{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تکپارتی_درخواستی

#تکپارتی_درخواستی

عنوان: سایه‌ای در خانه

نامجون، در حالی که داشت با جون‌هو درباره‌ی مدیریت شرکت بحث می‌کرد، بدون اینکه حتی سرش را بلند کند، با لحنی که انگار با یک غریبه حرف می‌زند، گفت:

«می‌نا، صدای پاهات خیلی بلند بود. برو برو به اتاقت، نمی‌خوایم تمرکز جون‌هو به هم بخوره.»

می‌نا در جای خود خشکش زد. شیرکاکائو در دستانش سرد شد. او فقط می‌خواست بگوید: “بابا، ببین من چقدر تلاش کردم…
چند هفته از آن روز گذشت. تمرکز نامجون و جون‌هو تماماً روی پروژه‌ی بزرگ جدید شرکت، یعنی یک سیستم هوش مصنوعی برای مدیریت بازارهای جهانی بود. جون‌هو تمام روز را در اتاق کار می‌گذراند، اما همیشه در یک قدمی شکست بود؛ کدهای او مدام خطا می‌دادند و استراتژی‌هایش در محاسبات پیچیده، مردود می‌شدند.

نامجون، که هر روز با اضطراب بیشتری به دنبال راه حل می‌گشت، در اتاق کارش نشسته بود و با کلافگی به مانیتور خیره شده بود. جون‌هو در گوشه‌ای نشسته بود و با عصبانیت روی کیبورد می‌کوبید. فضای اتاق سنگین و پر از تنش بود.
می‌نا از پشت در، متوجه اوضاع شد. او تمام مدت در اتاقش مشغول مطالعه‌ی پیشرفته‌ی ریاضیات و علوم کامپیوتر بود؛ چیزی که همیشه به عنوان یک “سرگرمی دخترانه” از او پنهان می‌کرد تا نامجون فکر نکند او از مسیر “زن بودن” منحرف شده است. اما او نمی‌توانست سکوت و شکستِ برادرش را تحمل کند.

با قلبی که به شدت می‌تپید، وارد شد. نامجون با لحنی تند گفت: «می‌نا! گفتی که نمی‌خوای مزاحم بشی! همین الان برو بیرون!»

اما این بار، می‌نا عقب ننشست. او مستقیم به سمت مانیتور رفت. جون‌هو با تندی گفت: «برو بیرون می‌نا! تو اصلاً نمی‌فهمی اینجا چه خبره!»
می‌نا بدون اینکه به حرف برادرش توجه کند، با آرامش و اعتماد به نفسی که خودش هم از دیدنش تعجب می‌کرد، گفت: «مشکل از کدنویسی نیست، جون‌هو. مشکل از منطقِ الگوریتمِ توئه. تو داری سعی می‌کنی داده‌ها رو به صورت خطی پردازش کنی، در حالی که بازار به صورت غیرخطی عمل می‌کنه.»

نامجون اخمی کرد و با لحنی تحقیرآمیز گفت: «تو چی می‌فهمی؟ این بحث‌های تخصصی نیست که بخوای سردر بیاری…»

هنوز جمله‌ی نامجون تمام نشده بود که می‌نا به سمت کیبورد رفت. انگشت‌های ظریف و آراسته‌ی او با سرعتی باورنکردنی روی کلیدها شروع به حرکت کردند. او با دقت، خطاهای منطقی را در کدهای جون‌هو پیدا کرد و با چند دستور پیچیده، الگوریتم را بازسازی کرد.
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت. حتی صدای نفس‌های جون‌هو هم شنیده می‌شد. نامجون، که ابتدا می‌خواست اعتراض کند، ناگهان خشکش زد. او با چشم‌های گشاد شده به مانیتور خیره شد. چیزی که می‌نا انجام داده بود، فراتر از یک “سرگرمی” بود؛ این یک شاهکار مهندسی بود.

نامجون به آرامی عینک خود را برداشت. نگاهش از حالت خشمگین به حالتی از شوک و حیرت تغییر کرد. او برای اولین بار، نه به عنوان یک دخترِ مزاحم، بلکه به عنوان یک ذهنِ نابغه به می‌نا نگاه کرد.

می‌نا در حالی که نفس‌هایش هنوز تند بود، به پدرش نگاه کرد و با صدایی که کمی می‌لرزید اما محکم بود، گفت: «من فقط می‌خواستم نشون بدم که من هم هستم، بابا. من هم می‌تونم در کنار شما باشم.»

نامجون هیچ حرفی نزد. او فقط به صفحه مانیتور نگاه می‌کرد و سپس به دخترش. در آن لحظه، دیواری که سال‌ها بین آن‌ها ساخته شده بود، با یک کدِ ساده، شروع به فرو ریختن کرد.

{پایان...}
دیدگاه ها (۱)

ای وای...... 😅😅😅#کشف_عشقفرشته های من😇برای رمان، تکپارتی و چن...

وای فقط سوتیا😂😂😂

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت:13ویو کوکهمین ک...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوهرزا برای چند لحظه خشکش زده بود....

پرواز قاصدک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط