که زنگ در خورد
که زنگ در خورد
تهیونگ رفت از ایفون چک کرد که کیه
وقتی برگشت پیشم رنگش پریده بود
ا.ت:چی شده کی بود؟
ته:مامان بابام اومدن
ا.ت:چییی؟بابات من رو میشناسه حالا چه غلطی کنیم
ته:سریع برو تو اتاق من بیرون هم نیا
ا.ت:باشه
سریع دوییدم طبقه ی بالا و رفتم تو اتاق تهیونگ در رو بستم و گوشم رو چسبوندم به در تا بفهمم چی میگن
(ویو تهیونگ)
در رو باز کردم که مادر پدرم اومدن تو
مامان تهیونگ:وای پسرم چقدر دلم برات تنگ شده بود(مادر پدرش مسافرت بودن)
ته:منم دلم براتون تنگ شده بود بشینید خسته میشید
همه نشست که چشمشون خورد به پیتزا ها
مامان تهیونگ:تهیونگ چرا دوتا پیتزا گرفتی؟مهمون داشتی؟
ته:نه نه اون یکی رو برای فردا گرفتم
مامان تهیونگ:پسرم انقدر غذا ی بیرونی نخور ضرر داره
ته:چشم
بابا ی تهیونگ:خب از مدرسه چه خبر چند وقت نبودم همچی خوب پیش رفت
ته:بله همچی عالیه
بابا ی تهیونگ:از فردا دیگه خودم میام مدرسه
ته:نیازی نیست پدر شما تازه از سفر برگشتید یکم استراحت کنید من خودم مراقب مدرسه هستم
بابا ی تهیونگ:مطمعینی؟
ته:بله بله
بابا ی تهیونگ:باشه پس از هفته ی بعد میام
همینجوری داشتیم حرف میزدیم که مادرم گفت
مامان تهیونگ:عزیزم بهتره دیگه بریم دیر وقته تهیونگ هم باید استراحت کنه فردا میخواد بره مدرسه
بابا ی تهیونگ:باشه پس خدافظ پسرم
مامان تهیونگ:خدافظ
ته:به سلامت
وقتی مادر پدرم رفتن سریع رفتم بالا و در اتاقم رو باز کردم که...
حمایت=ذوق
تهیونگ رفت از ایفون چک کرد که کیه
وقتی برگشت پیشم رنگش پریده بود
ا.ت:چی شده کی بود؟
ته:مامان بابام اومدن
ا.ت:چییی؟بابات من رو میشناسه حالا چه غلطی کنیم
ته:سریع برو تو اتاق من بیرون هم نیا
ا.ت:باشه
سریع دوییدم طبقه ی بالا و رفتم تو اتاق تهیونگ در رو بستم و گوشم رو چسبوندم به در تا بفهمم چی میگن
(ویو تهیونگ)
در رو باز کردم که مادر پدرم اومدن تو
مامان تهیونگ:وای پسرم چقدر دلم برات تنگ شده بود(مادر پدرش مسافرت بودن)
ته:منم دلم براتون تنگ شده بود بشینید خسته میشید
همه نشست که چشمشون خورد به پیتزا ها
مامان تهیونگ:تهیونگ چرا دوتا پیتزا گرفتی؟مهمون داشتی؟
ته:نه نه اون یکی رو برای فردا گرفتم
مامان تهیونگ:پسرم انقدر غذا ی بیرونی نخور ضرر داره
ته:چشم
بابا ی تهیونگ:خب از مدرسه چه خبر چند وقت نبودم همچی خوب پیش رفت
ته:بله همچی عالیه
بابا ی تهیونگ:از فردا دیگه خودم میام مدرسه
ته:نیازی نیست پدر شما تازه از سفر برگشتید یکم استراحت کنید من خودم مراقب مدرسه هستم
بابا ی تهیونگ:مطمعینی؟
ته:بله بله
بابا ی تهیونگ:باشه پس از هفته ی بعد میام
همینجوری داشتیم حرف میزدیم که مادرم گفت
مامان تهیونگ:عزیزم بهتره دیگه بریم دیر وقته تهیونگ هم باید استراحت کنه فردا میخواد بره مدرسه
بابا ی تهیونگ:باشه پس خدافظ پسرم
مامان تهیونگ:خدافظ
ته:به سلامت
وقتی مادر پدرم رفتن سریع رفتم بالا و در اتاقم رو باز کردم که...
حمایت=ذوق
- ۷.۱k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط