{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#معرفی_کتاب

#معرفی_کتاب
روایت زندگی پسری به نام «طاهر» است که گوش‌هایش سنگین و کم‌شنوا است. او  دو سال است که از سربازی بازگشته و با «مارو» ازدواج کرده است. آن‌ها در روستا زندگی و بر روی جالیز کار می‌کنند.

📕 از خم چمبر
👤 #محمود_دولت_آبادی
دیدگاه ها (۰)

من خوب می دانم که زندگی یکسر صحنه بازی است،من خوب می دانم،ام...

‌‌‌دَر من بِدمی مَن زنده شَومیک جان چه بُود صَد جان مَنی👤 #م...

زخما خوب میشنو جاشونم از بین میره،ولی یه زنگِ تلفن، واسه برگ...

مهین‌خانم چهل سال است ازدواج کردهسه دختر و یک پسر داردداماد ...

افسانه‌ی گل صورتیپارت ششم | آرامش قبل از طوفانویو روستاخانه‌...

Queen of my heart | part 24پنج سال از آن روزها گذشته بود...ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط