*زیر نور خاموش سئول.. فصل دوم...
*زیر نور خاموش سئول.. فصل دوم...
کتابخانهی مدرسه همیشه خلوتتر از جاهای دیگر بود.
دیوارهای بلند، قفسههای چوبی، بوی کاغذ قدیمی و نور زرد چراغها، آن را بیشتر شبیه یک پناهگاه میکرد تا یک مکان آموزشی. برای دانشآموزها، کتابخانه جایی بود برای مطالعه. برای من، پناهگاهی بود برای فرار از شلوغیِ روز. برای فکر کردن. برای نفس کشیدن.
آن عصر، وقتی از کلاس بیرون آمدم، تصمیمی در من شکل گرفت که هنوز دلیلش را نمیدانستم.
بهجای اینکه مستقیم به دفتر بروم، راهروی سمت کتابخانه را انتخاب کردم.
و تو را آنجا دیدم.
پشت یکی از میزها نشسته بودی، با چند کتاب باز جلوی رو، و نور عصر از پنجرهی نزدیک سر میزت روی انگشتهایت افتاده بود.
موهایت کمی بازتر از صبح بود.
و صورتت خستهتر.
اما همان سکوت، همان دقت، همان نوع نشستنِ کنترلشده، دوباره مرا از درون به هم ریخت.
من چند ثانیه پشت قفسه ایستادم و فقط نگاهت کردم.
نه بهعنوان معلم.
نه بهعنوان مردی که باید رفتارش را کنترل کند.
بلکه مثل کسی که ناگهان چیزی گمشده را یافته باشد.
تو ناگهان سر بلند کردی و نگاهمان برخورد کرد.
در آن لحظه میتوانستم عقب بکشم.
میتوانستم وانمود کنم داشتم کتابها را مرتب میکردم.
اما نکردم. چون اگر کمی بیشتر صبر میکردم، شاید همه چیز همانجا تمام میشد.
- شما هم اینجا هستید؟
صدایت آرام بود، و در عین آرامش، کمی غافلگیر.
من قدمی جلو آمدم.
- بله. برای آماده کردن برنامهی فردا.
دروغی کوچک، اما بیخطر.
تو نگاهت را از روی من برنداشتی.
- اینجا خیلی ساکته.
- برای درس خواندن خوبه.
- برای فکر کردن هم خوبه.
این را گفتی و دوباره به کتابت نگاه کردی.
اما من فهمیدم؛
تو فقط درس نمیخواندی.
تو در حال فکر کردن به چیزی بودی که هیچکس نباید از آن باخبر میشد.
من کنار میز روبهرویت ایستادم و به جلد یکی از کتابها نگاه کردم.
رمان انگلیسی بود.
از آنهایی که بیشتر برای دلسپردن خوانده میشوند تا برای تکلیف مدرسه.
- خوندنش چطوره؟
تو کمی مکث کردی.
- خوبه... ولی بعضی جاهاش غمگینه.
لبخندم بیاختیار شد.
- پس رمان مناسبیه.
تو برای اولین بار خندیدی.
نه بلند. نه کامل.
فقط یک لبخند کوتاه، اما آنقدر واقعی که من حتی صدای آن را در سینهام حس کردم.
- چرا؟
- چون بعضی داستانها باید کمی غمگین باشن تا واقعی به نظر برسن.
چشمهایت کمی باریک شد، انگار میخواستی از درون حرفم را بخوانی.
- شما همیشه اینقدر فلسفی جواب میدید؟
خندیدم.
- فقط وقتی دانشآموز جدیدم سوال سخت میپرسه.
تو دوباره ساکت شدی، اما اینبار سکوتت سرد نبود.
کنجکاوانه بود.
و من، بدون اینکه بفهمم چرا، کنار میزت نشستم؛ فاصلهای محترمانه، اما نزدیکتر از آنچه لازم بود.
کتابخانه در سکوت خودش غرق بود.
فقط صدای ورق خوردن کاغذ و خشخش مداد تو شنیده میشد.
من به تو نگاه نمیکردم، اما تمام حواسم به تو بود.
- سئول برات چطوره؟
سؤال را طوری پرسیدم که انگار فقط برای پر کردن سکوت است.
تو مکث کردی.
- بزرگه. شلوغ. زیبا... ولی بعضی وقتها زیادی بیرحمه.
این جمله، بیهوا، در من فرود آمد.
برای یک لحظه خواستم بپرسم منظورت چیست.
خواستگار؟ خانواده؟ گذشته؟
اما معلمی یادم داد که بعضی درها باید آرام باز شوند، نه با فشار.
- شاید چون هنوز باهاش آشنا نشدی.
تو آرام خندیدی.
- یا شاید چون خیلی خوب میشناسمش.
نگاهت را بالا آوردی.
و من برای اولین بار، در عمق چشمانت چیزی دیدم که از یک دانشآموز معمولی فراتر میرفت.
نه فقط هوش.
نه فقط غم.
بلکه آمادگی.
آمادگی برای پنهان کردن.
آمادگی برای جنگیدن.
ناگهان چیزی در من هشدار داد.
یک حس مبهم و غریزی.
مثل زمانی که باد قبل از طوفان بیدلیل ساکت میشود.
من آهسته گفتم:
- اگر جایی رو دوست نداری، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.
تو دست از نوشتن کشیدی.
برای لحظهای طولانی به من نگاه کردی، آنقدر طولانی که من احساس کردم جملهام شاید از مرز خودش عبور کرده.
بعد خیلی آرام گفتی:
- بعضی چیزها رو نمیشه با کمکِ کسی حل کرد، آقای جئون.
این را گفتی و دوباره به کتابت برگشتی.
اما من فهمیدم که این فقط یک جواب نبود.
هشدار بود.
یا اعتراف.
__
کتابخانهی مدرسه همیشه خلوتتر از جاهای دیگر بود.
دیوارهای بلند، قفسههای چوبی، بوی کاغذ قدیمی و نور زرد چراغها، آن را بیشتر شبیه یک پناهگاه میکرد تا یک مکان آموزشی. برای دانشآموزها، کتابخانه جایی بود برای مطالعه. برای من، پناهگاهی بود برای فرار از شلوغیِ روز. برای فکر کردن. برای نفس کشیدن.
آن عصر، وقتی از کلاس بیرون آمدم، تصمیمی در من شکل گرفت که هنوز دلیلش را نمیدانستم.
بهجای اینکه مستقیم به دفتر بروم، راهروی سمت کتابخانه را انتخاب کردم.
و تو را آنجا دیدم.
پشت یکی از میزها نشسته بودی، با چند کتاب باز جلوی رو، و نور عصر از پنجرهی نزدیک سر میزت روی انگشتهایت افتاده بود.
موهایت کمی بازتر از صبح بود.
و صورتت خستهتر.
اما همان سکوت، همان دقت، همان نوع نشستنِ کنترلشده، دوباره مرا از درون به هم ریخت.
من چند ثانیه پشت قفسه ایستادم و فقط نگاهت کردم.
نه بهعنوان معلم.
نه بهعنوان مردی که باید رفتارش را کنترل کند.
بلکه مثل کسی که ناگهان چیزی گمشده را یافته باشد.
تو ناگهان سر بلند کردی و نگاهمان برخورد کرد.
در آن لحظه میتوانستم عقب بکشم.
میتوانستم وانمود کنم داشتم کتابها را مرتب میکردم.
اما نکردم. چون اگر کمی بیشتر صبر میکردم، شاید همه چیز همانجا تمام میشد.
- شما هم اینجا هستید؟
صدایت آرام بود، و در عین آرامش، کمی غافلگیر.
من قدمی جلو آمدم.
- بله. برای آماده کردن برنامهی فردا.
دروغی کوچک، اما بیخطر.
تو نگاهت را از روی من برنداشتی.
- اینجا خیلی ساکته.
- برای درس خواندن خوبه.
- برای فکر کردن هم خوبه.
این را گفتی و دوباره به کتابت نگاه کردی.
اما من فهمیدم؛
تو فقط درس نمیخواندی.
تو در حال فکر کردن به چیزی بودی که هیچکس نباید از آن باخبر میشد.
من کنار میز روبهرویت ایستادم و به جلد یکی از کتابها نگاه کردم.
رمان انگلیسی بود.
از آنهایی که بیشتر برای دلسپردن خوانده میشوند تا برای تکلیف مدرسه.
- خوندنش چطوره؟
تو کمی مکث کردی.
- خوبه... ولی بعضی جاهاش غمگینه.
لبخندم بیاختیار شد.
- پس رمان مناسبیه.
تو برای اولین بار خندیدی.
نه بلند. نه کامل.
فقط یک لبخند کوتاه، اما آنقدر واقعی که من حتی صدای آن را در سینهام حس کردم.
- چرا؟
- چون بعضی داستانها باید کمی غمگین باشن تا واقعی به نظر برسن.
چشمهایت کمی باریک شد، انگار میخواستی از درون حرفم را بخوانی.
- شما همیشه اینقدر فلسفی جواب میدید؟
خندیدم.
- فقط وقتی دانشآموز جدیدم سوال سخت میپرسه.
تو دوباره ساکت شدی، اما اینبار سکوتت سرد نبود.
کنجکاوانه بود.
و من، بدون اینکه بفهمم چرا، کنار میزت نشستم؛ فاصلهای محترمانه، اما نزدیکتر از آنچه لازم بود.
کتابخانه در سکوت خودش غرق بود.
فقط صدای ورق خوردن کاغذ و خشخش مداد تو شنیده میشد.
من به تو نگاه نمیکردم، اما تمام حواسم به تو بود.
- سئول برات چطوره؟
سؤال را طوری پرسیدم که انگار فقط برای پر کردن سکوت است.
تو مکث کردی.
- بزرگه. شلوغ. زیبا... ولی بعضی وقتها زیادی بیرحمه.
این جمله، بیهوا، در من فرود آمد.
برای یک لحظه خواستم بپرسم منظورت چیست.
خواستگار؟ خانواده؟ گذشته؟
اما معلمی یادم داد که بعضی درها باید آرام باز شوند، نه با فشار.
- شاید چون هنوز باهاش آشنا نشدی.
تو آرام خندیدی.
- یا شاید چون خیلی خوب میشناسمش.
نگاهت را بالا آوردی.
و من برای اولین بار، در عمق چشمانت چیزی دیدم که از یک دانشآموز معمولی فراتر میرفت.
نه فقط هوش.
نه فقط غم.
بلکه آمادگی.
آمادگی برای پنهان کردن.
آمادگی برای جنگیدن.
ناگهان چیزی در من هشدار داد.
یک حس مبهم و غریزی.
مثل زمانی که باد قبل از طوفان بیدلیل ساکت میشود.
من آهسته گفتم:
- اگر جایی رو دوست نداری، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.
تو دست از نوشتن کشیدی.
برای لحظهای طولانی به من نگاه کردی، آنقدر طولانی که من احساس کردم جملهام شاید از مرز خودش عبور کرده.
بعد خیلی آرام گفتی:
- بعضی چیزها رو نمیشه با کمکِ کسی حل کرد، آقای جئون.
این را گفتی و دوباره به کتابت برگشتی.
اما من فهمیدم که این فقط یک جواب نبود.
هشدار بود.
یا اعتراف.
__
- ۱۲۳
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط