{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 9 彡★

★彡   Part 9 彡★

مرموز نگاهش کردم.
منظورش چی بود؟
"تو، میخوای دقیقا چیکار کنی، آقای کیم؟"
جذاب و جنتلمن با لحنی‌چون ابریشم، گفت: میخوام ببرمت
ولی کجا؟
کجا میخواست من رو ببره؟
انگار که ذهنم رو خونده باشه گفت: میریم خونه ی من. تا وقتی که اوضاع آروم شه اونجا بمون. توی خونه ی من در امان میمونی
"چرا نگران وضعیت من هستی؟"
"چون تو جونم رو نجات دادی خانم چوی. میدونی که اینکارت چقدر مهم و تاثیر گذاره؟ من وظیفه ام میدونم که ازت مراقبت کنم."
"من نیازی به مراقب جنابعالی ندارم. خودم از پسش برمیام."
سرم رو با لجبازی چرخوندم فکر کردم پوفی میکشه و بیخیال از در خارج میشه. اما اینطور نبود!
با صدای جدی و بمش سرم رو برگردوندم: خانم چوی، وقتی یه چیزی بهت میگم بگو چشم. فقط همین. الان هم ازت میخوام وسایلت رو جمع کنی، میدونی که اون بیرون برات امن نیست، درسته؟
منطقی باش رینا!
حق با اون بود. من اینجا در خطر بودم. حتی اگه حرف هاش دروغ بود، چقدر به دار و دسته ی اون بیرون پول داده بود که مثل ثروتمندای مشهور رفتار کنن؟
باید ریسک می کردم و درخواست این مرد رو می پذیرفتم.
اوه رینا، بازی خطرناکی رو با خودت شروع کردی.
از همه ی پولدارا متنفرم.
"میرم آماده شم."
لحظه ای با یاد آوری چیزی برگشتم: توی مدت نبودم، خونه خالی میمونه. سبزیجات ...
"براش آدم میفرستم. برای رسیدگی به خونت، چند نفر مراقب رو میزارم."
اوهومی کردم و به راهم ادامه دادم.
چیز زیادی برای جمع کردن نداشتم. جز چند دست لباس که فکر کنم چند سالی دارمش؟
چمدون که نه عزیز دلم، ساک کوچیکم رو دست گرفتم و برای آخرین بار که خونه ی قشنگم نگاه کردم. هیچ چیز خاصی نداشت ولی گفته بودم که زود عادت میکنم؟
چند روز گریه همه چیز رو درست میکنه. اون پولداره. مطمئنم خونه ی اون به قدری دلنواز و قشنگه که اصلا این کلبه ی درب و داغون رو یادم میره.
به آرامی پشت سرش راهی حیاط شدم که حالا کاملا خلوت بود. فقط چند تا بادیگارد اونجا بودن و بیرون حیاط سه تا ماشین مشکی براق خودنمایی میکردن.
دیدگاه ها (۱)

★彡   Part 8 彡★ زبون باز کرد: اول از همه، ممنون بابت شبی که ن...

★彡   Part 7 彡★ نزدیکم شد. و در لحظه، ناگهان کتش رو درآورد و ...

پارت جدید زندگی شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط