{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(عاشق غریب)

(عاشق غریب)
پارت ۱۳
از زبان باران
با بوی قرمه سبزی انگار داشتم پرواز میکردم...
_ننه استعداد هات رو رو نمیکردی؟
ننه خنده ای کرد و گفت:
_استعداد چی در حد بخور نمیره
دیگه طاقتم طاق شده بود....شروع کردم به خوردن....با صدای نچ نچ ننه به خودم اومدم
_باران ننه اون سلمان به تو یاد نداده اول بزرگتر ها باید شروع کنن
از خجالت لپام گل انداخته بود...سعی کردم جلوی سرفم رو بگیرم....
_ننه ببخشید...گشنم بود
با حرف من شروع کرد به خندیدن
_دورت بگردم اینجا خونه ی خودته ....هرکاری کنی من هیچی نمیگم....الانم شوخی میکنم
غروب بود رفتم یه سر پیش خاله زری ....با وارد شدنم صدا های آشنایی شنیدم....
_زری این باران خونه ی شما نیومده....فقط دستم بهش برسه.....وای به حالش اگه پیداش کنم
خاله زری با صدای لرزون جواب دایی سلمان رو داد
_نه ...داداش ....من ....خبر .....ندارم
با شنیدن صدای دایی تن و بدنم یخ کرد...
با تمام سرعت دوییدم بیرون....میدونم صدای دوییدم رو شنیدن اما سعی کردم تا میتونم دور شم...دیگه نفس کم آورده بود.... رفتم خونه و با دیدن بابا خودم رو انداختم تو بغلش و با گریه گفتم:
_بابا.....هق....دایی....هق ....دایی.....سلمان....هق......اومده....
بابا با شنیدن جمله ی با دستاش صورتم و قاب گرفت
_باران اون حتما میاد اینجا هم سر میزنه.... تو ارغوان رو بردار از در پشتی برو....ما لباسات رو قایم میکنیم
دلم نمیخواست از اون بغل مردونش جدا شم اما ترس از دایی سلمان نمیذاشت....با اون تهدید هایی که خونه ی خاله زری میکرد واسه سرم مژدگونی میزاره....با ارغوان از در پشتی خارج شدیم ....اون درش میخورد به خیابون اصلی ....دور و برم رو نگاهی انداختم تا کسی نببینه .....سریع خودم رو رسوندم خونه ی حنانه و با تمام قدرت کوبوندم به درشون..... حنانه با قیافه ی نگرانی در رو بازکرد....سریع زدمش کنار و وارد حیاط شدم و در رو پشت سرم بستم....ارغوان رو دادم به حنانه و رو زانوها خم شدم تا نفس بالا بیاد....بی توجه به سوال های پی در پی حنانه خودم پرت کردم داخل خونه....با لرز توی صدام گفتم:
_حنانه بدبخت شدم....دایی ..... دایی سلمانم اینجاس....پیدام کنه ارغوان رو بی مادر میکنه
حنانه ارغوان رو گذاشت روی تشک کوچولو ی گوشه خونه آروم اومد کنارم....دستی به شونم کشید با همون لحن امیدوارنش گفت:
_نگران نباش....اونا که منو نمیشناسن....تا هروقت میخوای اینجا بمون....منم که تنهام کسی پیشم نیست
با یاد آوری وضیعتم زدم زیر گریه
_حنانه....هق......میبینی.....هق....هق.....چجوری....هق....آواره.....هق.....شدم
حنانه با این حرف من چیزی نگفت فقط منو کشید نو بغلش
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
............................................................................
یوهووووو اینم از پارت دوم:)
دیدگاه ها (۱)

پارت ۴ساعت ۱۲ و ۳۱ دقیقه ظهر_جیمین:با سردرد چشمام رو باز کرد...

پارت ۲۴

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

🎀🩷 پارت ۲۳ — ویو تهیونگ 🩷🎀از خواب که بیدار شدم، سرم به‌شدت د...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و...p22 ویو ات وقتی ماجرا رو...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_36بعد از دوتا مسافر گرفتن پش...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣32🦋)✥(ویو لوین کاترین)کمکش کردم تا بلند شه...و...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

آواز عشق♣️part 5♣️ا/ت ویوسوار آسانسور شدیم و رسیدیم پایین و ...

★彡   Part 9 彡★ مرموز نگاهش کردم.منظورش چی بود؟"تو، میخوای دق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط