{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک وقت هایی هم هست که چشم باز میکنی می بینی خسته ای خسته

یک وقت هایی هم هست که چشم باز میکنی می بینی خسته ای خسته از رفتن ها،نیامدن ها،خسته از امیدها،و یاس ها،خسته از آدم هایی که میبینی و نمیبینی حتی آن ها که دوستشان داری یکی از شب های همین شب های تمام نشدنی چشم باز میکنی میبینی خسته شده ای از خودت از اینی که هست خسته شدیم بس زندگی نکردیم بس که انگار زنده نبودیم..
دیدگاه ها (۳)

جنگل راش، سنگده مازندران✔ ️✔ ️✔ ️عکس از @ahmad._najafi✔ ️✔ ️...

.خانه های قدیمی را دوست دارمتاریخ در آنها به زیبایی در حرکت ...

به روزگار گفتم: چرا روی چرخ و فلک توبعضیا بالان... بعضیا پای...

پر آواز قناری نتوان بست به مشتی زنجیر پر پرواز خیال پر پروا...

و یکبار مغز از قلب پرسیدمن از کنترل همه چی خسته ام تو چرا ان...

رفت و بعد از رفتنش آن شب چه بارانی گرفتبوته ی یاس کنار نرده ...

باد شکن پارت ۲هاروکا وقتی در ماشین نشست. ان مرد ماشینش رو رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط