رمان جدیددددد
رمان جدیددددد....
# رمان: زیر نور خاموش سئول
## فصل اول: دختری که از پنجره آمد
صبحِ سئول همیشه عجیب بود؛
انگار شهر، قبل از اینکه مردم چشم باز کنند، اول با مه و نور خاکستری بیدار میشد و بعد آرامآرام خودش را از زیر لایههای شب بیرون میکشید. خیابانها هنوز بوی باران دیشب را میدادند و درختهای کنار پیادهرو قطرههای ریز آب را مثل رازهایی نگه داشته بودند که کسی نباید میفهمید.
من، جونگکوک، طبق عادت هر روز، زودتر از بقیه به مدرسه رسیده بودم.
کلید کلاس زبان انگلیسی را در دستم میچرخاندم و با فنجان قهوهای که دیگر سرد شده بود، از راهروی خلوت عبور میکردم. مدرسه هنوز بیدار نبود؛ فقط صدای جاروی خدمتکار پیر در انتهای سالن میآمد و از دور، خندهی مبهم چند دانشآموز که زودتر رسیده بودند.
آن روز، هیچ چیز عادی نبود.
نه هوا، نه راهرو، نه حتی سکوت.
وقتی درِ کلاس را باز کردم، اول چشمم به ردیف میزها افتاد، بعد به پنجرهی بزرگ سمت چپ. نور نرم صبح از شیشه میگذشت و روی نیمکتهای چوبی لکههای طلایی انداخته بود. و درست همان لحظه، تو را دیدم.
دختری نشسته بودی کنار پنجره، آرام، بیحرکت، با صورتی که نیمی در نور بود و نیمی در سایه.
موهایت مرتب بود، نگاهت نه به من، بلکه به بیرون خیره مانده بود؛ انگار چیزی دورتر از این مدرسه، دورتر از سئول، و حتی دورتر از این جهان را تماشا میکردی.
من باید همان لحظه میفهمیدم که تو با بقیه فرق داری.
اما فقط یک چیز فهمیدم:
قلبم، بیدلیل و بیاجازه، یک ضربه سختتر زد.
نفسم را آرام بیرون دادم و لبخند زدم.
کلاس هنوز پر نشده بود، اما من احساس کردم چیزی درون من از قبل پر شده؛ با حضورت، با سکوتت، با همان نگاه نامعلوم.
- صبح بخیر،
صدایم به طور غیرعادی نرم شد.
تو آرام سر برگرداندی.
چشمانت، روشن و دقیق، برای یک لحظه کوتاه روی صورتم نشستند.
و من، بیآنکه بخواهم، حس کردم زمان از حرکت ایستاده است.
- صبح بخیر، آقای جئون.
صدایت آرام بود، اما در آن آرامش چیزی بود که مرا مکث داد.
نه از جنس خجالت.
نه از جنس ترس.
از جنس کسی که خیلی خوب بلد است خودش را پنهان کند.
نگاهم برای لحظهای روی کارت دانشآموزی روی میزت افتاد: آ/ت.
اسم تو مثل نسیمی بود که ناگهان پردهی سنگینی را کنار بزند.
دانشآموز جدید.
از پروندهی مدرسه اسم تو را دیده بودم، اما هیچکدام از آن حرفهای خشک و رسمی نمیتوانستند کاری را بکنند که دیدن خودت کرد.
- امروز اولین روزته، درسته؟
سعی کردم صدایم عادی باشد.
- بله.
- اگر چیزی لازم داشتی، یا دربارهی کلاس سوالی داشتی، بعد از درس هم میتونی بپرسی.
تو فقط سر تکان دادی.
اما آن لبخند خیلی کوتاهی که فقط برای کسری از ثانیه روی لبهایت نشست، چیزی در من را جابهجا کرد.
کلاس کمکم پر شد.
دانشآموزها یکییکی آمدند، سروصدا بالا گرفت، صندلیها کشیده شدند، و زندگی معمولیِ مدرسه شروع شد. اما من، با اینکه داشتم درس میدادم، مدام حواسم سمت تو میرفت.
تو با دقت مینوشتیدی.
نه مثل بچههایی که وانمود میکنند گوش میکنند، نه مثل کسی که حوصله ندارد.
واقعاً گوش میدادی.
واقعاً نگاه میکردی.
و هر بار که سرم را کمی به سمتت میچرخاندم، حس میکردم چیزی در تو هست که پنهانش کردهای، چیزی سنگینتر از یک زندگی معمولی دانشآموزی.
آن روز دربارهی شعرهای انگلیسی درس دادم.
از «بودلر» تا «ویلیام وردزورث».
اما در تمام مدت، ذهنم جایی میان تخته و پنجره گیر کرده بود؛ میان جملههایی که مینوشتم و تویی که ساکت نشسته بودی و انگار از همان ابتدا، بخشی از سرنوشت کلاس شده بودی.
وقتی زنگ خورد، صداها فوران کرد.
دانشآموزها با هیجان از جا بلند شدند.
من داشتم کتابها را جمع میکردم که دیدم تو هنوز نشستهای.
- ا/ت؟
اسم تو را آرام صدا زدم.
تو سر بلند کردی.
- بله؟
- حالت خوبه؟ چیزی لازم داری؟
- نه... فقط میخواستم مطمئن بشم درس رو درست متوجه شدم.
این جمله را ساده گفتی، ولی در نگاهت چیزی بود که ساده نبود.
چیزی شبیه کنجکاوی.
شبیه احتیاط.
شبیه فاصله.
من لبخند زدم.
- هر وقت خواستی میتونی سوال بپرسی. من بعد از کلاس هم توی مدرسه هستم.
تو فقط دوباره سر تکان دادی و از کلاس بیرون رفتی.
و من، برای اولین بار در زندگیام، احساس کردم باید دوباره ببینمت.
نه چون معلم بودم.
نه چون وظیفه داشتم.
بلکه چون دلم، بیاجازه، تو را دنبال کرده بود..
این این فصل اوللل..
شرت پارت بعد.
۳ تا لایک ۲ تا کامنت..
# رمان: زیر نور خاموش سئول
## فصل اول: دختری که از پنجره آمد
صبحِ سئول همیشه عجیب بود؛
انگار شهر، قبل از اینکه مردم چشم باز کنند، اول با مه و نور خاکستری بیدار میشد و بعد آرامآرام خودش را از زیر لایههای شب بیرون میکشید. خیابانها هنوز بوی باران دیشب را میدادند و درختهای کنار پیادهرو قطرههای ریز آب را مثل رازهایی نگه داشته بودند که کسی نباید میفهمید.
من، جونگکوک، طبق عادت هر روز، زودتر از بقیه به مدرسه رسیده بودم.
کلید کلاس زبان انگلیسی را در دستم میچرخاندم و با فنجان قهوهای که دیگر سرد شده بود، از راهروی خلوت عبور میکردم. مدرسه هنوز بیدار نبود؛ فقط صدای جاروی خدمتکار پیر در انتهای سالن میآمد و از دور، خندهی مبهم چند دانشآموز که زودتر رسیده بودند.
آن روز، هیچ چیز عادی نبود.
نه هوا، نه راهرو، نه حتی سکوت.
وقتی درِ کلاس را باز کردم، اول چشمم به ردیف میزها افتاد، بعد به پنجرهی بزرگ سمت چپ. نور نرم صبح از شیشه میگذشت و روی نیمکتهای چوبی لکههای طلایی انداخته بود. و درست همان لحظه، تو را دیدم.
دختری نشسته بودی کنار پنجره، آرام، بیحرکت، با صورتی که نیمی در نور بود و نیمی در سایه.
موهایت مرتب بود، نگاهت نه به من، بلکه به بیرون خیره مانده بود؛ انگار چیزی دورتر از این مدرسه، دورتر از سئول، و حتی دورتر از این جهان را تماشا میکردی.
من باید همان لحظه میفهمیدم که تو با بقیه فرق داری.
اما فقط یک چیز فهمیدم:
قلبم، بیدلیل و بیاجازه، یک ضربه سختتر زد.
نفسم را آرام بیرون دادم و لبخند زدم.
کلاس هنوز پر نشده بود، اما من احساس کردم چیزی درون من از قبل پر شده؛ با حضورت، با سکوتت، با همان نگاه نامعلوم.
- صبح بخیر،
صدایم به طور غیرعادی نرم شد.
تو آرام سر برگرداندی.
چشمانت، روشن و دقیق، برای یک لحظه کوتاه روی صورتم نشستند.
و من، بیآنکه بخواهم، حس کردم زمان از حرکت ایستاده است.
- صبح بخیر، آقای جئون.
صدایت آرام بود، اما در آن آرامش چیزی بود که مرا مکث داد.
نه از جنس خجالت.
نه از جنس ترس.
از جنس کسی که خیلی خوب بلد است خودش را پنهان کند.
نگاهم برای لحظهای روی کارت دانشآموزی روی میزت افتاد: آ/ت.
اسم تو مثل نسیمی بود که ناگهان پردهی سنگینی را کنار بزند.
دانشآموز جدید.
از پروندهی مدرسه اسم تو را دیده بودم، اما هیچکدام از آن حرفهای خشک و رسمی نمیتوانستند کاری را بکنند که دیدن خودت کرد.
- امروز اولین روزته، درسته؟
سعی کردم صدایم عادی باشد.
- بله.
- اگر چیزی لازم داشتی، یا دربارهی کلاس سوالی داشتی، بعد از درس هم میتونی بپرسی.
تو فقط سر تکان دادی.
اما آن لبخند خیلی کوتاهی که فقط برای کسری از ثانیه روی لبهایت نشست، چیزی در من را جابهجا کرد.
کلاس کمکم پر شد.
دانشآموزها یکییکی آمدند، سروصدا بالا گرفت، صندلیها کشیده شدند، و زندگی معمولیِ مدرسه شروع شد. اما من، با اینکه داشتم درس میدادم، مدام حواسم سمت تو میرفت.
تو با دقت مینوشتیدی.
نه مثل بچههایی که وانمود میکنند گوش میکنند، نه مثل کسی که حوصله ندارد.
واقعاً گوش میدادی.
واقعاً نگاه میکردی.
و هر بار که سرم را کمی به سمتت میچرخاندم، حس میکردم چیزی در تو هست که پنهانش کردهای، چیزی سنگینتر از یک زندگی معمولی دانشآموزی.
آن روز دربارهی شعرهای انگلیسی درس دادم.
از «بودلر» تا «ویلیام وردزورث».
اما در تمام مدت، ذهنم جایی میان تخته و پنجره گیر کرده بود؛ میان جملههایی که مینوشتم و تویی که ساکت نشسته بودی و انگار از همان ابتدا، بخشی از سرنوشت کلاس شده بودی.
وقتی زنگ خورد، صداها فوران کرد.
دانشآموزها با هیجان از جا بلند شدند.
من داشتم کتابها را جمع میکردم که دیدم تو هنوز نشستهای.
- ا/ت؟
اسم تو را آرام صدا زدم.
تو سر بلند کردی.
- بله؟
- حالت خوبه؟ چیزی لازم داری؟
- نه... فقط میخواستم مطمئن بشم درس رو درست متوجه شدم.
این جمله را ساده گفتی، ولی در نگاهت چیزی بود که ساده نبود.
چیزی شبیه کنجکاوی.
شبیه احتیاط.
شبیه فاصله.
من لبخند زدم.
- هر وقت خواستی میتونی سوال بپرسی. من بعد از کلاس هم توی مدرسه هستم.
تو فقط دوباره سر تکان دادی و از کلاس بیرون رفتی.
و من، برای اولین بار در زندگیام، احساس کردم باید دوباره ببینمت.
نه چون معلم بودم.
نه چون وظیفه داشتم.
بلکه چون دلم، بیاجازه، تو را دنبال کرده بود..
این این فصل اوللل..
شرت پارت بعد.
۳ تا لایک ۲ تا کامنت..
- ۱۱۴
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط