین منتظرته.

فلیکس : کی؟

هم اتاقی فلیکس : نمی‌شناسم...
می‌گه کار فوری داره.

_______

فلیکس سریع پایین رفت ؛ جلوی خوابگاه...
همون مرد ایستاده بود.
بارون آروم می‌بارید.
مرد پاکتی به سمتش گرفت.
مرد ناشناس : اینو بگیر.

فلیکس بازش کرد.
داخلش...
یک نامه‌ی قدیمی بود.
رنگ از صورتش پرید.

فلیکس : این... غیرممکنه...

مرد ناشناس : هنوزم فکر می‌کنی می‌تونی حقیقت رو بهش بگی؟

فلیکس نامه رو محکم توی دستش مچاله کرد.
فلیکس : از من چی می‌خوای؟

مرد ناشناس : فقط همون کاری که هفت سال پیش کردی...

دوباره از زندگیش برو بیرون.

...
چند دقیقه بعد...
هیونجین که برای خرید از فروشگاه برگشته بود، از دور فلیکس رو دید.
داشت زیر بارون با همون مرد حرف می‌زد.
خواست جلو بره...
اما قبل از اینکه برسه...
مرد سوار ماشین شد و رفت.
فلیکس هم پاکت رو داخل سطل زباله انداخت.
و بدون اینکه متوجه حضور هیونجین بشه، وارد خوابگاه شد و رفت .

...

هیونجین چند لحظه به سطل زباله خیره موند.
بعد آروم جلو رفت.
پاکت رو بیرون کشید.
داخلش فقط یک برگه بود.
لبه‌های نامه سوخته بود...
بیشتر نوشته‌ها از بین رفته بودن.
اما فقط یک جمله هنوز قابل تشخیص و خوندن بود .

[...هیچ‌وقت حقیقت را به هیونجین نگو.]
هیونجین برای چند ثانیه خشکش زد.
قلبش تند می‌زد.
چه حقیقتی؟


پایان پارت ۶


#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
دیدگاه ها (۰)

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۷ : ( قولی که شکسته نشد )هیونجین تمام شب...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۸ : (شروع حقیقت)هیونجین تمام شب دستبند آب...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۵ : ( فقط برای پروژه )هیونجین تا صبح به ح...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۴ : ( آخرین اخطار )هیونجین چند ثانیه به ص...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۲ : (هم‌گروهی)صبح روز بعد، هیونجین زودتر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط