رمان زیر نور خاموش سئول... فصل سوم..
رمان زیر نور خاموش سئول... فصل سوم..
از آن روز به بعد، هر چیز سادهای میان ما معنی تازهای پیدا کرد.
نگاه کوتاهی در راهرو.
سکوتی در کلاس.
سلامی که کمی بیشتر از حد معمول طول میکشید.
و لبخندی که فقط تو میدیدی، چون فقط تو باعثش میشدی.
من باید فاصله را حفظ میکردم.
معلم بودم.
تو دانشآموز بودی.
و حتی اگر جهان روی یک خط ظریف بین نظم و آشوب بنا شده بود، وظیفهی من این بود که تعادلش را نگه دارم.
اما مشکل این بود که تو، ا/ت، مثل تعادل نبودى.
مثل خط مستقیم هم نبودی.
تو شبیه سایهای بودی که هر بار از کنار نور رد میشود، شکلش عوض میشود.
هر بار که فکر میکردم فهمیدمت، یک قدم عقب میرفتی.
و من، برخلاف تمام عقل و احتیاطم، هر بار یک قدم جلو میرفتم.
یک روز بعد از کلاس، وقتی بچهها رفته بودند، تو هنوز مانده بودی.
اینبار نه در کتابخانه.
کنار تخته ایستاده بودی و داشتى چیزی را از روی برگهات پاک میکردی.
_باز هم سوال داری؟
پرسیدم.
_شاید.
_شاید؟
تو سر بلند کردی.
_اگر بپرسم، جواب میدید؟
_تا جایی که بتونم.
_چرا انقدر با من مهربونید؟
سؤال سادهای بود.
اما جوابش ساده نبود.من لحظهای ساکت ماندم.
بعد آرام گفتم:
_چون فکر میکنم تو بیشتر از چیزی که نشون میدی، به مهربونی نیاز داری.
چشمانت لرزیدند.
نه از ترس.
از چیزی شبیه برخوردِ یک واقعیتِ خیلی نزدیک.
تو آهسته گفتی:
_شاید اشتباه میکنید.
_شاید.
_و اگر اشتباه کنید؟
به تو نگاه کردم.
به دقت، به آرامی، با آن سنگینیای که نمیخواستم در صورتم باشد.
_اونوقت باز هم ترجیح میدم اشتباهم از جنس توجه باشه، نه بیتفاوتی.
برای چند ثانیه چیزی نگفتی.
بعد خیلی آهسته، انگار که خودت هم از گفتهات مطمئن نبودی، پرسیدی:
_شما همیشه اینقدر از تنهایی میترسید؟
سؤال من را غافلگیر کرد.
و این بار، بهجای اینکه معلم بمانم، یک لحظه فقط خودم بودم.
_نه…
مکث کردم.
_اما بعضی آدمها وقتی میرسن، میفهمن تنها بودن هم میتونه خطرناک باشه.
تو نگاهت را از من دزدیدی.
اما لبخندت، این بار، هیچچیز عادی در خودش نداشت.
مثل درِ نیمهباز یک راز بود.
از آن روز به بعد، هر چیز سادهای میان ما معنی تازهای پیدا کرد.
نگاه کوتاهی در راهرو.
سکوتی در کلاس.
سلامی که کمی بیشتر از حد معمول طول میکشید.
و لبخندی که فقط تو میدیدی، چون فقط تو باعثش میشدی.
من باید فاصله را حفظ میکردم.
معلم بودم.
تو دانشآموز بودی.
و حتی اگر جهان روی یک خط ظریف بین نظم و آشوب بنا شده بود، وظیفهی من این بود که تعادلش را نگه دارم.
اما مشکل این بود که تو، ا/ت، مثل تعادل نبودى.
مثل خط مستقیم هم نبودی.
تو شبیه سایهای بودی که هر بار از کنار نور رد میشود، شکلش عوض میشود.
هر بار که فکر میکردم فهمیدمت، یک قدم عقب میرفتی.
و من، برخلاف تمام عقل و احتیاطم، هر بار یک قدم جلو میرفتم.
یک روز بعد از کلاس، وقتی بچهها رفته بودند، تو هنوز مانده بودی.
اینبار نه در کتابخانه.
کنار تخته ایستاده بودی و داشتى چیزی را از روی برگهات پاک میکردی.
_باز هم سوال داری؟
پرسیدم.
_شاید.
_شاید؟
تو سر بلند کردی.
_اگر بپرسم، جواب میدید؟
_تا جایی که بتونم.
_چرا انقدر با من مهربونید؟
سؤال سادهای بود.
اما جوابش ساده نبود.من لحظهای ساکت ماندم.
بعد آرام گفتم:
_چون فکر میکنم تو بیشتر از چیزی که نشون میدی، به مهربونی نیاز داری.
چشمانت لرزیدند.
نه از ترس.
از چیزی شبیه برخوردِ یک واقعیتِ خیلی نزدیک.
تو آهسته گفتی:
_شاید اشتباه میکنید.
_شاید.
_و اگر اشتباه کنید؟
به تو نگاه کردم.
به دقت، به آرامی، با آن سنگینیای که نمیخواستم در صورتم باشد.
_اونوقت باز هم ترجیح میدم اشتباهم از جنس توجه باشه، نه بیتفاوتی.
برای چند ثانیه چیزی نگفتی.
بعد خیلی آهسته، انگار که خودت هم از گفتهات مطمئن نبودی، پرسیدی:
_شما همیشه اینقدر از تنهایی میترسید؟
سؤال من را غافلگیر کرد.
و این بار، بهجای اینکه معلم بمانم، یک لحظه فقط خودم بودم.
_نه…
مکث کردم.
_اما بعضی آدمها وقتی میرسن، میفهمن تنها بودن هم میتونه خطرناک باشه.
تو نگاهت را از من دزدیدی.
اما لبخندت، این بار، هیچچیز عادی در خودش نداشت.
مثل درِ نیمهباز یک راز بود.
- ۷۴
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط